فصل ۶
قبله را آوردند
آرمان تبریز -مقصد ما از فرودگاه نایروبی، هتل «سفری کلاب» بود. حدود یک ساعت رسیدنمان طول کشید. سفریکلاب، یکی از هتلهای مجلل و اصلی شهر نایروبی با ۱۴ طبقه و تجهیزات کامل و استخر و انواع رستورانهاست. در ورودی هتل با مردی سیهچرده و بلند قد روبرو شدیم.
لباس دربانی بلند قرمزی داشت که تا روی پاهایش میآمد. من ۱۹۰ سانتیمتر قد دارم ولی وقتی به او نگاه میکردم، باید سرم را بالا میگرفتم. عکسی با این نگهبان بلندبالا گرفتیم و داخل شدیم. ظاهراً چون گروههای هلالاحمر ایران در این هتل اقامت میکردند، حضور ایرانیها در آنجا عادی شده بود. در کنیا کم اتفاق میافتد یک ایرانی پیدا شود. حدود ساعت یک و نیم بعداز ظهر رسیدیم. در لابی منتظر شدیم تا اتاقمان را مشخص کنند.
در طبقهی هشتم در یک اتاق دو تخته با درویشی هم اتاق شدم. درّی و آتشمرد و قشلاقی هم در همان طبقه در اتاقی سه نفره ساکن شدند. آن قدر خسته بودم که به محض رسیدن به اتاق خوابم گرفت. نگاه نکردم که ببینم اتاق چه شکل و شمایلی دارد. حتی شمارهی اتاق هم یادم نمانده بود. چیزی حدود بیست ساعت بود که از تبریز راه افتاده بودم و همهی این مدت را یا در هواپیما و یا در یکی از فرودگاهها بیدار بودم. من همچنان لباسهای گرمی را که در تبریز پوشیده بودم به تن داشتم. آنها را هم درنیاوردم و خوابیدم. ولی همچنان تمام فکر و ذکرم پی ماموریت بود و اینکه چه خواهد شد. چند ساعتی خوابیدیم و عصر بیدار شدیم. کنیا چون نزدیک به خط استواست، در طول سال هم برخلاف ما که روز و شبمان بلند و کوتاه میشود، شب و روز کنیا بر یک پایه میچرخد و چندان فرقی ندارند.
درویشی از روابط بینالملل هلالاحمر ایران، هم به عنوان مترجم و هم به عنوان هماهنگکننده آمده بود. قرار هم بود، اخبار فعالیتهای نیروهای جمعیت هلالاحمر در موگادیشو را به تهران مخابره کند. درویشی آدم عجول و وسواسی بود. بالاخره ما وارد کشوری شده بودیم که دین غالب مردمش مسیحی بود. نباید زیاد دچار وسواس میشدیم که این تمیز است یا نه. ولی درویشی نمیتوانست. همهاش وسواس تمیزی و طهارت داشت. پسر مومن و معتقدی بود. ولی با آن روحیه و وسواس برای چنین ماموریتهایی درست نشده بود. وقت نماز بود و او گشت دنبال قبله. در اتاقهای آنجا هم مثل خیلی از هتلهای ما قبله را مشخص نکردهاند. درویشی به من گفت: «شما زنگ بزنید پایین و بپرسید ما چطور در اینجا قبله را پیدا کنیم.» من هم گفتم: «شما مترجمید و به این جور چیزها واردید.» او هم زنگ زد تا مسیر قبله را از مهماندار هتل بپرسد. توی یک کشور مسیحی که کمتر مسلمانی هم میهمان هتلشان میشود، مسیر قبله را از کجا میتوانند، برایت مشخص کنند؟ اصلاً مگر میدانند قبله چیست.
پنج دقیقهای مکالمهشان طول کشید. هی به منشی هتل میگفت:”I`m mosleem. Where`s geblah?” آن بیچاره هم که نمیفهمید او چه میگوید. بالاخره گوشی را گذاشت و ما منتظر شدیم تا کسی بیاید و مسیر قبله را نشانمان بدهد. کمی بعد در اتاق زده شد. از چشمی نگاه کردم و دیدم خدمهی زنی با یک سینی در دست پشت در است. به درویشی گفت: «پا شو! قبله را آوردند.» برگشتم و نشستم و او هم پرید و در را باز کرد. از تعجب ماتش برد و همانجا ماند. مهماندار هتل که از حرفهای درویشی سر درنیاورده بود، حدس زده بود، پذیرایی میخواهیم. هنگامهای بپا شد که نگو. باز هم بحث قبله بود و خدمهای که اصلاً نمیدانست درویشی از او چه میخواهد. بالاخره هر طوری بود، خدمه را رد کرد و برگشت. گفت: «اینها دیوانهاند. من قبله را پرسیدهام، پذیرایی فرستادهاند.» گفتم: «ناسلامتی ما نیروی هلال احمریم. باید بلد باشیم جهتها را مشخص کنیم. بلند شو با نگاه به آسمان جهت قبله را پیدا کن.» همراه درویشی بررسی کردیم و یک مسیر تقریبی برای قبله در نظر گرفتیم. گفتم: «اصل بر استقبال از قبله است. یعنی جوری باشد که بگویند رویش به سمت قبله بود. دقیق دقیق هم سمت کعبه نباشد ایرادی ندارد.» ته دلش باز هم راضی نبود ولی بالاخره چارهای نداشت.
نمازمان را که خواندیم، تازه فهمیدیم چه قدر گرسنهایم. در طول پرواز غیر از پذیراییهای داخل هواپیما چیز دیگری نخورده بودیم. آن هم به خاطر استرس و نگرانی معلوم نشد، چطور خوردیم. از آقای کنعانی پرسیده بودم، میدانستم که رستوران اصلی هتل در طبقهی پایین است. از یک طرف لابی به رستوران راه داشت و از جاهای دیگر به استخر و بار و … میرفتند. رفتیم پایین تا در رستوران هتل غذایی خورده باشیم. هتل، رستوران مجللی داشت با انواع غذاها و میوههایی که معمولاً در ایران پیدا نمیشود. غذاهای جور واجور زیادی در رستوران سرو میکردند. از سوپ لاکپشت و خرچنگ بگیر تا گوشت خوک و همه جور حیوان و پرنده و آبزی. خوشبختانه در هتل قسمتی را هم به غذاهایی که نشان «حلال» داشت، اختصاص داده بودند و از این بابت مشکلی نداشتیم. دلی از عزا درآوردیم و برگشتیم به لابی.
