به گزارش خبرنگار ما؛ به همین دلیل، روز سینما فقط فرصتی برای گرامیداشت یک هنر نیست؛ فرصتی است برای فکر کردن به رسانهای که طی بیش از یک قرن، همزمان با تغییرات اجتماعی و فرهنگی رشد کرده و خود نیز در شکل دادن به این تغییرات نقش داشته است. سینما در سادهترین تعریف، بازنمایی واقعیت است؛ اما این بازنمایی هرگز خنثی نیست.
دوربین انتخاب میکند، قاب میگیرد و بخشی از واقعیت را مقابل چشم مخاطب قرار میدهد. فیلمساز تصمیم میگیرد چه کسی در مرکز تصویر باشد، چه کسی در حاشیه بماند، چه اتفاقی روایت شود و چه اتفاقی حذف شود. نور، موسیقی، تدوین، زاویه دوربین و حتی سکوتها، همگی در ساختن معنای یک فیلم نقش دارند. بنابراین سینما فقط واقعیت را نشان نمیدهد؛ بلکه به مخاطب کمک میکند واقعیت را از زاویهای خاص ببیند.
همین جاست که سینما از یک سرگرمی ساده فراتر میرود و به نهادی فرهنگی و اجتماعی تبدیل میشود. فیلمها درباره خانواده، عشق، فقر، ثروت، قدرت، عدالت، خشونت، مهاجرت، هویت، نسلها و سبک زندگی حرف میزنند. حتی فیلمی که ظاهراً موضوع اجتماعی مشخصی ندارد، با نوع شخصیتهایی که میسازد و سبک زندگیای که نمایش میدهد، تصویری از جامعه ارائه میکند. در علوم ارتباطات، یکی از نکات مهم این است که رسانه فقط پیام را منتقل نمیکند؛ بلکه در تولید معنا نیز نقش دارد. مخاطب نیز دریافتکنندهای منفعل نیست. او پیام را بر اساس تجربه شخصی، پیشینه فرهنگی و موقعیت اجتماعی خود تفسیر میکند. به همین دلیل، یک فیلم واحد میتواند برای دو نفر دو معنای متفاوت داشته باشد. همین تفاوت نشان میدهد که سینما وارد فرآیندی پیچیده از ارتباط میان تصویر، سازنده و مخاطب میشود.
یکی از مهمترین نظریهها برای فهم این تأثیر، نظریه کاشت است. بر اساس این نگاه، مواجهه مداوم با تصاویر رسانهای میتواند به مرور درک افراد از واقعیت اجتماعی را شکل دهد. تأثیر رسانه همیشه ناگهانی و مستقیم نیست؛ گاهی یک تصویر پس از یک بار تماشا فراموش میشود، اما تکرار یک الگو در فیلمهای مختلف میتواند آن را به بخشی از تصور مخاطب از جهان تبدیل کند. اگر در آثار متعدد، موفقیت همیشه با ثروت، زیبایی با ظاهر خاص، قدرت با خشونت و فقر با ناتوانی همراه شود، این پیوندها ممکن است به تدریج طبیعی و بدیهی به نظر برسند. مسئله، فقط یک فیلم نیست؛ مسئله مجموعه تصاویری است که در طول زمان تکرار میشوند.
نحوه نمایش گروههای اجتماعی نیز از همین منظر اهمیت دارد. زنان، جوانان، سالمندان، اقوام، مهاجران، کارگران، افراد دارای معلولیت و طبقات مختلف اجتماعی چگونه در سینما دیده میشوند؟ آیا پیچیدگی زندگی آنها به تصویر کشیده میشود یا در چند کلیشه محدود میشوند؟ مطالعات فرهنگی بر اهمیت بازنمایی تأکید میکنند.
