تجلی کهن الگوها و باورهای مذهبی در شعر حیدربابای شهریار
تجلی کهن الگوها و باورهای مذهبی در شعر حیدربابای شهریار

  علی کریم پور به گزارش آرمان تبریز؛ در میان این چهره‌های درخشان، استاد محمدحسین شهریار جایگاهی ممتاز دارد؛ شاعری که با طبعی لطیف، نگاهی ژرف و بیانی سحرانگیز، توانست هم در زبان فارسی و هم در زبان آذری آثار ماندگاری بیافریند و نام خود را در شمار بزرگ‌ترین شاعران معاصر ثبت کند. هنر شهریار، […]

 

علی کریم پور

به گزارش آرمان تبریز؛ در میان این چهره‌های درخشان، استاد محمدحسین شهریار جایگاهی ممتاز دارد؛ شاعری که با طبعی لطیف، نگاهی ژرف و بیانی سحرانگیز، توانست هم در زبان فارسی و هم در زبان آذری آثار ماندگاری بیافریند و نام خود را در شمار بزرگ‌ترین شاعران معاصر ثبت کند.

هنر شهریار، لطف سخن و چیرگی بی نظیر او در سرودن شعر به دو زبان دری آذری است که شهرت ویژه ای به این پیر آستان عرفان بخشیده است تا جایی که او را بعد از طی هفت شهر عشق با عرفانی همچون حافظ تداعی می کند. با مد نظر قرار دادن این موضوع و توجه به رواج روزافزون زندگی شهری در صد سال گذشته و تحت الشعاع قرار گرفتن زندگی روستایی توسط زندگی شهری، می توان گفت شهریار با به تصویر کشیدن و توصیف زندگی روستایی در شعر، از نخستین شاعرانی است که با گستردگی و ژرفایی تمام به حیات فرهنگی و زندگی اجتماعی و ادب عامه توجه کرده است(علیاری،۱۳۸۵: ۳۴۳۵).

منظومه سترگ «حیدربابایه سلام» استاد شهریار، را نباید تنها یک اثر توصیفی غنایی و نوستالژیک از خاطرات کودکی دانست؛ بلکه باید گفت آیینه ای تمام نما از جهان بینی، باورها و فرهنگ عمیق مردمی است که زیستن در آغوش طبیعت را با ایمان به عالم غیب درآمیخته اند. این شاهکار ادبیات ترکی آذربایجانی، که به حق به افتخار مشترک تمامی ترک زبانان جهان بدل گشته، لایه های پنهان معنایی سرشار از مضامین فلسفی، عرفانی و دینی را در خود جای داده است. گرچه بسیاری از تحلیل ها، حیدربابا را صرفاً از منظر رئالیسم شاعرانه و احساسات لطیف انسانی مورد بررسی قرار داده اند، اما کمتر به جنبه های ناخودآگاه جمعی و کهن الگوهای مذهبی نهفته در بطن این اثر پرداخته شده است. اینجاست که پرسش اصلی مقاله حاضر شکل می گیرد: باورها و کهن الگوهای دینی چگونه در ساختار شعر حیدربابا تجلی یافته و به غنای معنایی آن کمک کرده اند؟

هدف این مقاله، فراتر رفتن از سطح و رسوخ به عمق این منظومه است. ما بر آنیم تا با رویکردی توصیفی تحلیلی، به واکاوی این مفاهیم در پنج عرصه اصلی بپردازیم:

۱. جهان بینی دینی حاکم بر فضای شعر به عنوان بستر اصلی اثر

۲. ساحت خداشناسی و مناجات به عنوان رابطه بی واسطه بنده با معبود

۳. مرگ اندیشی و باور به معاد به عنوان نقطه اوج فلسفه وجودی اثر

  1. بازتاب آیین‌ها و مناسک مذهبی به‌عنوان نمود عینی باورهای دینی در زندگی روزمره
  2. مفاهیم اخلاقی و فضایل انسانی به‌عنوان پیونددهنده لایه‌های عرفانی و اجتماعی شعر

در پرتو این بررسی، روشن خواهد شد که شهریار چگونه با تکیه بر اسطوره، آیین و اعتقادات ریشه دار، اثری خلق کرده که هم روستایی آذربایجانی را به وجد می آورد و هم عارف و فیلسوف معاصر را به تفکر وامی دارد. این پژوهش می کوشد تا گوشه ای از این ظرفیت بی مثال در شعر را آشکار سازد.

