آرمان تبریز-روزهاي اولي كه رسيدم سومالي، آقاي قديمي از فردي به نام «بني‌هاشمي» ياد كرد كه در موگاديشو با كميته‌ي امداد همكاري مي‌كند. او گفت كه: «حاج‌آقا بني‌هاشمي، يكي از افرادي است كه در سومالي مي‌تواند به ما كمك كند.» اين موضوع و آشنايي با حاج‌آقا بنی‌هاشمي همين‌طور ماند. تا اين‌كه يك روز از طرف كميته‌ي امداد دعوت شديم به مراسم افتتاح كارگاه خياطي زنان سومالي.

فصل ۱۷

راهنمایی در سومالی

آرمان تبریز-روزهای اولی که رسیدم سومالی، آقای قدیمی از فردی به نام «بنی‌هاشمی» یاد کرد که در موگادیشو با کمیته‌ی امداد همکاری می‌کند. او گفت که: «حاج‌آقا بنی‌هاشمی، یکی از افرادی است که در سومالی می‌تواند به ما کمک کند.» این موضوع و آشنایی با حاج‌آقا بنی‌هاشمی همین‌طور ماند. تا این‌که یک روز از طرف کمیته‌ی امداد دعوت شدیم به مراسم افتتاح کارگاه خیاطی زنان سومالی.
این کارگاه را کمیته‌ی امداد برای خوداشتغالی زنان بی‌سرپرست سومالی ایجاد کرده بود. آن موقع ماموریت آقای قدیمی تمام شده بود و دیگر در موگادیشو نبود. با آقای مومنی رفتیم به این افتتاح و آن‌جا برای اولین بار حاج‌آقا بنی‌هاشمی را دیدم. خبرنگارانی از شبکه‌های مختلف تلویریونی از جمله «پرس تی‌وی» آمده بودند. آن‌جا پس از افتتاح، حاج‌آقا بنی‌هاشمی صحبت‌هایی به زبان سومالیایی انجام داد و بعد من صحبت‌هایی کردم و توضیح دادم که در درمانگاه مرکزی هلال احمر ایران و درمانگاه‌های سیار چه خدماتی ارایه می‌دهیم و اعلام کردم، درِ تمام درمانگاه‌های هلال احمر جمهوری اسلامی به روی مردم موگادیشو باز است و می‌توانند از این خدمات رایگان استفاده کنند.

حاج‌آقا بنی‌هاشمی حرف‌های مرا ترجمه کرد و فیلم‌برداری صورت گرفت. از آن‌جا رفتیم به بازدید از دو، سه مدرسه‌ی قرآنی که در نقاط مختلف موگادیشو به همت کمیته‌ی امداد برپا بود. سومالی آموزش و پروش رسمی و وسیعی ندارد. مدارس و دانشگاه‌ها فعال هستند ولی تعداد محدودی از افراد می‌توانند از آن استفاده کنند. مثل کشور ما نیست که در تمامی شهرها و روستاها مدرسه باشد و تحصیلات تا دیپلم رایگان است و آموزش عالی هم بنابه رتبه رایگان و غیررایگان دارد. از آموزش هر چه هست همین کلاس‌های قرآنی است که تحت نظارت «شیخ ابا» -به رهبران معنوی و روحانی هر منطقه از موگادیشو شیخ ابا می‌گفتند. این شیخ تقریباً همه کاره‌ی آن منطقه بود و البته هر منطقه هم به فرقه‌ی صوفی خاصی تعلق داشت.

در این کلاس‌ها که کاملاً به شکل ابتدایی اداره می‌شدند، دانش‌آموزان آیات قرآن را بر روی لوحه‌های درازی از چوب می‌نوشتند و پس از خواندن می‌تراشیدند و دوباره از سر می‌نوشتند. اثری از دفتر و کتاب و … نبود. همه روی زمین می‌نشستند و معمولاً هم کلاس‌ها کاملاً پر بود. به دو تا از این کلاس‌ها سر زدیم و در هر دوتایشان بچه‌ها سرودی را به زبان سومالیایی خواندند که در آن، نام همه‌ی پیامبرانی که می‌شناسیم آمده بود. از آدم تا پیامبر اکرم (ص). با لحن و ریتم خاصی این سرود همگانی را خواندند. جوری که در من و دیگر همراهانم اثر گذاشت. همین امر سبب شد فتح باب آشنایی من با حاج‌آقا بنی‌هاشمی و دعوت از ایشان برای شام فراهم شود.