آنچه روی پرده میبینیم، خود واقعیت نیست؛ معنایی است که از طریق انتخاب و روایت درباره واقعیت ساخته شده است. یک محله فقیرنشین میتواند در فیلمی نماد جرم و ناامیدی باشد و در فیلمی دیگر نماد خاطره، همدلی و پیوند اجتماعی. مکان یکی است، اما قاب و روایت متفاوت است و همین تفاوت، معنای اجتماعی متفاوتی تولید میکند. از این منظر، یکی از مهمترین کارکردهای سینما ایجاد امکان دیدهشدن است. دیدهشدن فقط حضور در قاب نیست؛ بلکه حضور با شأن، پیچیدگی و حق روایت کردن است.
جامعه زمانی خود را در سینما پیدا میکند که گروههای مختلف بتوانند بخشی از زندگی خود را در آن ببینند. این موضوع در جامعهای متنوع مانند ایران اهمیت بیشتری دارد. جامعه ایرانی از نسلها، قومیتها، زبانها، خردهفرهنگها و سبکهای زندگی مختلف تشکیل شده است. سینما میتواند این تنوع را به رسمیت بشناسد و میان گروههای مختلف پل ارتباطی ایجاد کند. فیلمی که زندگی یک خانواده در شهری کوچک را روایت میکند، ممکن است برای مخاطبی در یک کلانشهر پنجرهای به جهانی متفاوت باشد.
فیلمی درباره زندگی یک کارگر یا معلم میتواند مخاطبی از طبقهای دیگر را با تجربهای آشنا کند که پیش از آن ندیده است. در این معنا، سینما میتواند به افزایش همدلی اجتماعی کمک کند. مخاطب برای چند ساعت از جایگاه خود فاصله میگیرد و وارد زندگی شخصیت دیگری میشود. شاید مهمترین قدرت سینما همین باشد؛ اینکه میتواند مسئلهای اجتماعی را از سطح آمار و گزارش پایین بیاورد و آن را به یک تجربه انسانی تبدیل کند. فقر دیگر فقط یک عدد نیست؛ چهره یک انسان است. مهاجرت دیگر فقط یک آمار نیست؛ داستان خانوادهای است که میان ماندن و رفتن تصمیم میگیرد. بیکاری دیگر فقط یک شاخص اقتصادی نیست؛ زندگی فردی است که تلاش میکند شأن و جایگاه خود را حفظ کند.
سینما میتواند مسائل اجتماعی را انسانی کند و همین ویژگی به آن قدرتی میدهد که بسیاری از رسانههای دیگر کمتر از آن برخوردارند. اما قدرت سینما فقط فرهنگی و اجتماعی نیست. سینما با سیاست نیز رابطهای عمیق دارد. تصویر همواره با قدرت پیوند داشته است، زیرا کسی که امکان تولید و توزیع تصویر را در اختیار دارد، تا اندازهای بر نحوه دیدهشدن واقعیت نیز اثر میگذارد.
نظریه برجستهسازی به ما میگوید رسانهها میتوانند تعیین کنند چه موضوعاتی بیشتر در معرض توجه عمومی قرار بگیرند. این موضوع درباره سینما نیز صدق میکند. فیلمی که یک مسئله اجتماعی را به مرکز داستان تبدیل میکند، میتواند آن مسئله را وارد گفتوگوی عمومی کند. موضوعی که شاید مدتها در جامعه وجود داشته اما کمتر دیده شده، پس از تبدیل شدن به یک فیلم ممکن است به موضوع بحث خانوادهها، رسانهها، دانشگاهها و فضای مجازی تبدیل شود. اما فقط انتخاب موضوع مهم نیست؛ نحوه روایت آن نیز اهمیت دارد. اینجا مفهوم چارچوببندی مطرح میشود. فقر را میتوان نتیجه تنبلی فردی دانست یا نتیجه مجموعهای از شرایط اقتصادی و اجتماعی. مهاجرت را میتوان شکست یک فرد تلقی کرد یا تصمیمی پیچیده در برابر شرایط زندگی. جرم را میتوان تنها به ویژگیهای شخصیتی مجرم نسبت داد یا آن را در ارتباط با خانواده، فقر، آموزش و محیط اجتماعی بررسی کرد. موضوع یکی است، اما قاب متفاوت است و قاب میتواند معنای متفاوتی بسازد. از همین رو، سینما میتواند هم در خدمت قدرت قرار گیرد و هم قدرت را به چالش بکشد. میتواند روایت رسمی را بازتولید کند یا روایت دیگری ارائه دهد. میتواند از مخاطب بخواهد واقعیت را همانگونه که هست بپذیرد یا او را وادار کند بپرسد آیا واقعیت میتواند شکل دیگری داشته باشد.