شیوه سخن شهریار، انسجام و موزونی ترکیبات او، دقت نزدیک به وسواس وی در انتخاب کلمه و قراین روشنگر در اشعار پرمایه او ما را به این انبساط می کشاند که وی در تغییرو تبدیل کلمات و در تنقیح و تهذیب اشعار خود و صیقل زدن آنها دقت و کوشش زیادی به کار بسته است(سبکدل،۱۳۸۶: ۴۲). شهریار، از جمله شعرای برجسته معاصراست که شعر را محملی برای بیان مجموعه تفکرات شاعرانه اعم از جهان بینی عرفانی و مواعظ حکمی و اخلاقی قرار داده است(نزهت،۱۳۹۷: ۲۶۰). شهریار با ورود به عالم عرفان، فضاى شعریش از واژه گرفته تا معنا و مضمون، دگرگون مى شود و صبغه آن جهانى مى گیرد. وى بر این باور است که ابراز محبت، حیات انسانى را بهشت آیین مى کند. شهریار، جهان را جلوه اى از جمال یار مى داند و روح انسان را منشعب و مشتق از روح خدا مى داند و همواره آروزمند بازگشت به آن مبدا مى باشد(شاه مرادی،۱۳۸۹: ۱۴۹). این جهان‌بینی عرفانی عمیق که در آثار شهریار با زبانی انتزاعی و موسیقایی تجلی یافته در حیدربابا به شکلی فراوان، ناب و غیرمنتظره تحقق می‌یابد. در دنیای ادبیات فارسی معاصر، کمتر اثری وجود دارد که به همان اندازه حیدربابا، توانسته با زبانی ساده و صمیمی، جهان‌بینی دینی عمیقی را در قالبی روستایی و مردمی، به تصویر بکشد. این شعر که در ظاهر یک داستان ساده روستایی به نظر می‌رسد، در واقع، یک انسان‌نگری دینی عرفانی است که در آن، خداوند نه به عنوان مفهومی انتزاعی، بلکه به عنوان یک شاهد حاضر، مهربان و نزدیک به زندگی روزمره یک روستایی فقیر و صادق، حضور دارد. این جهان‌بینی، تنها در مقدمه اثر نمی‌ماند؛ بلکه به عنوان بستر اصلی و زمینه معنوی تمامی بیت‌های منظومه، از اولین خط تا آخرین آن، ساختار ذهنی اثر را تشکیل می‌دهد. این بستر، نه فقط از طریق عقاید کلامی، نه از طریق متون مذهبی، و نه از طریق نهادهای اجتماعی دینی، بلکه، با پاکیزگی زبان عامیانه ترکی آذری و تصاویر بی‌واسطه طبیعت و رفتار انسانی، در متن شعر تجلی یافته است. و این تجلی، از همان اولین بیت آغاز می‌شود:

حیدربابا ، ایلدیریملار شاخاندا

سئللر ، سولار ، شاققیلدییوب آخاندا

این بیت، اولین و مهم‌ترین نشانه جهان‌بینی دینی اثر است. در آن، هیچ واژه‌ای از فرهنگ دینی رسمی وجود ندارد. اما حضور مقدس ذات الهی به وضوح حس می‌شود. در رعد و برقی که در شاخه‌ها می‌تابد و در آبی که در رودها جاری است. این، نه یک توصیف طبیعی، بلکه اعلامی از توحید حضوری است: خداوند، نه در فاصله آسمان، نه در محراب، بلکه در هر لحظه بی‌واسطه حاضر است. این جهان‌بینی، دین را در همان چیزهایی که انسان می‌بیند، نه آنچه می‌گوید، به تصویر می کشد.