فردای آن روز در محل اقامت‌مان میزبان‌شان بودیم. نوبت آشپزی من بود و پذیرایی صورت گرفت. بعد هم نوبت آشنایی بود و حرف زدن در مورد سومالی. حاج‌آقا بنی‌هاشمی هفده سال بود که در شاخ آفریقا حضور داشت و به فعالیت‌های مختلف فرهنگی می‌پرداخت. از سودان و اتیوپی و جیبوتی بگیر تا کنیا و سومالی. از زمان حکومت ژنرال عیدید در سومالی حضور داشت و با اکثر رهبران مذهبی سومالی دوست بود و اطلاعات جامعی در مورد این کشور و مردمش داشت. کتابی هم به من هدیه داد به نام «از قریه‌ها تا قاره‌ها». این کتاب حاصل تجارب او در شاخ آفریقا بود. در این کتاب نوشته بود که نَسَبش به سادات بحرینی می‌رسد و اصلیتش از مرودشت استان فارس است.

انگار در شهر زادگاهش هم منشا خدمات فرهنگی و مذهبی بسیاری بوده و کتابخانه احداث کرده و موسسه‌ای انتشاراتی راه انداخته بود. شخصیتی مذهبی، فرهنگی و آگاه. کسی که حضورش در آن روزها برای من حکم راهنمایی داشت که چشم‌هایم را به روی بسیاری از واقعیت‌های سومالی گشود و باعث شد مسیر کارهایم در موگادیشو تغییر کند و علاوه بر ماموریت‌های عادی‌ام، به سمت فعالیت‌های فرهنگی که قبلاً هم در آن سابقه داشتم کشیده شوم. آشنایی با او فرصتی مغتنم برای من بود تا بیش‌تر با کشور سومالی و مردمش آشنا شوم. در همان مهمانی، حاج‌آقا بنی‌هاشمی مطالبی گفت که خیلی به دردمان خورد.

به دلیل شناختی که از موگادیشو داشت، به ما توصیه‌هایی کرد در خصوص مناطقی که می‌توانیم به آن‌ها امدادرسانی بکنیم. همچنین در مورد این‌که کدام مناطق شهر ناامن‌اند، به ما آگاهی داد. به خاطر حضور چندین ساله اش در بین این مردم به آداب و رسوم و خصوصیات‌شان کاملاً اشرافیت داشت. مثلاً به ما گفت که مردم این‌جا شدیداً دوربین‌گریز هستند و از عکس‌برداری خصوصاً از زنان ناراحت می‌شوند. به ما توصیه کرد بدون اجازه از کسی و یا چیزی عکس نگیریم. او بود که به ما گفت: دولت موقت سومالی در کنیا مستقر است و مجلس این کشور، قومی و قبیله‌ای است و هر کس ساز خودش را می‌زند.

حاج‌آقا بنی‌هاشمی به خاطر نفوذی که در میان شیوخ و بزرگان مذهبی موگادیشو داشت، از احترام بالایی برخوردار بود. یک روز با من تماس گرفت و پرسید که می‌توانم برای ویزیت یک بیمار با او بیایم؟ من هم گفتم: «من پزشکم و اصلاً برای چنین کاری به این‌جا آمده‌ام.» آمدند دنبالم. مقصدمان دارالایتامی بود در منطقه‌ی «حمروین». مقداری هم لباس برداشتیم و رفتیم آن‌جا. این دارالایتام زیر نظر شیخ ابای منطقه‌ی حمروین اداره می‌شد. رفتیم آن‌جا و استقبال گرمی از ما کردند.