آنتونیو گرامشی در بحث هژمونی توضیح میدهد که قدرت فقط از طریق اجبار عمل نمیکند؛ گاهی ارزشها و باورهای خاص آنقدر تکرار میشوند که طبیعی و بدیهی به نظر میرسند. سینما میتواند در همین فرآیند نقش داشته باشد. یک فیلم لازم نیست مستقیماً بگوید چه چیزی خوب یا بد است؛ کافی است قهرمان را در جایگاهی خاص قرار دهد و گروهی دیگر را دائماً با ویژگیهای منفی نشان دهد. تکرار چنین الگوهایی میتواند به شکلگیری برداشتهای خاص اجتماعی کمک کند. البته این به معنای سیاسی بودن همه فیلمها نیست. سینما بسیار پیچیدهتر از آن است که به ابزار تبلیغات تقلیل پیدا کند. اتفاقاً ارزش سینما در این است که میتواند میان هنر، جامعه، اقتصاد و سیاست حرکت کند و در هرکدام از این حوزهها اثر بگذارد.
اینجاست که مدیریت فرهنگی اهمیت پیدا میکند. مدیریت سینما فقط مدیریت یک صنعت نیست؛ تا حدی مدیریت بخشی از حافظه، فرهنگ و گفتوگوی عمومی جامعه است. مدیر فرهنگی نباید تنها به تعداد فیلمهای تولیدشده یا میزان فروش آنها نگاه کند. باید بپرسد چه کسانی امکان فیلمسازی پیدا میکنند، چه موضوعاتی دیده میشوند، چه استعدادهایی فرصت ظهور دارند و چه اندازه تنوع در سینما وجود دارد. اگر حمایت فرهنگی فقط به آثاری اختصاص پیدا کند که از ابتدا مخاطب گسترده دارند، بسیاری از فیلمهای تجربی، اجتماعی و فرهنگی امکان رشد پیدا نمیکنند. از سوی دیگر، اگر سینما فقط به تولید آثار فرهنگی کممخاطب محدود شود، ارتباط خود را با بخش بزرگی از جامعه از دست خواهد داد. راه درست، ایجاد تعادل است.
سینمای سالم به فیلمهای تجاری، اجتماعی، مستند، تجربی و هنری نیاز دارد. هیچکدام نباید دیگری را حذف کند. وظیفه مدیریت فرهنگی، ساختن چنین فضایی است؛ نه شبیه کردن همه فیلمها به یکدیگر.در این میان اقتصاد نیز نقش تعیینکننده دارد. سینما برای تولید و توزیع به سرمایه نیاز دارد و همین موضوع بر انتخاب موضوع و شکل تولید اثر میگذارد. یک فیلم ممکن است از نظر هنری و اجتماعی ارزشمند باشد، اما به دلیل نداشتن سرمایه تبلیغاتی امکان دیدهشدن گسترده پیدا نکند. در مقابل، اثری که منابع مالی بیشتری برای تبلیغ دارد، میتواند توجه عمومی را سریعتر به خود جلب کند.