در ادامه این جهان‌بینی، عبادت به عنوان یک پدیده وجودی و اخلاقی تعریف می‌شود، پدیده‌ای که در گفتار ساده روستایی، با تأکید بر نکوداشت یاد انسان از طریق تأثیر او بر دیگران، تحقق می‌یابد. این مفهوم در دو بیت کلیدی به شکلی فشرده و عمیق بیان شده است:

بیزدن ده بیر موْمکوْن اوْلسا یاد ائله

آچیلمیان اوْرکلرى شاد ائله

این دو بیت، نه یک دعا برای نجات، بلکه یک درخواست معنوی بی‌واسطه است. در اینجا، عبادت به گونه‌ای تعریف می‌شود که نیازی به هیچ نماد رسمی، فرمول زبانی و نهاد دینی احساس نمی گردد. عبادت، در ایجاد شادی درقلب دیگران، نه از طریق ظاهر، نه از طریق لقب، نه از طریق ادعای عرفان، بلکه از طریق وجود بی ادعا و خالص انسانی، در سادگی و رحمت خود را نشان می‌دهد. تنها معیاری است که در جهان‌بینی حیدربابا، به عنوان معیار ابدی انسانی پذیرفته شده است. عبادت در این شعر، نه یک عمل فردی که یک نمود اجتماعی است. در جهان‌بینی منظومه حیدربابا، خداشناسی، نه از طریق کتاب، نه از طریق فقه، نه از طریق تأویل‌های الهیاتی، بلکه از طریق تجربه مستقیم و بی‌واسطه وجودی تحقق می‌یابد. این شناخت، نه یک دانش نظری، بلکه یک حالت حضوری است: حضوری که در آن، بنده، بدون واسطه به معبود خود می‌رسد، نه از طریق دعا، نه از طریق ذکر، نه از طریق انجام فرایض دینی، بلکه از طریق همان چیزی که در اولین بیت، در غرش آسمان و جاری شدن رود، و در بیت بعدی، در شادی قلب دیگران، تجلی یافته است. این رابطه بی‌واسطه، در ادامه منظومه، دقیقاً به صورت مناجات درونی و غیرلفظی تجسم می‌یابد. در اینجا، مناجات، نه به عنوان گفتار، بلکه به عنوان آرامش وجودی بنده در برابر حضور مقدس جهان تعریف می‌شود:

حیدربابا ، میراژدر سَسلنده

کَند ایچینه سسدن، کویدن دوشنده

عاشیق رستم سازین دیللندیرنده

این بیت، اولین نشانه مناجات بی‌الفاظ در شعر است، که در صدای باد روستا، در نوازش ساز عاشق، در گفتگوی ناگفته قلب، تحقق می‌یابد. این، نه یک تشبیه، بلکه یک تبدیل جهان‌بینی است. مناجات، دیگر نه یک فعل زبانی، بلکه یک وضعیت وجودی است. خدا در حیدربابا، نه مخاطب دعا، بلکه صدای زندگی صادقانه است. خداوند در این شعر، نه مقصود گفتار، بلکه مقصود تجربه است: او در آن لحظه‌ای ظاهر می‌شود که بنده، با فروتنی و بی‌ادعایی، در قلب زندگی واقعی، از خود و از دیگران دور نمی‌شود. خدا، کسی نیست که به او گفته شود، بلکه کسی است که در سکوت یک دست فقیر، در آواز باد روستا، در شادی یک قلب باز، گوش می‌دهد  و ما، در آن لحظه، شنوده‌اش می‌شویم. این مناجات، در بیت‌های بعدی، به شکلی عمیق‌تر و شخصی‌تر تجلی می‌یابد:

یادوندادى نه هؤلَسَک قاچاردیم

قوشلار تکین قاناد آچیب اوچاردیم

شنگیل آوا یوردى ، عاشیق آلماسى

بنده، نه با دعا، نه با تضرّع، نه با تکرار، بلکه با پرواز روح(مثل پرنده‌ای که بال‌هایش را باز می‌کند) به سوی معبود می‌رود و این راه، نه از طریق صدای گفتار، بلکه از طریق سکوت تجربه است. در واقع جهان‌بینی دینی حیدربابا، خداشناسی را به عنوان تجربه بی‌واسطه وجودی تعریف می‌کند، تجربه‌ای که در آن، خدا، نه در کلام، نه در نماد، نه در نهاد، بلکه در حضور صادقانه انسان، در شفافیت قلب، در سکوت پرواز روح، تجلی می‌یابد. مناجات، در این جهان‌بینی، نماد تسلیم کامل بنده به معبود است. اول، خدا در طبیعت است. سپس، در شادی دیگران و در نهایت، خدا در سکوت خود بنده است. این جهان‌بینی، خداشناسی را به عنوان یک تجربه بی‌واسطه، بی‌کلام و بی‌رسمی مطرح می‌کند، تجربه‌ای که در آن، بنده، با فرار از تمام واسطه‌ها، به خود خدا می‌رسد. مناجات، در این جهان‌بینی، نه یک اقدام، بلکه یک حالت وجودی است، حالتی که در آن، صدای دعا، دیگر لازم نیست، زیرا خدا، در صدای خود بنده، شنیده می‌شود.

جهان‌بینی دینی حیدربابا، که در ابتدا با توحید حضوری در طبیعت آغاز می‌شود، از طریق عبادت عملی در رفتارهای اخلاقی و شادی دیگران تکامل می‌یابد، در نهایت به یک نقطه فلسفی عمیق و بی‌واسطه می‌رسد: مرگ به عنوان تحقق نهایی تسلیم وجودی. این مرگ، در این منظومه، نه یک تنبیه، نه یک پایان تراژیک، و نه حتی یک فرایند مذهبی رسمی است؛ بلکه آخرین و عمیق‌ترین لحظه ادراک حقیقت وجود محسوب می‌شود. لحظه‌ای که در آن، بنده، تمام واسطه‌ها را رها می‌کند، و در سکوت مطلق، به همان چیزی می‌رسد که در ابتدا، در رخدادهای طبیعی، در صداقت یک گفتگوی روزمره، و در پرواز بی‌کلام روح، در او تجلی یافته بود. این فلسفه مرگ، در بیت‌هایی که ظاهرًا ساده و روستایی به نظر می‌رسند، با عمقی فلسفی و ادبی بی‌نظیر تعبیر شده است:

دوْنیا قضوْقدر، اؤلوْمایتیمدى

دوْنیا بوْیى اوْغولسوزدى ، یئتیمدى

این دو بیت، نه یک شکایت از سختی زندگی، نه یک تأسف برای فناپذیری، بلکه پذیرش فلسفی یک حقیقت ذاتی است. وجود، در هستی، بدون ثبات، بدون ضمانت، بدون مرجع است. این نگاه، ناامیدی طلب نمی کند، بلکه در پی آزادی است. آزادی از انتظار نجات، آزادی از تصور جاودانگی مادی و آزادی از نیاز به نمادهایی که مرگ را از خود دور کنند. در ادامه، این پذیرش، به باور به معاد، نه به عنوان بازگشت جسمی، نه به عنوان رستاخیز الهی، بلکه به عنوان بازگشت روح به مبدأی که از همان ابتدا وجود داشته، تبدیل می‌شود:

حیدربابا ، یوْلوم سنَّن کج اوْلدى

عؤموْر کئچدى ، گلممه دیم ، گئج اوْلدى

هئچ بیلمه دیم گؤزللروْن نئج اوْلدى

بیلمزیدیم دؤنگه لر وار ،‌ دؤنوْم وار

ایتگین لیک وار ، آیریلیق وار ، اوْلوْم وار

در این بیت‌ها، عدم دانش انسان، نه به عنوان ضعف، بلکه به عنوان شرط اصالت تجربه معنوی مطرح می‌شود. فرد، نه با دانش مطلق، نه با علم کلامی، بلکه با تجربه مستقیم فانی‌بودن، به حقیقت می‌رسد. این، نقطه تمایز عرفان حیدربابا از هرگونه دین رسمی است. در اینجا، معاد، نه یک آینده تعریف‌شده، بلکه یک حضور دائمی است. حضوری که در زندگی، در شادی، در سکوت و در مرگ، یکسان است. و این تحقق، در آخرین بیت‌های منظومه، به شکلی ناب و فلسفی تجسم می‌یابد:

من سنون تک داغا سالدیم نَفَسى

سنده قئیتر ، گوْیلره سال بوسَسى

بایقوشوندا دار اوْلماسین قفسى

این بیت، نه یک دعا برای نجات، نه یک خواسته برای بهشت، نه حتی یک ترس از جهنم، بلکه یک آرزوی آزادی وجودی است. در اینجا، معاد نه به معنای بازگشت به دنیای دیگر، بلکه به معنای بازگشت به خود واقعی روح است. مرگ‌اندیشی در حیدربابا، نه یک ترس از پایان، بلکه یک تأیید نهایی وجود است. وقتی همه واسطه‌ها(از طبیعت تا اخلاق، از شادی تا سکوت) به سکوت مطلق می‌رسند، آنگاه، خدا، دیگر نه مخاطب، بلکه شنونده نفس آخر است. و این نفس، نه یک صدای گفتار، بلکه آرامش یک وجود کاملاً تخلیه‌شده است، که در آن، هیچ چیز نیست و همه چیزها، در آن، هستند. مرگ در حیدربابا، پایان سفر وجودی نیست، بلکه اوج آن است. وقتی همه واسطه‌ها، از طبیعت تا اخلاق، از شادی تا سکوت، به سکوت مطلق می‌رسند، آنگاه، خدا، دیگر نه مخاطب، بلکه شنونده نفس آخر است. و این نفس، نه یک صدای گفتار، بلکه آرامش یک وجود کاملاً تخلیه‌شده است، که در آن، هیچ چیز نیست و همه چیزها، در آن، هستند. این تجربه بی‌واسطه، نه رد آیین‌ها، بلکه تکاملی است از آن. آنچه در نسل‌ها، در قالب رفتارهای جمعی، در نمازهای ساده صبح‌ها، در مراسم عید، در خواندن نوحه‌های بی‌کلام زنان، و حتی در سکوت خانه مرده، شکل گرفته است، اکنون در روح فرد، به صورتی خالص و بی‌کلام، تحقق یافته است.

اینجا، آیین‌ها نمودهای عینی باورهای عمیق دینی هستند که با زندگی روزمره روستایی آذربایجانی عجین شده‌اند؛ گویی مردم، بدون نیاز به کتاب، بدون نیاز به عالم، با حرکات بی‌آگاهانه خود، در پختن غذا، در نگاه به پدیده های طبیعی، همان تجربه بی‌واسطه الهی را تکرار می‌کنند. در شعر حیدربابا، آیین‌ها، مانند نماز، عید، مراسم مرگ، به عنوان رفتارهایی بی‌کلام، بی‌ادعا، و بی‌وسیله، در جریان زندگی روزمره جاری‌اند. گویی این آیین‌ها، از قلب جمعی مردم متولد شده‌اند.