من همان‌جا جایگاه و احترامی را که حاج‌آقا بنی‌هاشمی داشت دیدم. بعد بچه‌های دارالایتام آمدند. ما هم لباس‌ها را بین‌شان تقسیم کردیم. من مقداری از آجیلی را که از تبریز آورده بودم، بین بچه‌ها تقسیم کردم. آن قدر خوشحال شدند که نگو. پنجاه، شصت کودک به سمت من هجوم آوردند. اصلاً اوضاع عجیبی بود. در آن لحظات خیلی منقلب شدم و گفتم: «خدایا اگر آمدن من به این‌جا به خاطر همین یک لحظه‌ای که این بچه‌ها را شاد دیدم بود، کفایت می‌کرد.» همان‌جا از ذهنم خطور کرد که؛ این بچه‌ها چه قدر محرومیت کشیده‌اند که با دیدن یک دست لباس یا یک مشت آجیل این‌قدر خوشحال می‌شوند. بعد هم رفتم سراغ مریضی که در اتاقی دیگر بود.

خانم بارداری بود که دیابت داشت. حالش خوب نبود. بررسی کردم و دارو نوشتم. بعد هم توصیه کردم به خاطر بیماری‌اش باید تحت نظر باشد و مرتب پیش دکتر برود. سپردم فردا بیاوردندش درمانگاه مرکزی تا هم دوباره وضعش بررسی شود و هم برنامه‌ای برای مراقبت دوره‌ای برایش تنظیم کنند. نیاز دایمی به انسولین داشت و این طوری نمی‌توانست بماند. در دیدار از دارالایتام، نگهبان‌ها تحت تاثیر رفتار ما قرار گرفته بودند. یکی‌شان در بازگشت به من گفت: «واقعاً ممنونیم که در کشور ما چنین خدماتی انجام می‌دهید.»

فصل ۱۸

آن چه در موگادیشو دیدم

به خاطر ناامنی حاکم بر این کشور، کم اتفاق می‌افتاد که گشتی در شهر بزنم و از اوضاع و احوال مردم و آن چه در زندگی‌شان می‌گذشت، آگاه شوم. صبح به درمانگاه‌ها و کمپ‌ها سرمی‌زدم و ظهر برمی‌گشتم محل اقامت. در طول دوران ماموریتم یکی، دو بار اتفاقی بنابه برخی موارد جزیی راهم به بخش‌های مختلف شهر افتاد و چیزهایی دستگیرم شد. با این‌که شهر در دست نیروهای اتحادیه‌ی آفریقا بود و امنیت نسبی داشت ولی هر روز خبرهایی از درگیری این نیروها با نیروهای الشباب و نیروهای قومی در اطراف موگادیشو به گوش می‌رسید. گاهی هم حملات انتحاری و بمب‌گذاری در داخل شهر اتفاق می‌افتاد. اطراف موگادیشو در اختیار نیروهای الشباب بود و تقریباً ناامن. مثلاً منطقه‌ای بود به نام «بداهیر» که یکی از شهرک‌های موگادیشو محسوب می‌شد. این منطقه که فاصله‌ی چندانی هم با موگادیشو نداشت، کاملاً ناامن بود و نیروهای الشباب در آن حاکم بودند. منطقه‌ای که کمپ سونوکی ما قرار داشت، به خاطر جنگ ویران شده بود و هنوز هم یکی از مناطق ناامن موگادیشو حساب می‌شد.

با این‌که وجود نگهبان‌های مسلح به ما احساس امنیت می‌داد، ولی شرایط خاص امنیتی باعث می‌شد که گاهی از حضور این افراد مسلح در اطراف‌مان هم واهمه داشته باشیم. چون معلوم نبود که فردی که برای حفاظت از ما اسلحه برداشته، عامل نفوذی باشد ! خوشبختانه سرنگهبان ما، عبدالسلام، فرد زیرک و منطقی بود و نیروهایش را کاملاً تحت کنترل داشت. تمام سوراخ سمبه‌های موگادیشو را هم به خوبی می‌شناخت. برنامه‌ی امنیتی عبور و مرور ما را جوری چیده بود که هیچ وقت برای رسیدن به جایی از مسیری که قبلاً رفته‌ایم، نمی‌رفتیم. مدام مسیرها عوض می‌شد و از جای دیگری و از کوچه پس‌کوچه‌ها و میانبرها می‌رفتیم. جوری که من هیچ‌وقت نتوانستم مسیرهای رفت و آمدمان را بشناسم. همیشه هم با سرعت حرکت می‌کردیم.