در لابی دیدم جلوی ورودی هتل، ماموران امنیتی و نظامی با دستگاههای مخصوص کسانی را که وارد هتل میشوند، میگردند. با اینکه قبلاً شنیده بودم که فضای امنیتی کنیا هم هر از چند گاهی به هم میخورد ولی این مساله را خودم داشتم به عینه میدیدم. غیر از میهمانان هتل که جا رزرو کرده بودند، تمام افرادی که برای استفاده از استخر و رستورانهای جور واجور هتل «سفری کلاب» میآمدند، توسط ماموران امنیتی بازرسی کامل بدنی میشدند. دکهی روزنامهای بود، یکی دو تا از نشریات را برداشتیم و خواندیم تا ببینیم چه خبر است. موقع آمدن به هتل، حسن، رانندهی دکتر ذاکر بلیتمان به موگادیشو را داده بود. صبح ساعت ۷ با مسیر «آفریکن اکسپرس» قرار بود به موگادیشو برویم. چون وقت آمدن خیابانها را پر از ترافیک دیده بودیم، پیشبینی کردیم که کمی زودتر از هتل دربیاییم. به مهماندارها سپردیم برای ساعت ۵ صبح دو تا تاکسی رزرو کنند. اطلاعاتی هم در مورد نایروبی و محلهای دینیاش گرفتیم تا برگشتنی از فرصت استفاده کنیم و به آنها سری بزنیم. در لابی با خانواده تماس گرفتم و حرف زدیم. گفتم که فردا عازم هستیم. بعد هم رفتیم به اتاقمان.
قبل از خواب دوش گرفتم. درویشی باز هم بنا به ملاحظات و وسواساش نرفت. خوابیدیم تا فردا آخرین پروازمان را تا رسیدن به محل ماموریت انجام دهیم.
فصل ۷
قحطی از هواپیما
شروع شد
صبح ساعت ۵ پایین آمدیم برای تسویه حساب و تحویل دادن اتاق و گرفتن پاسپورتها. آن وقت صبح همه خواب بودند. به هر طریقی بود، مسئول تسویه حساب را بیدار کردیم و او را توجیه کردیم که هزینهی اقامت ما را هلالاحمر ایران خواهد داد. تا این اتفاقها بیفتد و ما آمادهی حرکت شویم نیم ساعتی طول کشید. ما نگران بودیم که در ترافیک خیابانهای نایروبی گیر کنیم و به موقع به فرودگاه نرسیم. رانندهی تاکسی گفت که این وقت صبح خبری از ترافیک نیست و خیلی زود ما را به فرودگاه بینالمللی نایروبی که کمی از شهر فاصله داشت، خواهد رساند. قبلاً دکتر ذاکر گفته بود که هزینهی هر تاکسی از هتل تا فرودگاه ده شیلینگ کنیا میشود. آقای درّی هم مقداری از دلارهای تنخواه را در هتل با شیلینگ کنیا عوض کرده بود تا رانندگان تاکسی پول اضافی از ما نگیرند. سوار دو تا تاکسی شدیم و رسیدیم به فرودگاه.
برای پیدا کردن گیت پرواز سومالی نیم ساعتی در فرودگاه نایروبی سرگردان بودیم. یک جای پرت از فرودگاه را اختصاص داده بودند به پرواز سومالی. آنجا که رسیدیم پلیس فرودگاه از ما کارت واکسیناسیون خواست. هر کس که به کشورهای گرمسیری و آفریقایی سفر کند، باید واکسن بیماریهای شایع آن مناطق را تزریق کرده باشد. من و درّی و درویشی کارت واکسیناسیونمان را نشان دادیم ولی دو مستندساز همراهمان واکسینه نشده بودند. چرا که به این دو مستندساز نگفته بودند که باید واکسن تب زرد، هپاتیت و … را تزریق کنند. گفتند: «اینها نمیتوانند بروند و باید بمانند. درویشی آنها را برد مرکز واکسیناسیون فرودگاه تا واکسن بزنند. آن وقت صبح حالا چطور میخواست این واکسنها را پیدا کند، خدا عالم است. من و درّی در فرودگاه نشستیم به انتظار آنها. ساعت از هفت هم گذشت ولی خبری از پرواز سومالی نبود. کلی آدم هم با بار و بندیل و ساک در اطراف ما بودند. انگار که بار کامیون همراه دارند. چهل دقیقهای از رفتن درویشی و مستندسازها گذشته بود که برگشتند. درویشی هم عصبانی بود که چرا در ایران واکسن نزدهاید و من را اینطور به دردسر انداختهاید. برای هر کدام ۶۰ دلار برای واکسیناسیون و ۴۰ دلار هم جریمه گرفتند تا مشکل حل شد.
کارت پرواز را گرفتیم تا ببینیم کی میخواهند برای پرواز صدایمان کنند. وقت آمدن ترانزیت ویزایی برای ورود به خاک کنیا پر کرده بودیم به رنگ سبز و اینبار برگهی ترانزیت ویزایی به رنگ زرد پر کردیم تا اعلام کنیم، از خاک کنیا خارج شدیم. همانجا من شنیدم که یک عده ترکی حرف میزنند. برگشتم و دیدم چند نفر کاور هلال احمر ترکیه بر تن دارند. ترکها به هلال احمر، «قیزیل آیپارا» میگویند. خیلی خوشحال شدم و رفتم پیششان و سلام کردم و حالشان را پرسیدم. آنها هم اول تعجب کردند که من با آنها ترکی حرف میزنم. چون بچههای ما کاور هلالاحمر ایران را بر تن داشتند، و فهمیدند ما هم برای کمک به سومالی میرویم و من هم ترک هستم با من گرم گرفتند. یکیشان مرد جوانی بود که میگفت معلم است و از طریق یکی از NGOهای ترکیه که در امر آموزش فعالیت دارد، برای تاسیس مکتبخانه و آموزش به بچههای سومالیایی به موگادیشو رفته بود. میگفت غیر از مکتبخانه، مراکز توزیع امدادهای مردمی هم داشتهاند. در میان همسفرانش پرستار و شغلهای دیگر هم بودند و از موگادیشو تازه رسیده بودند و با پرواز مستقیم نایروبی-استانبول عازم ترکیه بودند. از اوضاع موگادیشو پرسیدم، گفت: «ناامن است، و خیلی مراقب خودتان باشید.» بالاخره این برادر ترک هم کمی ته دلمان را خالی کرد و رفت.
