از آن روز که رفتید، تا آن سحرگاه که فراق را باور کردیم…
از آن روز که رفتید، تا آن سحرگاه که فراق را باور کردیم…
آرمان تبریز- احمد بایبوردی/ بیش از چهار ماه از آن صبح تلخ گذشته بود... چهار ماه بود که می‌دانستیم رفته‌اید؛ چهار ماه بود که واژه «شهادت» را شنیده بودیم، نوشته بودیم، گریسته بودیم و در سوگتان سیاه پوشیده بودیم...

اما انگار دل، هنوز باور نکرده بود.

انگار تا وقتی پیکرتان در خاک آرام نگرفته بود، جایی در پنهان‌ترین گوشه دل، هنوز انتظار می‌کشیدیم.
هنوز گمان می‌کردیم شاید دوباره آن قامت آشنا را ببینیم؛
شاید دوباره آن صدای آرام اما استوار را بشنویم؛
شاید دوباره در سخت‌ترین لحظه، وقتی همه چشم‌ها نگران است، شما بیایید و با چند کلمه، اضطراب را از دل یک ملت بردارید.

شهادتتان را شنیده بودیم،
اما رفتنتان را نه…

این چند ماه، شما نبودید و در عین حال، همه جا بودید.
در عکس‌هایی که مردم با اشک نگاه می‌کردند،
در صدایی که ناگهان از جایی پخش می‌شد و بغض‌ها را می‌شکست،
در چفیه‌ها، در پرچم‌ها، در دیوارهای شهر،
در دل مادرانی که برایتان مثل فرزند گریستند،
در چشم مردانی که سال‌ها گریه نکرده بودند اما با شنیدن نامتان سر پایین انداختند.

گویی ملت، این چند ماه میان «دانستن» و «باور کردن» مانده بود.

اما این روزهای آخر، همه چیز فرق کرد…

وقتی پیکرتان از میان مردم گذشت،
وقتی تهران برای آخرین بار شما را بر شانه گرفت،
وقتی قم به استقبالتان آمد،
وقتی نجف و کربلا شما را در آغوش گرفتند،
و وقتی مشهد، شهر کودکی و جوانی‌تان، آخرین منزل سفر شد…

دل‌ها آرام‌آرام فهمیدند که این، دیگر یک خبر نیست.

این، وداع است.

و آن شب، وقتی خیابان امام رضا لبریز از جمعیتی شد که برای آخرین دیدار آمده بودند، وقتی صدای گریه با صدای صلوات درهم آمیخت، وقتی مردم ساعت‌ها ایستادند تا فقط چند لحظه در مسیر تابوتتان باشند، انگار یک ملت داشت آخرین امید خود را برای ندیدن حقیقت، بدرقه می‌کرد.

شما به خانه بازگشته بودید…

به مشهد.

به شهر امام رضا.

به همان آستانی که عمری دلبسته‌اش بودید.

و سرانجام آن سحرگاه رسید…

سحرگاهی که شاید از روز شهادتتان هم برای بسیاری از ما سنگین‌تر بود.

چرا؟

چون تا آن لحظه، هنوز دل می‌توانست خودش را فریب دهد.

می‌توانست بگوید: «او هنوز به خاک سپرده نشده…» «هنوز آخرین وداع مانده…» «هنوز این قصه تمام نشده…»

اما وقتی خاک آرام‌آرام شما را در آغوش گرفت، چیزی در دل میلیون‌ها انسان فرو ریخت.

ناگهان فهمیدیم که دیگر بازگشتی در کار نیست.

فهمیدیم دیگر قرار نیست آن قامت آشنا را ببینیم.

فهمیدیم دیگر خبری از آن دیدارها، آن سخنرانی‌ها، آن لبخندهای کوتاه، آن نگاه‌های مطمئن و آن دست برافراشته نیست.

تا پیش از آن سحرگاه، شهادت شما یک زخم بود؛
اما از لحظه‌ای که به خاک سپرده شدید، فراق آغاز شد.

و چه تلخ است این فراق…

چه تلخ است دانستن اینکه مردی که دهه‌ها در سخت‌ترین روزهای این سرزمین ایستاد، اکنون در سکوت رواق دارالذکر آرام گرفته است.

مردی که صدایش یک ملت را به ایستادگی می‌خواند، حالا در چند قدمی ضریح امام رضا، خاموش است.

اما شاید قسمت همین بود…

پسری که از مشهد برخاست،
پس از یک عمر مبارزه، تبعید، زندان، جانبازی، رهبری و ایستادگی،
سرانجام به مشهد بازگردد.

آمدید و در جوار امامی آرام گرفتید که عمری خادم و دلباخته‌اش بودید.

از دیروز ــ از آن لحظه‌ای که مزار شما صاحب نشانی شد ــ داغتان شکل دیگری پیدا کرده است.

پیش از آن، همه جا دنبالتان می‌گشتیم؛
اکنون می‌دانیم برای گریستن بر این فراق، کجا باید بیاییم.

پیش از آن، دلمان سرگردان بود؛
اکنون این دلتنگی، خانه‌ای در رواق دارالذکر دارد.

آقای ما…

چهار ماه از شهادتتان گذشته بود، اما انگار ما تازه شما را از دست داده‌ایم.

تازه از دیروز فهمیده‌ایم نبودن یعنی چه.

تازه فهمیده‌ایم بعضی آدم‌ها آن‌قدر بزرگ‌اند که خبر رفتنشان در یک روز فهمیده نمی‌شود؛
باید ماه‌ها بگذرد،
باید شهرها بدرقه‌شان کنند،
باید میلیون‌ها نفر گریه کنند،
باید تابوتشان به آخرین منزل برسد،
و باید مشتی خاک روی مزارشان بنشیند…

تا دل، بالاخره بشکند و باور کند:

آقا دیگر بازنمی‌گردد…

اما شاید این هم تمام حقیقت نباشد.

شما به خاک سپرده شدید،
اما در خاک نماندید.

حالا در هر دلی که برای ایران می‌تپد،
در هر چشمی که از این فراق خیس می‌شود،
و در هر نسلی که روزی قصه ایستادگی‌تان را خواهد شنید، ادامه خواهید داشت.

آرام بخوابید، ای آقای عزیز ایران…

کنار امام مهربانی‌ها آرام بگیرید.

ما تازه داریم نبودنتان را می‌فهمیم…

و چه جانسوز است این فهمیدن.