به خاطر دست‌اندازها این سرعت واقعاً آزاردهنده بود. علاوه بر این همیشه بوق می‌زدند. پشت سر هم و بی‌وقفه. هر ماشینی جلویشان حرکت می‌کرد با بوق مجبورش می‌کردند، کنار بکشد و راه بدهد. یک‌بار اعتراض کردم که؛ «چه خبر است بوق می‌زنید؟ بگذارید رد شود بعد هم شما بروید!» عبدالسلام گفت: «این‌جا امنیت ندارد. اگر توی شلوغی گیر کنیم احتمال حمله‌ی مسلحانه و انتحاری وجود دارد.» راست هم می‌گفت. شهر پر بود از افراد مسلح که آزادانه در خیابان‌ها تردد می‌کردند. گاهی شده بود که در ترافیک گیر کرده بودیم و نگهبان‌ها تیر هوایی انداخته و راه را باز کرده بودند. وضعیت امنیتی تا این حد وخیم بود. یکی دوبار هم برای این‌که نفهمند یک غیرسومالیایی در ماشین حضور دارد، من را پشت وانت، کنار نگهبان‌ها نشاندند تا به مقصد برسیم.

حالا این وضعیت ناامنی را با قحطی بگذارید کنار هم ببینید چه بر سر این مردم آمده بود. مردمی که عمده‌ی درآمدشان از کشاورزی و دامپروری بود، به خاطر بی‌ثباتی و خشکسالی آواره و سرگردان شده بودند. بیکاری بیداد می‌کرد. خبری از رفاه و بهداشت نبود. سیستم واکسیناسیون وجود نداشت. دولتی نبود که به اوضاع سر و سامان دهد. معلوم بود که موگادیشو با اصول شهرسازی درست شده است ولی جنگ همه جا را ویران کرده بود و چیزی باقی‌ نمانده بود. با این‌که موگادیشو در ساحل اقیانوس هند واقع شده بود ولی فضا برای تجارت مناسب نبود. تنها بازار شهر در منطقه‌ی «حمروین» قرار داشت که نزدیک کاخ ریاست‌جمهوری بود.

دو، سه تا بازار برای خرید مایحتاج و پوشاک و لوازم الکترونیک در آن‌جا دیدم. شهر پر بود از پیشرفته‌ترین لوازم الکترونیکی. از تلویزیون گرفته تا لپ تاپ و گوشی‌های جدید. دو تا بانک هم در همان منطقه وجود داشت. یکی «بانک موگادیشو» که مثلاً بانک مرکزی سومالی بود و دیگری «بانک سلام». اکثر بازارهای موگادیشو شبیه هفته‌بازارهای ما بود. از دکان و مغازه خبری نبود. اکثراً دستفروشی می‌کردند.

چیز جالبی که در موگادیشو دیدم، نقاشی‌های دیواری بود. شهر پر بود از نقاشی‌هایی که با رنگ‌های شاد و غلیظ روی دیوارها کشیده بودند. مثلاً کسی مغازه‌ی بستنی‌فروشی داشت، روی دیوار مغازه نقاشی بستنی کشیده بود. یا کسی مغازه‌ی لوازم الکترونیکی داشت، نقاشی کامپیوتر و گوشی کشیده بود. ذوق عجیبی برای استفاده از رنگ‌های شاد داشتند. لباس‌هاس زنان‌شان هم رنگارنگ بود. از هر رنگی که بگویید! ولی با حجاب کامل. من حتی یک مورد هم آن‌جا ندیدم که زنی حجاب کامل نداشته باشد.