ساعت نه و نیم صبح بود ولی خبری از اعلام پرواز نبود. باند فرودگاه از سالنی که در آن نشسته بودیم دیده میشد. من دیدم همان مسافرانی که با بار و بندیل عظیم همراه ما کارت پرواز گرفتند، دارند سوار هواپیما میشوند. به درویشی گفتم: «این هواپیمای ماست.» گفت: «نه بابا من گوشم به بلندگو بود. پرواز سومالی را اعلام نکرد.» گفتم: «باور نمیکنی بپرس. من همین که این مسافران با این همه وسایل دیدم، گفتم که همسفران ما همینها هستند.» پرسیدیم، گفتند: «بله! همین هواپیماست. زود سوار شوید که جا نمانید.» با بچهها رفتیم سمت هواپیما. سوار شدیم ولی چه سوار شدنی. خبری از شمارهی صندلی نبود. هر کس هر جا میخواست، مینشست. خوشبختانه به خاطر کاور هلال احمری که تن بچهها بود، رعایت حال ما را کردند و وسطهای هواپیما که فضایش شبیه فضای اتوبوسهای بینشهری ما بود، نشستیم. مهماندارها هم مثل شاگرد شوفرهای ما به مردم جا نشان میدادند. یکی سرپا مانده بود و جا پیدا نمیکرد و آن یکی زیر دست و پا مانده بود. بالاخره به هر زحمتی بود، مسافران را در هواپیما جا دادند. هواپیمای ایرباس تمیزی بود و خدمهی آن بر خلاف مسیر قطر، کاملاً محجبه بودند. ساعت ده از فرودگاه نایروبی درآمدیم سمت موگادیشو. دو ساعت راه داشتیم و صبحانه نخورده بودیم. نوبت که به پذیرایی رسید یک پاکت کوچک شیر دادند دستمان با یک بستهی کوچک بیسکویت که خیلی سفت بود. درست شبیه بیسکویتهای گرجی که قدیم خودمان هم داشتیم. این پذیرایی را که دیدم، گفتم: «قحطی از هواپیما شروع شد!»
مستندسازها که از استرس واکسن خلاص شده بودند، توسط درویشی با خلبان و سرمهماندار هماهنگ کردند تا از فرود هواپیما در فرودگاه موگادیشو فیلمبرداری کنند. من کنار پنجره نشسته بودم و نزدیکهای فرودگاه موگادیشو، اقیانوس هند را دیدم که تا چشم کار میکرد آب بود و آب. دریای باعظمتی بود. فرودگاه موگادیشو هم درست کنار این اقیانوس قرار داشت. باند فرود به حدی نزدیک ساحل بود که هنگام فرود، احساس کردم وسط دریا فرود آمدیم.
فرودگاه «آدم عبداله» -که به لاتین ADEN مینوشتند و انگار به نام یکی از رییسان جمهور پیشین سومالی است، درست کنار ساحل اقیانوس هند قرار دارد. هواپیما ساعت ۱۲ ظهر در این فرودگاه به زمین نشست و ما کمربندها را باز کردیم و از هواپیما پیاده شدیم. عصر ۱۵ آذر از تبریز راه افتاده بودم و الان در ظهر روز ۱۷ آذرماه به موگادیشو رسیدهام. همین که پیاده شدیم گرمای هوا به استقبالمان آمد. هوا آن قدر گرم بود که از زمین هم تنوره میکشید و به صورتمان میزد. من هنوز همان لباس گرم تبریز را بر تن داشتم. استرس نمیگذارد به این فکر کنم که با این لباس و در این هوا خفه میشوم.
اولین چیزی که به محض فرود به چشمم آمد، لاشهی هواپیمای غولپیکر باری سازمان ملل بود. هواپیما در گوشهای از فرودگاه افتاده بود. بخشی از بدنهاش متلاشی شده بود. انگار زمانی که برای رساندن کمکهای امدادی به موگادیشو آمده، در حملهی نیروهای «الشباب» چند خمپاره خورده و از کار افتاده است. همین هواپیما منهدم شده در اول ورود به سومالی، نشانهای بود از فضایی که قرار بود در آن کار کنم. خشکسالی، گرمای طاقت فرسا، قحطی، جنگ، خمپاره و گلوله و … همه و همه پازل تصورات ذهنی ما را تکمیل می کرد. اینکه «اکنون کجا هستیم؟!»
فصل ۸
سلام موگادیشو!
ساعت ۱۲ ظهر روز پنجشنبه ۱۷ آذر ۹۰ (۸ دسامبر ۲۰۱۱) وارد فرودگاه موگادیشو شدیم. فرودگاه موگادیشو مثل هیچ یک از فرودگاههایی که تا حالا دیده بودم نیست. بیشتر شبیه فرودگاه نظامی بود. باند فرودش کنار ساحل اقیانوس هند بود و دور تا دورش را بلوک بتنی چیده بودند با سیمخاردارهایی رویشان. محوطه و اطراف فرودگاه هم پر بود از نیروهای مسلح و نظامی. انگار فرودگاه اصلی شهر موگادیشو در میانهی جنگ داخلی از بین رفته و از این فرودگاه که کاربری نظامی داشته، برای پروازهای غیرنظامی استفاده میکنند.
آقای مومنی سرپرست تیم امداد و نجات هلالاحمر ایران در سومالی، علی حیدر، رابط سومالیایی دولت ایران و دولت سومالی و علی شیخ، معاون داوطلبان هلالاحمر سومالی به استقبالمان آمدند. این علی شیخ آدم فعالی بود و رابط ما و هلالاحمر سومالی. هیکل درشت و قامتی بلند داشت به گونهای که بچهها به او لقب علی دراز داده بودند. علی حیدر هم چون رابط اصلی دو دولت به حساب میآمد، به زبان فارسی خیلی خوب مسلط بود.
وارد بخش ترانزیت شدیم تا هم به پاسپورتمان مهر ورود بزنند و هم وسایلمان را تحویل بگیریم. نگاهی به داخل ساختمان انداختم و دیدم که فرودگاه چه وضع به هم ریخته و آشفتهای دارد. هوای گرم کلافهام کرده بود. علی حیدر، پاسپورتمان را گرفت تا مراحل اداری را انجام دهد. از او در مورد نظامیان مستقر در فرودگاه پرسیدم. گفت: «همهِی اینها، از نیروهای اتحادیهی آفریقا و عموماً کنیایی هستند.»
کل شهر موگادیشو در تسلط نیروهای اتحادیهی آفریقا بود و میشد آنها را از رنگ پوستشان تشخیص داد. رنگ سومالیاییها اندکی روشن تر بود. در حالی که نیروهای اتحادیهی آفریقا خصوصاً کنیاییها کاملاً پوستی تیره داشتند. چون ویزای سومالی نداشتیم – دولتی وجود نداشت که ویزایی هم در کار باشد.- به روال کنیا فرم ترانزیت ویزایی پر کردیم و مهری توی پاسپورتمان زدند و پنجاه دلار برای هر نفر گرفتند. این ویزای سرپایی سه ماه اعتبار داشت.