بنابراین در سینمای امروز، مسئله فقط تولید نیست؛ مسئله دیدهشدن نیز هست.مخاطب خود به یک سرمایه تبدیل شده است. هر فیلمی که بتواند توجه بیشتری از مخاطب بگیرد، امکان اقتصادی بیشتری برای ادامه مسیر خواهد داشت. اینجاست که سینمای امروز با یک تناقض روبهرو میشود: از یک طرف باید هنر و دغدغه اجتماعی خود را حفظ کند و از طرف دیگر برای بقا به مخاطب نیاز دارد. راهحل، حذف یکی به نفع دیگری نیست. سینمای حرفهای باید بتواند هم مخاطب جذب کند و هم حرفی برای گفتن داشته باشد. این مسئله با ظهور فضای مجازی پیچیدهتر شده است. مخاطب امروز دیگر فقط در سالن سینما فیلم نمیبیند. فیلم میتواند در تلفن همراه دیده شود، درباره آن در شبکههای اجتماعی بحث شود و بخشهایی از آن بارها بازنشر شود. مخاطب دیگر فقط مصرفکننده نیست؛ او درباره فیلم نظر میدهد، نقد مینویسد، محتوا تولید میکند و حتی میتواند برداشت جدیدی از اثر ارائه دهد.این همان چیزی است که فرهنگ مشارکتی را شکل داده است. در چنین شرایطی، فیلم پس از پایان نمایش تمام نمیشود؛ بلکه ممکن است زندگی تازهای در فضای عمومی پیدا کند. یک فیلم میتواند موضوع بحث شود، یک دیالوگ آن وارد گفتوگوی روزمره مردم شود یا یک شخصیت به نمادی فرهنگی تبدیل شود. این تغییر، وظیفه مدیران فرهنگی را نیز تغییر میدهد. دیگر نمیتوان تمام معناهای تولیدشده پیرامون یک فیلم را کنترل کرد. مخاطب حق تفسیر دارد و همین تفسیرهای مختلف بخشی از حیات اجتماعی اثر هستند. در این شرایط، مدیریت فرهنگی باید از «کنترل پیام» به سمت «مدیریت گفتوگو» حرکت کند. به جای تلاش برای اینکه همه مخاطبان یک برداشت واحد داشته باشند، باید امکان گفتوگوی سالم درباره برداشتهای مختلف فراهم شود.
نقد سینمایی نیز در همین مسیر اهمیت پیدا میکند. منتقد فقط نباید بگوید یک فیلم خوب است یا بد. نقد حرفهای میتواند به مخاطب کمک کند تصویر را بخواند، روایت را تحلیل کند و تفاوت میان واقعیت و بازنمایی را بفهمد. این همان جایی است که سواد رسانهای اهمیت پیدا میکند. مخاطب باسواد رسانهای میداند هر تصویری که میبیند، انتخاب شده است. میداند دوربین میتواند واقعیت را از زاویههای مختلف نشان دهد و هر زاویه معنای خاصی تولید میکند. چنین مخاطبی نه تنها کمتر تحت تأثیر رسانه قرار نمیگیرد، بلکه تماشاگر دقیقتر و آگاهتری میشود.