متاسفانه سن ازدواج خیلی پایین بود. دختران ده، یازده ساله را شوهر می‌دادند. هر چند در آن آب و هوا دختر وقتی به این سن می‌رسد، یک زن کامل است. پسران‌شان هم همین طور دوازه، سیزده ساله که می‌شدند یک مرد رشید بودند و زن می‌گرفتند. ولی وضعیت بهداشتی و امنیتی به حدی خراب بود که امید به زندگی در بهترین شرایط به پنجاه سال نمی‌رسید. اکثر نوزادان می‌مردند و کودکان کمی می‌توانستند در آن شرایط زنده بمانند.

پیشگیری ممنوع!

در آن شهر دو میلیون نفری فقط دو بیمارستان فعال بود. یکی بیمارستان بنادر و دیگری بیمارستان مدینه. یک بیمارستان هم در منطقه‌ی «کی‌سنی» داشتند به همین نام که تحت حاکمیت الشباب بود و صلیب سرخ مدیریتش را برعهده گرفته بود ولی عملاً به هیچ دردی نمی‌خورد. برخی درمانگاه‌های خصوصی هم بود که هر کس نمی‌توانست به آن‌ها برود. اگر درمانگاه‌های امدادی نهادها و کشورهای امدادرسان مثل هلال احمر و بهداشت جهانی نبود، فاجعه‌ی انسانی به مراتب بیش‌تر از آن چیزی می‌شد که تا آن روز اتفاق افتاده بود.

یک مواردی که اسباب دیدن بخش دیگری از موگادیشو را برایم فراهم کرد آمدن چند نفر از طرف یک NGO و درخواست کمک دارویی‌شان بود. گفتند: «آسایشگاه‌مان در منطقه‌ی «افقویه» سومالی قرار دارد.» افقویه ۵ کیلومتری با موگادیشو فاصله داشت. گفتند: «از بیماران خاص نگه‌داری می‌کنیم.» گفتم: «من باید بیایم و از نزدیک نوع فعالیت‌تان را ببینم بعد کمکی هم اگر از دست‌مان برآمد، بکنیم.» قبول کردند و یک روز رفتم و دیدم آن‌جا مرکز نگهداری از مبتلایان به ویروس ایدز است و تحت نظارت سازمان بهداشت جهانی فعالیت می‌کنند.

گردانندگان مرکز یک گروه از داوطلبان سومالیایی بودند. بعد از بازدید از مرکز و گرفتن آمار تعداد مبتلایان به ایدز که حدود پانصد نفر بودند، گفتم: «چرا از وسایل پیشگیری استفاده نمی‌کنید. بهترین روش برای پیشگیری از ایدز ترویج وسایل پیشگیری در روابط جنسی است.» حرفی نزدند ولی دیدم جور خاصی نگاهم می‌کنند. از آن‌جا بیرون آمدیم. در راه بازگشت، از عبدالسلام دلیل نگاه‌ عجیب آن‌ها را جویا شدم. گفت: «نباید جلوی آن‌ها از پیشگیری حرف بزنی. بزرگان مذهبی ما هر گونه پیشگیری را حرام اعلام کرده‌اند و ممنوع است.» آن موقع دیدم که تفکرات بسته‌ی مذهبی شیوع زیادی در بین مردمان سومالی دارد. بعد از این بازدید با تهران حرف زدم و هر قدر دارو نیاز داشتند به علاوه‌ی کمک‌های امدادی مثل لباس و جیره‌ی خشک به آنها دادیم.

خیابان‌های موگادیشو چندین سال بود، روی آسفالت ندیده بود و برخی چاله‌هایش تنه به تنه چاه می‌زد. بخش جالب این خیابان‌ها، تاکسی‌هایش بود. تاکسی‌های آن‌جا شبیه تاکسی‌ون‌های ما هستند. ولی این ون‌ها به جای ده نفر، نزدیک پنجاه نفر را حمل می‌کردند. همه‌جای ماشین آدم بود. داخل، رکاب حتی سقف. شاید باور نکنید ولی از هر جا که می‌شد آویزان می‌شدند. هیچ اتفاقی هم برایشان نمی‌افتاد. لااقل به درمانگاه‌های ما که به خاطر افتادن از تاکسی و شکستی کسی مراجعه نکرد!