نیم ساعت بعد از رسیدنمان، کیفها هم رسید اما چه رسیدنی. درهایشان باز شده بود. محتویات داخل آنها را بهم ریخته بودند. زیپ برخی از ساکها نبود و قفل کیف مرا هم شکسته بودند. جز لباس چیز دیگری داخلشان نبود. بالاخره وسایلمان را تحویل گرفتیم و از سالن ترانزیت خارج شدیم. در محوطهی بیرونی فرودگاه و قبل از خروج از آن، سه دستگاه پاترول پر از افراد مسلح انتظارمان را میکشیدند. در هر کدام از آنها شش نفر کاملا مسلح تا بن دندان! نشسته بودند. هر سه نفر از سمتی آویزان بودند. همه نوع اسلحهای هم دستشان بود. از کلاشنیکف بگیر تا تیربار گرینوف. قطار فشنگ را به کمر بسته بودند و از روی شانه عین حمایل رد کرده بودند. لباس مخصوصی هم به تن نداشتند. هر لباسی که شبیه نظامیان بود پوشیده بودند. شبیه فیلمهای هالیوودی بود. فیلمهایی که در فضایی بیابانی اتفاق میافتد و پر است از جنگ و تیراندازی و کشت و کشتار. سردستهی بادیگاردها که به زبان محلی به آنها «سکییوریتی» میگفتند، فردی بود به نام «عبدالسلام» که زمانی فرمانده پلیس موگادیشو بوده. ما را سوار دو دستگاه تویوتا کردند و سرنگهبان هم سوار تویوتایی سفید شد که قبل از همه حرکت میکرد. پاترول نگهبانها هم از جلو و عقب ما را اسکورت میکردند. با شش ماشین که پشت سر هم قطار شده بود و پر بود از افراد مسلح، راه افتادیم. تصور این کاروان برای ما ایرانیها که حداقل در طی دو دهه گذشته بعد از پایان جنگ تحمیلی و برقراری امنیت در کشور، اسلحه و تفنگ چیز نامانوسی بود، واقعاً شگفتآور و ترسناک به نظر می رسید. این محافظان را هلال احمر سومالی در اختیار ما قرار داده بود ولی حقوقشان را ایران پرداخت میکرد.
هنگام خروج، دیدم دروازهی فرودگاه یک صفحهی بتنی است. لیفتراکی زیر آن رفت و آن را برداشت تا ما رد شویم. من به شوخی گفتم: «این هم درب اتوماتیک سومالیایی است.»
معمولاً به هیچ ماشینی اجازهی ورود به محوطهی فرودگاه نمیدهند مگر این که افراد خاصی باشند. آن هم با کلی تدابیر امنیتی. از راننده پرسیدم: «چرا بلوک بتنی جلوی در ورودی گذاشتهاند؟» گفت: «به دلیل ناامنی و احتمال حملات انتحاری بلوک بتنی گذاشتهاند تا مانع آسیب رسیدن به مردم و فرودگاه شوند.» کمکم دستم میآمد به کجا آمدهام. کاملاً معلوم بود تنها مشکل سومالی قحطی نیست بلکه ناامنی هم مشکل بزرگ تر این کشور است.
خیابانی که فرودگاه را به شهر وصل میکرد، «مکه» نام داشت. خیابانی عریض و طویل و البته پر چاله. رانندهها، ماشینها را با سرعت میرانند و از روی دستاندازها تقریباً میپریدیم. چند بار سرم به سقف ماشین خورد. عاشق بوق زدن بودند. دستشان را میگذاشتند روی بوق و تا ماشین جلویی کنار نمیکشید، برنمیداشتند. فرمان ماشینها هم قاعدهی مشخصی نداشت. هم دست راست بود و هم دست چپ. بر خلاف کنیا هر جور ماشینی هم پیدا میشد. توی تاکسیهایشان که ون بود، پر بود از آدم. از در و رکاب آویزان میشدند و حتی روی سقف هم مینشستند. فکر کنم داخل یک ون به اندازهی یک مینی بوس مسافر سوار میکردند. دوربینم را درآورده بودم و از خیابان و شهر فیلم برمیداشتم. همه جا به افراد مسلحی برمیخوردیم که وسط خیابان و پیادهرو اسلحه در حال گشت زنی بودند. انگار چوب دستشان گرفته باشند. نه خبری از چراغ راهنمایی بود و نه مامور. پلیس منسجمی وجود نداشت و سیستم امنیتی از هم پاشیده بود. شهر قانون مشخصی نداشت. هر کس از هر کجا میخواست رد میشد هیچ کس هم کاری به کارش نداشت. همه جا بساط دورهگردها پهن بود و فقر از سر و روی شهر میبارید. ولی نمای شکسته و ریختهی ساختمانهای شهر گواهی بود بر این که زمانی سومالی سرزمینی آباد بوده و موگادیشو شهری پر رونق!
سومالی سالها مستعمرهی انگلیس بود. از نمای ساختمانها میشد تاثیر معماری غربی را بر فرهنگ این کشور دید. ساختمانهای شهر علیرغم اینکه در اثر جنگ داخلی ویران شده بودند ولی نشانهای بودند از شهری آباد در سالهایی نه چندان دور.
تاریخ میگوید: بیست سال قبل از ورود ما به موگادیشو این شهر یکی از آبادترین و توریستپذیرترین شهرهای شاخ آفریقا بوده. در دوران حکومت دیکتاتوری ژنرال زیادباره، موگادیشو پایتخت زیبای سومالی در ساحل اقیانوس هند یکی از گذرگاههای اصلی تجارت دنیا محسوب میشد. پس از سرنگونی حکومت زیادباره، سومالی هیچگاه صاحب دولت فراگیر و مقتدری نشد. در سال ۹۲ آمریکاییها برای ساقط کردن «ژنرال عیدید» به موگادیشو حمله کرد و پس از آن جنگهای داخلی شروع شد. سومالی به سه بخش سومالی در مرکز، سومالیلند در شمال شرقی و پورتلند در شمال غرب تقسیم شد. سالها بعد محاکم اسلامی تا حدودی توانستند بر اوضاع آشفتهی این کشور غلبه کنند ولی باز با دخالت نیروهای کنیایی اوضاع بهم ریخت. بخش افراطی محاکم اسلامی انشعاب دادند و نیروهای سلفی و تروریستی الشباب را تشکیل دادند و نیروهای میانهروی محاکم وارد دولت اتئلافی و انتقالی شدند.