بایرام یئلى چارداخلارى ییخاندا

نوْروز گوْلى ، قارچیچکى ، چیخاندا

اینجا، عید، نه فقط یک تقویم مذهبی، بلکه پدیده‌ای طبیعی است، مانند گل‌های زمستانی که در برف می‌خیزند. عبادت و مناجات، نه فقط در مسجد، بلکه در خانه کشاورز، در دست زن بی‌صدا، در آواز پرنده شنگیل  تحقق می‌یابد.

شیخ الاسلام مُناجاتى دییه ردى

اما نماز، در اینجا، نه یک فرایند محرابی، بلکه یک نفس عمیق روزمره است مثل کسی که صبح، قبل از رفتن به زمین، به آسمان نگاه می‌کند و سکوت می‌کند. مناجات، در اینجا، نه یک عمل تکراری، بلکه یک حالت وجودی است، حالتی که در بیت بعدی، در پرواز پرنده، در فرار روح، به اوج می‌رسد.

تندیرلرده پیشیرردیک قاباغى

اؤزوْن ئییوْب ، توخوملارین چیتداردیق

همه اینها، نه یک کار مادی، بلکه یک آیین مقدس اند، آیینی که در آن، خوردن، همان دعاست؛  و جمع کردن دانه‌ها، همان تزکیه نفس. چرا که در این جهان‌بینی، حفظ سلامت نه تنها یک ضرورت بدنی، بلکه اولین و عمیق‌ترین امر دینی است. چرا که بدن سالم، تنها ظرفی است که روح می‌تواند در آن، بی‌واسطه، به خدا نزدیک شود و هر ذره غذایی که با صبر و قدردانی پذیرفته می‌شود، نه فقط جسم را تغذیه می‌کند بلکه، در سکوت خوردن، یک مناجات بی‌کلام را تکرار می‌کند. هر چند این آیین، هیچ نامی ندارد، اما عمیق‌تر از همه آنهاست. این، همان بافت عجین‌شده باورهای دینی است که نه تنها مسیر معنوی هستند، بلکه زمینه زندگی هستند که در آن، فرد، بدون آگاهی، به تجربه بی‌واسطه الهی می‌رسد. در این جهان‌بینی، فضایل اخلاقی از جمله صداقت، فروتنی، رحمت و بی ادعایی نه به عنوان نصیحت فلسفی، نه به عنوان توصیه مذهبی، بلکه به عنوان زبان بی‌کلام روح، در جریان زندگی روزمره جاری‌اند. این، نه یک دعا، نه یک نصیحت، بلکه یک قانون وجودی است. معیار انسانیت، نه در ادعای عرفان، بلکه در شادی قلب دیگران است. در حیدربابا، عرفان، در کار نیست، در رفتار است. فرد، نه به خاطر دانش، نه به خاطر دین، بلکه به خاطر همدلی، صبر، و فروتنی، در زندگی می‌ماند. و در مرگ، همین فضایل هستند که او را زنده نگه می‌دارند. بنابراین، اخلاق در حیدربابا،  نه یک مفهوم نظری، بلکه پیوند نامرئی بین دو لایه معنوی است: در یک سمت، تجربه بی‌واسطه الهی (در مرگ، در سکوت)، در سمت دیگر رفتارهای جمعی عجین‌شده (در آیین‌ها، در کار، در گفتگو) و این پیوند، تنها با فضایل انسانی قابل تحقق است.