مردم سومالی واقعاً مذهبی بودند و تقریباً اثری از مذاهب و ادیان دیگر غیر از مذهب شافعی در آن پیدا نمی‌شد. ولی من در دیدار از منطقه‌ی حمروین، یک کلیسای بزرگ دیدم که کاملاً ویران شده بود. جلوی این کلیسا، ستونی قرار داشت. بعدها به من گفتند که این ستون نماد شیطان‌پرستی است. حالا چطور و از کجا این ستون سر از سومالی درآورده خدا می داند. یک سینما هم داشتند که درست کنار کاخ ریاست‌جمهوری‌ بود. آن هم بر اثر جنگ ویران و مخروبه شده بود. مردمانش روحیات خاصی داشتند. مثلاً نمی‌توانستم در روز بیش‌تر از یک کار به آنها بسپارم. کار دوم را که می‌گفتم، کار اول را هم انجام نمی‌دادند. بعداً به من گفتند که این‌ها از بس تحت سلطه‌ی استعمار بوده‌اند، از خودشان استقلال فکری ندارند که بین کارهایشان اولویت‌بندی کنند و زمان را بین دو، سه تا کار تقسیم کنند. شخصیت منفعلی دارند و همیشه منتظرند یکی بیاید و بگوید؛ چه کار بکنید چه کار نکنید!

البته رسوم جالبی هم داشتند. یک روز دیدم یکی از تکنسین‌های دارویی روی چادرش از پشت سر گل مالیده. تعجب کردم. از همکارانش پرسیدم: «این کار دیگر چیست؟» گفتند: «شوهر این خانم به تازگی مرده. او هم برای این‌که نشان دهد عزادار شوهرش است، تا یک مدت باید این گل را به سرش بمالد و بیرون بیاید.»

مثل عرب‌ها همه را با نام کوچک صدا می‌زدند. زن و مرد هم نداشت. اسم و فامیل داشتند ولی نمی‌گفتند: دکتر احمد شئیرن به همان «دکتر احمد» قناعت می‌کردند. یا پرستاری داشتیم. بعدها در زمان پرداخت حقوق دیدم اسم کاملش: «دهاقا نور حسن» است ولی فقط دهاقا صدایش می‌کردند. ما هم به رسم آن‌ها افراد را فقط با اسم کوچک صدا می‌زدیم. توی اسم‌ها هم تا بخواهید محمد و احمد و علی و عمر و عثمان داشت.

یکی از چیزهای زشتی که در موگادیشو دیدم و رواج داشت اعتیاد به نوع خاصی از مواد مخدر بود. یک روز که در بازار قدم می‌زدیم، دیدم روی طَبَق‌ها سبزی می‌فروشند. در سومالی سبزی پیدا نمی‌شود نه برای خوردن و نه برای خورشت و غیره. پرسیدم: «این سبزی‌ها چیست؟» یکی گفت: «اسمش «قاط» است.» من هم به شوخی گفتم: «حتماً وقتی این‌ها را می‌خورند، قاط می‌زنند.» دوستم گفت: «این یک نوع ماده‌ی مخدر است.
چیزی برابر با ماری جووانا. مگر نمی‌بینی نگهبان‌های ما همیشه چیزی در دهن دارند و نشخوار می‌کنند. قاط می‌جوند.» خوب که چشم چرخاندم، دیدم همه جا پر است از این ماده. هیچ کس هم اعتراض نمی‌کند. بعدها حاج‌آقا بنی‌هاشمی گفت: «این ماده هر روز قبل از ظهر از کنیا وارد می‌شود و تا دو ظهر در بازارها روی طبق‌ها فروخته می‌شود.» بلایی بود که علاوه بر جنگ و قحطی به جان این مردم افتاده بود. بچه‌های کوچک را می‌دیدم که کنار طبق‌ها ایستاده‌اند و از این مواد می‌فروشند. بعدها که واحد دندانپزشکی راه افتاد، تازه متوجه عوارض جویدن این ماده بر روی دهان و دندان مردم شدم. دندان‌هایشان را می‌پوساند و از بین می‌برد. آن روز که متوجه این قضیه شدم، خیلی ناراحت بودم.