شهر پر بود از مسجد. در هر کوی و برزنی مسجدی بود و پنج نوبت صدای اذان شنیده میشد. هر مسجدی هم متعلق به طریقتی بود. زمانی که ما وارد این کشور شدیم، دولت انتقالی سومالی در کنیا مستقر بود و کشور توسط نیروهای اتحادیهی آفریقا اداره میشد. نیروهای الشباب به تازگی از موگادیشو رفته بودند ولی اطراف این شهر و بخش قابل توجهی از کشور هنوز در دست آنها و یا طوایف و قبایل پراکندهِ سومالی بود. پس از جنگ، قحطی هم آمده بود. بعد هم بیماریهای عفونی و تب زرد و سرخک و مالاریا و … . سوءتغذیه بیداد میکرد و امید به زندگی در این کشور مسلماننشین حداکثر ۴۵ سال بود. همهی شهر ویران شده بود و از جلال و جبروت شهری که زمانی به نام «مقام الشاه» (تخت پادشاه) مشهور بود و دروازهی ورود به شاخ آفریقا خوانده میشد، اثری نمانده بود. نمیدانم چرا از وقتی پای به اینجا گذاشتم به این آیهی قرآن فکر میکردم
که: «اِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّیَ یُغَیِّروا ما بِاَنفُسِهِم»!
فصل ۹
محلی برای اسکان
بعد از بیست دقیقه طی راه پر از دستانداز و شنیدن بوق ممتد، وارد خیابان «کیلومتر چهار» شدیم. از دور پرچم ایران را دیدم. پرسیدم، گفتند؛ «کمپ بنادر. یکی از کمپهای اسکان اضطراری ما آنجاست.» درست روبهروی این کمپ، مرکز فرماندهی هلالاحمر جمهوری اسلامی ایران بود. جایی که قرار بود اقامتگاه ما باشد و ما ماموریتمان را همانجا سپری کنیم. تنها علامتی که نشان میداد، اینجا متعلق به ایران است، پرچم کشورمان بود که بالای این ساختمان نصب شده بود. در مسیر آمدن دیدم شهر پر است از پرچم ترکیه. پرسیدم، گفتند: «اردوغان، نخستوزیر ترکیه به تازگی از موگادیشو دیدار کرده.» در میدان اصلی شهر دور تا دور میدان پرچم ترکیه برافراشته بود و تنها یک پرچم بزرگ سومالی وجود داشت. حضور تبلیغاتی ترکیه در موگادیشو خیلی به چشم میزد.
وقتی به مقابل ساختمان مرکزی رسیدیم اسکورتها با تشریفات خاصی ما را به داخل ساختمان راهنمایی کردند. در داخل حیاط کیوسک نگهبانی بود و چند ده متر مانده به ساختمان را هم سیم خاردار کشیده بودند. ساختمان مجلل و زیبایی بود در دو طبقه با نمایی کاملاً اسلامی. در آنجا آقای ابراهیم قدیمی از اعضای هلال احمر استان گلستان به عنوان نیروی حراست و آقای احمدزاده از کارکنان روابط بینالملل هلالاحمر به عنوان مترجم به استقبالمان آمدند.

ساعت حدود دو بعداز ظهر بود. بعد از تعارفات اولیه، همه در اتاقهایشان مستقر شدند. آقای کنعانی به من گفته بود که اتاق تو در طبقهی اول دست چپ است و برخی موارد ضروری را هم یادداشت کردهام و همانجا برایت گذاشتهام. توصیههایی بود در مورد کارهایی که نیمهکاره رها شده بود و برخی توصیهها در مورد کادر درمانی و افرادی که باید با آنها هماهنگ میشدم. کل ساختمان مبله بود.
قبل از اینکه هلالاحمر ایران این ساختمان را اجاره کند، اینجا محل سفارت کویت بود. هلال احمر ماهی ۵۰۰۰ هزار دلار برای اجارهی این ساختمان میداد. –بعدها هلال احمر ایران این ساختمان را خرید و درمانگاه دایمی ایرانیان را در آن ایجاد کرد.- صاحبش فرد تاجری بود که در دبی زندگی میکرد و پسرش که مرد لاغر اندامی بود، به امور ساختمان رسیدگی میکرد و او قهوهخانهای را در موگادیشو اداره میکرد. در این شهر مثل تبریز، پر است از قهوهخانه و بساط قلیان هم همیشه برپاست. آقای صاحبخانه، انگلیسی را خوب حرف میزد. کمی که با او دم گرفتم، گفت: «بیست سال در یکی از ایالتهای آمریکا پلیس بوده.» تعجب کردم. پرسیدم: «مگر سن تو چهقدر است که بیست سالش را پلیس بودهای؟» گفت: «چهل و پنج سال.» اصلاً به قیافهاش نمیآمد.
خیلی جوانتر به نظر میرسید خصوصاً نسبت به شرایط سخت زندگی در سومالی به قول خودمان، واقعاً خوب مانده بود. بالاخره آدم متمولی بود و روزگار را با خوشی سپری کرده بود. میگفتند: «کلی دوست و آشنا در دولت و مجلس و جاهای دیگر دارد و آدم بانفوذی است.» مسئول استخدام و به کارگیری خدمهی ساختمان هم همین قهوهچی بود. یک سرایدار هم آنجا بود که مسئول موتورخانه هم بود. چند تا خدمه هم که به نظافت ساختمان میرسیدند. هر هفته مادر صاحبخانه میآمد و به خدمه سرکشی میکرد. آشپزی به عهدهی خودمان بود. نوبت نوشته بودند و هر روز یک نفر مسئول پخت و پز بود. هلال احمر حقوق خدمه را همراه اجاره به صاحب ساختمان میداد.
اتاق من یک اتاق پنجاه متری بود. تمام اتاقها سرویس و حمام مستقلی داشتند. جای دنج و راحتی بود. کولر داشت و خنک بود. البته این خنک بودن یکی از الزامات زندگی در آنجا بود. اگر اتاق خنک نبود، پشهی مالاریا سلامتی ما را تهدید میکرد. هیچ تناسبی بین بینظمی و ناامنی و خرابی بیرون از این ساختمان و نظم و ترتیب اینجا وجود نداشت. وقت ناهار بود و ما هم گرسنه. خوشبختانه قبل از آمدن ما گوسفندی قربانی کرده بودند و گوشت تازه فراهم بود. آقای قدیمی با آن حال مریض سنگ تمام گذاشت. بیچاره قدیمی در روزهای اولی که آمده بود سومالی، مالاریا گرفته بود. این هم سوغات سومالی بود برای او و تهدیدی که همهی ما با آن مواجه بدهیم. گاهی چنان تب میکرد که از خود بیخود میشد. بیچاره شبها دچار تب و لرز میشد و قرار بود به زودی برگردد ایران. مرد مومن و مهربانی بود. یعنی وضعیت امنیت به آن شکل بود و وضعیت بهداشتی هم به این شکل. با اینکه همهی نیروها قبل از آمدن واکسینه میشدند و داروهای مخصوص میخوردند ولی باز تضمینی نبود که به بیماریهای شایع در این کشور مبتلا نشوند.