هنر بزرگ و شگفت انگیز شهریار در حیدربابا رجوع موفقیت آمیز ذهن و زبان او به ضرب المثل ها، قصه ها و سایر عناصر زندگی مردم عادی است(منزوی،۱۳۸۸: ۳۷). اما نکته قابل توجه در اشعار شهریار نوع کاربردی جهان بینی عرفانی وی است که سعی دارد این جهان بینی را به صورت عملی و به زبان ساده و محاوره در جامعه ، ساری و جاری سازد. شهریار می داند که در زندگی پرمشغله عصر حاضر انسان معاصر اسیر شک و تردیدهای جانکاه است. تردیدهایی که به نوبه خود اضطراب و بی قراری روحی انسان را در پی دارد. آرزوهای بی پایان مادی و خواسته های سیری ناپذیر انسان معاصر، انسانیت و جنبه فرشته گون و متعالی انسان را از یاد برده و انسان را به موجودی سرد، بی عاطفه، و مصلحت جو تبدیل کرده است که غیر از خود به کس و چیز دیگر نمی اندیشد. از این روی شهریار با تأسی به معارف دینی و افکار والای عرفانی می خواهد این انسان مدرن را که بیش از حدّ، خود را اسیر امور دنیوی نموده، به حقیقت وجودی خود آگاه ساخته و خلق و خوی الهی و متعالی انسان را بر وی در قالب شعر و ادب تبیین کند(نزهت،۱۳۹۷: ۲۷۶).

منظومه «حیدربابا» اثر شهریار، تنها یادگاری نوستالژیک از روستاییان آذربایجانی نیست؛ بلکه آیینه‌ای تمام‌نمای از یک جهان‌بینی دینی بی‌واسطه، بی‌کلام و بی‌رسمی است که در دل فرهنگ روستایی ترکی‌زبان، ریشه دارد و در قالبی شاعرانه، به اوج فلسفی ناب رسیده است. این اثر، با زبانی ساده و صمیمی، چهار ستون محوری تجربه معنوی را در هم می‌آمیزد. توحید حضوری در طبیعت، عبادت عملی در رفتار، مناجات بی‌الفاظ در سکوت روح، و مرگ به عنوان بازگشت نهایی به مبدا. در حیدربابا، خداوند نه در محراب و نه در خطاب دعا، بلکه در برق شاخه‌ها، آب رودها، شادی قلب فقیر، و سکوت پرواز روح تجلی می‌یابد. این جهان‌بینی، دین را از حوزه نهادها و متون خارج می‌کند و آن را به تجربه ذاتی انسان عادی واگذار می‌کند. «حیدربابا»، در اینجا، نه یک شخصیت دینی، بلکه نماد انسان صادق است، کسی که تنها خدا را نمی‌خواند، بلکه در زندگی خود، می‌شنود.

عبادت، در این جهان، نه یک ریتم نماز است، بلکه صداقت یک گفتگوی روزمره است. مناجات، نه یک تکرار «یا ربّ»، بلکه پرواز روح بی‌بال است. آن‌گاه که بنده، از همه نمادها، از همه نام‌ها، حتی از خودش، دور می‌شود و در تنهایی مطلق، به همان چیزی می‌رسد که در ابتدا، در آغاز زندگی، در سکوت بی‌کلام طبیعت، او را همراه داشت. و در آخر، مرگ، نه به عنوان پایان، بلکه به عنوان تکمیل سفر وجودی، در این منظومه، به عنوان آخرین و عمیق‌ترین مناجات تلقی می‌شود. وقتی بنده، دیگر نه نامش را می‌خواهد، نه یادش را، نه جایش را، بلکه فقط وجود خالص خود را در سکوت مطلق بگذارد. آنگاه، خدا، دیگر نه مخاطب دعا، بلکه نفس خود بنده است. فلسفه شعر حیدربابا ، فلسفه عرفانی مردمی است. فلسفه‌ای که نه از کتاب‌های فلسفی، نه از مدارس الهیاتی، بلکه از زندگی ساده یک کشاورز روستایی، از گفتگوی یک زن بی‌صدا در کنار رود، از سرود یک پرنده ناشناخته در باد، و از سکوت یک نفس آخر پدید آمده است. شهریار، با نگاهی به اسطوره‌های محلی، آیین‌های کهن و اعتقادات بی‌کلام مردم، نه یک داستان رئالیستی نوشت، بلکه یک کتاب معنوی بی‌کلام آفرید. کتابی که هر کلمه آن، مثل یک قطره آب، در خاک روح خواننده می‌نگرد و در سکوت آن، خدا را شنوده می‌شود.  در نهایت، «حیدربابا» نه تنها یک اثر ادبی یا روایی، بلکه تجربه‌ای مشترک و معنوی است؛ تجربه‌ای که در آن خدا، نه صرفاً معبودی برای پرستش، بلکه حقیقتی است که در عمق وجود انسان حضور دارد و در لحظه‌های بی‌واسطه و ناب هستی آشکار می‌شود. این تجربه فردی، تنها در بستر جمعی و در دل آیین‌ها و رفتارهای ساده و روزمره شکل می‌گیرد؛ آیین‌هایی چون نماز صبحگاهی، مراسم عید یا نوحه‌خوانی، که در ظاهر تکرار و عادت‌اند، اما در باطن، بستر رویارویی انسان با امر قدسی را فراهم می‌سازند. در این جهان‌بینی، خوردن نان، خود دعایی خاموش است؛ جمع‌کردن دانه، نوعی پالایش درونی است؛ و پاسداشت سلامت بدن، بنیادی‌ترین عمل دینی، چرا که بدن، خانه‌ای است که روح تنها در آن می‌تواند به سوی خدا پرواز کند. چنین نگاهی، پیوندی میان فرد و جامعه برقرار می‌سازد، پیوندی که نه از طریق اندرزهای فلسفی یا تعالیم رسمی، بلکه از راه فضایل بی‌ادعای انسانی همچون صداقت، رحمت، فروتنی و قدردانی ممکن می‌شود. این فضایل، زبانی خاموش‌اند که در جریان زندگی جاری‌اند و لایه‌های عرفانی و اجتماعی شعر شهریار را به هم گره می‌زنند.