سینما همچنین نقش مهمی در حافظه جمعی دارد. بسیاری از مردم بخشهایی از تاریخ را نه از طریق کتابهای تاریخی، بلکه از طریق فیلمها به یاد میآورند. یک فیلم میتواند تصویری از یک دوره تاریخی در ذهن چند نسل بسازد. این ظرفیت هم فرصت است و هم مسئولیت. سینما میتواند تاریخ را انسانی و قابل لمس کند، اما مخاطب ممکن است روایت سینمایی را با روایت دقیق تاریخی یکی بداند. بنابراین فیلمساز هنگام روایت گذشته باید بداند که اثر او ممکن است بخشی از حافظه نسلهای آینده شود. همین موضوع درباره هویت ملی نیز صادق است. سینما میتواند زبان، موسیقی، معماری، آداب، خاطرات و سبک زندگی را به بخشی از حافظه مشترک تبدیل کند. اما هویت ملی زمانی واقعی و ماندگار است که بتواند تفاوتها را نیز در خود جای دهد. جامعه یکدست نیست و سینما نیز نباید آن را یکدست نشان دهد. یکی از وظایف مهم سینمای ملی، نشان دادن همین تنوع است. از طرف دیگر، سینما میتواند در روابط فرهنگی میان کشورها نیز نقش داشته باشد. یک فیلم گاهی بیشتر از یک پیام رسمی میتواند فرهنگ یک کشور را به مخاطب خارجی معرفی کند. مردم جهان از طریق فیلم با زبان، معماری، موسیقی، تاریخ و سبک زندگی دیگر ملتها آشنا میشوند. اما اگر این تصویر بیش از اندازه تبلیغاتی باشد، اثر خود را از دست میدهد. مخاطب امروز به روایتهای مصنوعی حساس است. سینمایی که اجازه میدهد جامعه با تمام پیچیدگیهایش دیده شود، در نهایت میتواند تصویر باورپذیرتری از فرهنگ خود ارائه کند. به همین دلیل، اگر سینما قرار است بخشی از قدرت نرم یک کشور باشد، مهمترین سرمایه آن صداقت است.
در نهایت، سینما را نمیتوان تنها با میزان فروش، تعداد تولیدات یا تعداد مخاطبان سنجید. این شاخصها مهماند، اما کافی نیستند. باید پرسید سینما تا چه اندازه توانسته درباره جامعه خود حرف بزند؟ تا چه اندازه صداهای مختلف را دیده است؟ تا چه اندازه گفتوگو ایجاد کرده و تا چه اندازه توانسته نگاه مخاطب را تغییر دهد؟ سینمای موفق الزاماً سینمایی نیست که به مخاطب بگوید چه چیزی را باور کند. سینمای موفق میتواند او را وادار کند درباره چیزی فکر کند که پیش از آن به آن فکر نکرده است. شاید همین جاست که تفاوت میان سینمای زنده و سینمای صرفاً تولیدکننده آشکار میشود. سینمای زنده پرسش ایجاد میکند. سینما میتواند آینه جامعه باشد، اما آینهای که زاویه دارد. میتواند واقعیت را نشان دهد، اما در همان لحظه به ما یادآوری کند که واقعیت را چگونه میبینیم. میتواند گذشته را روایت کند، اما همزمان درباره امروز و فردای ما حرف بزند.
روز سینما از این منظر فقط روز سینماگران نیست؛ روز مخاطبانی است که با تماشای فیلمها معنا تولید میکنند، روز مدیرانی است که درباره آینده فرهنگ تصمیم میگیرند، روز منتقدانی است که به جامعه برای فهم تصویر کمک میکنند و روز جامعهای است که خود را در قاب سینما میبیند. سینما در نهایت چیزی بیش از یک صنعت و حتی چیزی بیش از یک هنر است؛ سینما یک نهاد ارتباطی است که میان فرد و جامعه، گذشته و آینده، واقعیت و خیال و تجربه شخصی و حافظه جمعی پل میزند. سینما شاید نتواند جهان را یکشبه تغییر دهد، اما میتواند نگاه ما به جهان را تغییر دهد. بسیاری از تغییرهای بزرگ اجتماعی نیز از همینجا آغاز میشوند؛ از لحظهای که انسان چیزی را متفاوت میبیند، درباره آن سؤال میکند و بعد تصمیم میگیرد جهان اطراف خود را به شکل دیگری تجربه کند. به همین دلیل، بزرگداشت روز سینما در واقع بزرگداشت قدرت تصویر، روایت و گفتوگوست؛ بزرگداشت رسانهای که اگر درست فهمیده و درست مدیریت شود، میتواند نه فقط آینه جامعه، بلکه یکی از ابزارهای ساختن آینده آن باشد.
- منبع خبر : اقتصاد دوم