بلافاصله بعد از رسیدن به آنجا، لباس عوض کردم و از شر آن پیراهن گرمی که در سرمای تبریز پوشیده بودم خلاص شدم و کاور هلال احمر را پوشیدم. اواخر آذرماه ایران بود ولی اینجا گویی اواسط تابستان بود حتی گرمتر از تابستان. خبری از سرما نبود. حتی یک نسیم خنک هم نمیوزید تا کمی خنک شویم. بلافاصله با اهل خانه در تبریز تماس گرفتم و همسرم را مطلع کردم. البته اینبار تماس از طریق اینترنت بود. چون محل استقرارمان اینترنت داشت، به همسرم خبر دادم و از طریق اسکایپ مکالمهی تصویری با تبریز برقرار کردم. خوشبختانه لپتاپم را با خودم برده بودم. -البته توصیهی هلالاحمر بود که همهی نیروها با خودشان لاپتاپ همراه داشته باشند.- کلی از ساختمان مرکزی برای او تعریف کردم و به او اطمینان دادم که جای هیچ نگرانی نیست. هیچ چیز از آنچه در شهر دیده بودم به او نگفتم. نخواستم نگرانش کنم. کلی هم از وضعیت اینجا تعریف کردم و طوری برخورد کردم که انگار آن طور که میگویند هم اینجا وضعیت بد نیست!
ناهار را خوردم و به آقای احمدزاده گفتم که میخواهم از کمپها و درمانگاههای هلالاحمر بازدید کنم. آقای قدیمی گفت: «عجله نکن! به این راحتیها نیست که بروی. باید با سرنگهبان هماهنگ کنیم و ببینیم کی و چطوری میتوانی بروی.» برای هر بار خروج از ساختمان مرکزی باید با نگهبانها هماهنگ میکردیم. آنها هم وضعیت امنیتی شهر و مقصدمان را بررسی میکردند و اگر موردی نبود، حرکت میکردیم وگرنه باید منتظر میماندیم تا وضعیت بهبود پیدا کند. منتظر ماندم.
فصل ۱۰
نخستین بازدید
در فاصلهای که با نگهبانها هماهنگ کنند از احمدزاده اطلاعات مفصلی در مورد کمپها و درمانگاهها گرفتم. قبلاً اطلاعات اندکی از آقای کنعانی شنیده بودم ولی توضیحات احمدزاده آنها را تکمیل کرد. هلالاحمر ایران اولین گروه امدادی بود که در بحبوحهی جنگ داخلی وارد موگادیشو شده بود. زمانی که جنگ در شهر به اوج خود رسیده بود و قحطی هم بیداد میکرد. سیل آوارگان و قحطیزدگان به سمت موگادیشو روانه بود. به همین دلیل در میان نیروهای امدادرسان کشورهای مختلف خصوصاً کشورهای اسلامی، هلالاحمر ایران و ترکیه تنها نیروهایی بودند که کمپهای اسکان اضطراری داشتند. از چهار کمپ هلالاحمر ایران سه کمپ، هم اسکانی بود و هم درمانی. تنها یک کمپ، فقط درمانی بود. نام کمپها هم از منطقهای که در آن مستقر بودند، گرفته شده بود.
کمپی که درست روبهروی ساختمان مرکزی ما قرار داشت، کمپ «بنادر» بود. کمپی با حدود هزار چادر برای اسکان آوارگان. یک درمانگاه سیار هم داشت. تمام درمانگاههای سیار ما یک پزشک، دو پرستار زن و مرد برای خدمات پرستاری و تزریقات و یک تکنسین دارو داشت و کلیهی خدمات هم رایگان بود. درست کنار کمپ بنادر، بیمارستان «بنادر» بود که مرکز درمان بیماریهای کودکان، زنان بیماریهای عفونی شهر موگادیشو بود.
کمپ «دیکفر» تنها کمپ درمانی ما بود که علاوه بر درمانگاه سیار، انبار شیر خشک هلالاحمر هم در آن قرار داشت.
کمی آن طرفتر از کمپ دیکفر –چیزی حدود دویست متر- کمپ «سونوکی» (به زبان محلی چنین میگفتند و در واقع منطقهی کی (ZONE K) بود.) قرار داشت. این کمپ بزرگترین کمپ اسکان اضطراری هلالاحمر بود و داخلش به کمپهای متعددی تقسیم میشد. چون هلالاحمر شیراز این کمپ را درست کرده بود برای هر بخش اسمهایی مثل سعدی و حافظ و غیره گذاشته بودند. قبل از ما اکیپهایی از استانهای فارس، قم و گلستان آمده و این کمپها و درمانگاه مرکزی را برپا کرده بودند.
چهارمین کمپ، «هولوداگ» بود. منطقهی هولوداگ در مرکز شهر موگادیشو قرار داشت و کمپ مستقر در آن دورترین کمپ هلالاحمر ایران نسبت به محل اقامتمان بود. این منطقه زمانی تحت کنترل نیروهای الشباب بود و کاملاً ویران شده بود. همچنان هم ناامن بود و وضعیت جنگی بر آن حاکم. اینجا هم کمپ اسکان اضطراری بود و درمانگاه سیاری در آن قرار داشت.
ولی مهمترین جا، درمانگاه مرکزی هلالاحمر ایران بود که به «درمانگاه ایرانیان» مشهور بود. بعد از اینکه مجوز خروج صادر شد، اعلام کردند که امروز فقط میتوانم از درمانگاه مرکزی بازدید کنم. باقی کمپها میماند برای شنبه. من روز پنجشنبه به موگادیشو رسیده بودم و اینجا هم مثل ایران جمعهها تعطیل رسمی است. هر چند در سایهی استعمار، تاریخشان به میلادی بود و ماهها را مثل اروپاییها میگفتند. ما به تاریخ شمسی در آذرماه بودیم و به قمری در محرم ولی اینها در ماه دسامبر بودند. در این شهر که همهی مردمانش مسلمان سنیاند، هیچ خبری از حال و هوای محرم نیست. در آن سرزمین غریب منِ شیعه را غربتی مضاعف فرا گرفته بود. ایام سوگواری آقا اباعبدا… الحسین (ع) بود ولی اینجا از این ایام پرشور خبری نبود.