«حیدربابا» از دل طبیعت ساده برمی‌خیزد، با آیین‌های جمعی تغذیه می‌شود، از فضیلت‌های بی‌کلام انسان عادی نیرو می‌گیرد و در سکوت مرگ به اوج می‌رسد. شهریار با تکیه بر اسطوره‌های محلی و باورهای نانوشته مردمانش، نه صرفاً شعری رئالیستی، بلکه متنی روحانی آفرید؛ کتابی که هر واژه آن، همچون قطره‌ای در جان خواننده می‌نشیند و او را به شنیدن صدای خدا در سکوت خویش فرا می‌خواند. این اثر، نه برای مسجد، نه برای کتابخانه، و نه برای عالمان نوشته شده است؛ بلکه برای آن انسانی است که در سحرگاه، پیش از رفتن به زمین، به برق شاخه‌ها می‌نگرد و در سکوت درونش درمی‌یابد: خدا را نمی‌خواند، بلکه خود، بخشی از خدا و جلوه آفرینش الهی است.

 

منابع

سبک دل، محمدتقی(۱۳۸۶)، جلوه های عرفان در اشعار شهریار، حافظ، آبان و آذر ۱۳۸۶، شماره ۴۶: ۴۲۴۶٫

شاه مرادى، سید محمد(۱۳۸۹)، جایگاه عرفان در شعر شهریار، تفسیر و تحلیل متون زبان و ادبیات فارسی (دهخدا)، دوره: ۲، شماره: ۳: ۱۴۹۱۷۲٫

علیاری، شمسی(۱۳۸۵)، زبان آذری: طنین سلام شهریار بر حیدر بابا، حافظ، شهریور ۱۳۸۵ ، شماره ۳۴ : ۳۴۳۵٫

منزوی، حسین(۱۳۸۸)، حیدر بابای شهریار، حافظ، آذر ۱۳۸۸  شماره ۶۴ : ۳۶۳۷٫

نزهت، بهمن(۱۳۹۷)،  جهان بینی عرفانی شهریار در عصر معاصر، حکمت نامه مفاخر سال سوم تابستان ۱۳۹۷ شماره ۴؛ ۲۵۹ ۲۸۱٫