باز هم با خدم و حشم راه افتادیم. مقصدمان درمانگاه ایرانیان بود که در منطقهی دیکفر قرار داشت. یعنی کمپ دیکفر، کمپ سونوکی و درمانگاه مرکزی تقریباً نزدیک بهم قرار داشتند. منطقهی دیکفر پایین شهر قرار داشت و جزو مناطق حاشیهنشین موگادیشو بود. موگادیشو چیزی حدود ۲ میلیون نفر جمعیت داشت که ۵۰۰ هزار نفر از آنها را آوارگان تشکیل میدادند و اکثر آنها در همین مناطق حاشیهای اسکان یافته بودند. به همین دلیل مناطقی که هلالاحمر ایران پوشش میداد از نظر امنیتی خطرناک بودند. در حالی که کمپ ترکیه درست در کنار کاخ ریاستجمهوری سومالی برپا شده بود که هم امنیت بالایی داشت و هم تبلیغات گستردهای را در مورد آن شاهد بودیم.

درمانگاه مرکزی مثل محل استقرارمان دارای تدابیر شدید امنیتی و نگهبان بود. در ورودی درمانگاه دو محل بازرسی یکی برای مردان و یکی هم برای زنان درست کرده بودند و قبل از ورود همه را بازرسی بدنی میکردند. احمدزاده گفت: «تا به حال مشکل امنیتی پیش نیامده ولی هلالاحمر سومالی برای احتیاط و پیشگیری از احتمال آسیب دیدن نیروهای امدادرسان و مردم این تدابیر را برقرار کرده است.» وارد محوطهی درمانگاه که شدیم، مردم با دیدن ما خوشحال شدند. یعنی طوری حس اعتماد بین نیروهای هلالاحمر و مردم ایجاد شده بود که حضور ما با کاور هلالاحمر حس امنیت و آرامش را در مردم ایجاد میکرد. واقعاً هم نقش نیروهای امدادی هلالاحمر ایران در کمک به مردم جنگزده و قحطیزده سومالی خیلی مهم بود. در میان سومالیاییها هم نگاه خیلی مثبتی در مورد فعالیتهای بشردوستانهی ایران وجود داشت.
درمانگاه از دو ساختمان تو در تو و دو طبقه تشکیل میشد. این ساختمان هم استیجاری بود. تنها از ساختمان اول استفاده میشد و ساختمان دوم به انباری تبدیل شده بود و هیچ فعالیتی در آن انجام نمیشد. در ساختمان اول هم تنها از طبقهی اول برای ویزیت بیماران استفاده میشد. در درمانگاه مرکزی چهار دکتر مستقر بودند که یکی از آنها زن بود و سه نفر دیگر مرد. خانم دکتر مونا تنها پزشک زن اکیپ درمانی ایران، خانمی مودب و باسواد بود که مردم علاقهی خاصی به او داشتند و خیلی هم به او اعتماد داشتند. بعدها شنیدم برای ادامهی تحصیل به ترکیه رفته. کل کادر درمانی درمانگاه مرکزی و چهار کمپ دیگر را سومالیاییها تشکیل میدادند. هلالاحمر ایران تنها یک نفر را به عنوان سرپرست و هماهنگکننده از ایران برای مدیریت درمانگاهها میفرستاد که اینبار من به این منظور آمده بودم. کار من ساماندهی و مدیریت درمانگاههای هلالاحمر ایران در موگادیشو بود. کل فعالیت هلالاحمر ایران هم در داخل همین شهر متمرکز بود و در طول ماموریت هیچ وقت به خارج از موگادیشو نرفتیم. یعنی شرایط امنیتی چنین اجازهای نمیداد. خارج از شهر موگادیشو جنگ همچنان ادامه داشت و نیروهای اتحادیهی آفریقا با نیروهای الشباب هر روز درگیر بودند.
اکثر بیماران درمانگاه را زنان و کودکان تشکیل میدادند. از همان ابتدای ورود متوجه نابسامانی و بینظمی درمانگاه شدم. تعداد بیماران زیاد بود و فضای مناسبی برای سالن انتظارشان فراهم نشده بود. چون این بازدید سرپایی بود، زیاد در جریان امور قرار نگرفتم ولی تقریباً فهمیدم که برای ساماندهی کارها در درمانگاه باید کارهای اساسی زیادی انجام داد.
ظاهراً مدیر درمانی قبل از من یکی از دکترها به نام دکتر محمد را به عنوان مدیر داخلی درمانگاه مرکزی منصوب کرده بود که به نوعی هماهنگی امور داخلی درمانگاه با او بود. دکتر محمد به استقبال ما آمد و به دفترش در طبقهی بالای ساختمان اول رفتیم. اینجا بر خلاف ما، افراد را با نام فامیل صدا نمیکنند. برای خطاب افراد از اسم کوچکشان استفاده میکنند. به همین دلیل در برخورد با افراد کمتر اتفاق افتاد که نام فامیلشان را بدانم. مثلاً ما دو تا «دکتر محمد» داشتیم. همین طور هم صدایشان میکردند. من برای شناختنشان یکی را دکتر محمد پیر و آن دیگری را «دکتر محمد جوان» میخواندم. این دکتر محمد که رفتیم به اتاقش و مدیر داخلی درمانگاه مرکزی بود، دکتر محمد جوان بود. البته نسبت با آن یکی محمد جوانتر بود وگرنه به میانسالی میزد. به من در مورد این دکتر محمد قبلاً تذکر داده بودند که؛ مراقبش باش! گاهی همکاری نمیکند و ممکن است در خصوص داروها و همچنین حق ویزیتها کجدستی و بدخلقی میکند. به هر حال مدیر درمانی پیش از من او را مدیر داخلی درمانگاه کرده بود و در این مدتی که مدیری از ایران نبود، او امور درمانگاه را پیش برده بود. از او در مورد شرایط درمانگاه، تعداد مراجعان و نوع بیماریها و نحوهی ویزیت بیماران پرس و جو کردم. او هم توضیحاتی داد. احمدزاده آن قدر با اینها نشست و برخاست کرده بود که کاملاً به روحیاتشان آشنا شده بود. به من گفت: «یک سوال را چند بار از اینها نپرس. یک موضوع را اگر زیاد پیگیری کنی اینها دست و پایشان را گم میکنند.» در مورد دکترهایی که با هلال احمر ایران همکاری میکردند، توضیحاتی داد و معرفیشان کرد. هر چند این معرفی زیاد به دردم نمیخورد. میدانستم تا خودم وارد کار نشوم و مستقیماً با کادر درمانی برخورد نداشته باشم، نمیتوانم هیچ کدامشان را بشناسم.
درمانگاه، داروخانهی بسیار مجهزی داشت. همچنین انبار دارویی بزرگی هم در همانجا وجود داشت و یک انبار توزیع هم در درمانگاه مستقر کرده بودند که وظیفهی توزیع دارو میان درمانگاههای سیار را برعهده داشت.
درمانگاه سه پزشک و دو پرستار زن و دو پرستار مرد داشت. ولی هیچ گونه مدرکی در اختیار نبود تا ثابت کند فلانی پزشک است و در کجا مدرکش را گرفته یا این پرستار از کدام دانشگاه فارغالتحصیل شده و این تکنسین دارو چه مدرک تحصیلی دارد! همانجا یادداشت کردم تا این موضوع را ساماندهی کنم. از مسایل جالب این بود که پزشکها مهر نداشتند. نه دولتی وجود داشت و نه نظام پزشکی که بیاید و بر این مسایل نظارت کند. گفتند: «پزشکها فقط امضا میزنند.» من گفتم: «این جور مسایل با سلیقهی مدیریت من جور درنمیآید. همه باید پرونده داشته باشند و پزشک و داروخانه هم، مهر. شاید یکی پزشک نیست و آمده اینجا طبابت میکند. یا پرستار نیست. ما از کجا بدانیم؟» یکی از کارهای خوبی که قبل از من انجام شده بود این بود که به همهشان کارت شناسایی داده بودند که برگردنشان آویزان بود. داخل این کارت نام و نامخانوادگی و مسئولیت و تخصص هر فرد نوشته شده بود.
داروخانهی منظمی درست کرده بودند. دکتر علیخانی که مدیرکل درمان اضطراری هلالاحمر بود، خودش آمده و داروخانه را قفسهبندی و تجهیز کرده بود و کلی از کارها را انجام داده بود. ولی هنوز بینظمی بیداد میکرد. مثلاً کارتکس دارویی وجود نداشت تا مشخص شود داروها به چه شکلی وارد میشود و چه طور و چه قدر خارج میشود.
آمار مراجعان درمانگاه چیزی حدود چهارصد نفر در روز بود و گاهی پانصد نفر. از اتاق دکتر محمد به درمانگاه سر زدم تا ببینم بیشتر چه بیمارانی مراجعه میکنند. اکثر بیماریها شامل سل و مالاریا و بیماریهای عفونی و سوءتغذیه بود. گاهی هم بیماریهای ترومایی مثل آسیبدیدگی مشاهده میشد. بالاخره سومالی کشور جنگزدهای بود و در برخی مناطق هنوز جنگ ادامه داشت. به همین دلیل چنین بیمارانی هم زیاد بود. آمار کلی که گرفتم مشخص شد سرجمع در روز حدود ۱۲۰۰ نفر در درمانگاه مرکزی و درمانگاههای چهارگانهی سیار ویزیت میشدند. از آنجا درآمدیم و چون فرصت داشتیم به کمپ درمانی دیکفر هم سر زدم. در این کمپ چادرهای بادی بزرگی زده بودند که محل معاینه، تزریقات و داروخانه بود. یک چادر راپال بزرگ هم زده بودند که محل نگهداری شیر خشک بود. دیکفر تنها کمپ صرفاً درمانی هلال احمر در موگادیشو بود و بعد از درمانگاه مرکزی مهمترین مرکز بهداشتی و درمانی ما محسوب میشد.

در کنار کمپ دیکفر ساختمان مخروبهی بزرگی بود. واقعاً هم بزرگ بود. از احمدزاده پرسیدم: «این ساختمان دیگر چیست؟» گفت: «ظاهراً زمانی بیمارستان نظامی بوده.» بعداً که در نقشههای اینترنتی جستوجو کردم دیدم بله بیمارستان ارتش سومالی بوده که در میانهی جنگهای داخلی و قبیلهای توسط الشباب تخریب شده است. بعدها به هلال احمر پیشنهاد دادم که اگر قصد دارید بیمارستانی دایمی در موگادیشو مستقر کنید، محل این بیمارستان به دردتان میخورد. البته آن زمان تاسیس یک بیمارستان مجهز در دستور کار هلال احمر ایران بود. هر چند خود موگادیشو بیمارستانهای مجهزی داشت.
بعد از دیکفر برگشتیم به محل استقرارمان. رفتم داخل اتاق و استراحتی کردم تا عصر شد و تازه دور هم جمع شده و با همدیگر آشنا شدیم. مشخصات من را آقای کنعانی آن زمان به قدیمی و احمدزاده داده بود. خیلی هم از من تعریف کرده بود. همین باعث شد زود گرم بگیریم. برخی توضیحات هم در مورد شهر و وضعیت خودمان دادند. آقای قدیمی اطلاعاتی دربارهی وضعیت امنیتی شهر داد و توضیح داد که نحوهی تعاملمان با نگهبانها چگونه است و چند نفرند و چطور باید برویم بیرون و شب چند نفر نگهبان اینجا میماند و غیره. آقای قدیمی همانجا چراغی در ذهن من روشن کرد. از شخصی به نام سید بنیهاشمی حرف زد که در موگادیشو مستقر است و با نیروهای کمیتهی امداد همکاری میکند. همانجا فهمیدم که غیر از هلال احمر ایران، کمیتهی امداد هم در سومالی فعال است. مثلاً «آقانصیر»! که قبلاً چند دوره هم رئیس سازمان امداد و نجات هلال احمر کشور شده بود، در قالب نیروهای کمیتهی امداد در موگادیشو مستقر شده بود و کارهای امدادی و فرهنگی انجام میداد. جرقهیِ آشنایی من با حاجآقا سید بنیهاشمی از همان حرف قدیمی زده شد.
روزی که ما رسیدیم موگادیشو، آقای مومنی رفت بندر «بریبری» در «سومالیلند». سومالی که به سه بخش تقسیم شده بود. ما آمده بودیم در بخش اصلی آن مستقر شده بودیم که محل اصلی بحران قحطی و جنگ بود. تقریباً جایی در جنوب سومالی. تنها دو خط هوایی به موگادیشو کار میکردند. یکی آفریکن اکسپرس بود که تنها یک پرواز به کنیا داشت و دیگری هواپیمایی «جوبا» بود که هواپیماهای ملخی دو نفره داشت و مسیرهای کوتاه را میرفت. خصوصاً به سومالیلند. سومالیلند وضعیتی شبیه اقلیم کردستان عراق داشت. مستقل بود ولی در نقشه جزو کشور سومالی محسوب میشد. دلیل رفتن مومنی به بریبری این بود که هلالاحمر میخواست پایگاهی هم در سومالیلند تاسیس کند تا کمکهای امدادی را از طریق خلیج «عدن» و این بندر به مردم سومالیلند برساند. آنجا وضعیت مردم به بدی موگادیشو و اطرافش نبود و قحطی آن چنان بیداد نمیکرد و از طرف دیگر از خشونت و جنگ هم اثری نبود.


