فصل ۱۹

دکتر استیک!

قبلاً کمی در خصوص وضعیت اقامتگاه‌مان گفته‌ام. ولی چند روز بعد اتفاقاتی افتاد که اوضاع کمی تغییر کرد. «درویشی» که همان اول کار بنای رفتن گذاشت و رفت. بعد هم نوبت قدیمی و احمدزاده شد. ماموریت آن‌ها هم تمام شده بود و رفتنی بودند. اوضاع قدیمی به خاطر بیماری مالاریا مناسب نبود و رفتنش واجب بود. یادم است یک شب رفتم سراغش. دیدم تب و لرز شدیدی گرفته و اصلاً حالش مساعد نیست. کمی کمکش کردم و بهش رسیدم. مالاریا سوغات نحس سومالی بود برای آن بیچاره. آن‌ها که رفتند من ماندم و مومنی و درّی و آتش‌مرد و قشلاقی. دیگر مترجمی هم نداشتیم و باید خودمان یک جورایی تا رسیدن نیروی جدید امور‌مان را می‌گذراندیم.
مستندسازها که سرشان به کار خودشان گرم بود. صبح می‌رفتند و عصر به زور برمی‌گشتند. رفته بودند و بازیگری پیدا کرده بودند که از مجروحان جنگی سومالی بود. روحیه‌ی خاصی داشتند. قدیمی و احمدزاده که رفتند، جمعیت‌مان کم شد. هر چه تعداد کم‌تر می‌شد در روحیه‌ی ما هم تاثیر می‌گذاشت. احساس ناامنی بیشتری می‌کردیم. بالاخره ضرورت کار بود و باید تحمل می کردیم و می ساختیم!

محل اقامت گاز نداشت به همین دلیل ابزار پخت و پزمان یک دستگاه هیتر برقی بود که اتصالی داشت و هر کسی را که با آن پخت و پز می‌کرد، برق می‌گرفت. می‌ماند اجاقی که با زغال روشن می‌شد. این اجاق هم تلفیقی از سنت و مدرنیسم بود. از بغل جا داشت. باد می‌زدیم و ذغال گُر می‌گرفت و غذا را آن‌جا می‌پختیم. دود و دمی به راه می‌افتاد که نگو.

برنامه‌ی پخت و پز هم به قوت خود باقی بود. هر کس نوبتی داشت که در آن روز ناهار و شام بقیه را حاضر می‌کرد. آبگوشت پزمان قدیمی بود که رفت. چلوگوشت را هم خیلی خوب می‌پخت. اولین روز ورودمان هم با آبگوشت از ما پذیرایی کرد.

روزهایی که نوبت من بود سعی می‌کردم زود به کارها سر و سامانی بدهم و برگردم اقامتگاه و قبل از آمدن بقیه ناهار را آماده کنم تا وقتی خسته و گرسنه آمدند، غذا حاضر باشد. چون خودم استیک خیلی دوست دارم، معمولاً استیک درست می‌کردم. به همین دلیل مشهور شده بودم به «دکتر استیک». برنج هم گاهی دم می‌کردیم. البته کته. وقتی برای پختن برنج آب‌کش نبود.

نوبت پخت و پز مستندسازها که می‌شد، می‌دانستیم غذا کنسروی است. هر چی دست‌شان می‌آمد، گرم می‌کردند و می‌گذاشتند وسط سفره. حوصله‌ و علاقه‌ای برای پخت و پز نداشتند. خوشبختانه انواع کنسرو هم وجود داشت. از کنسرو لوبیا بگیر تا کنسرو خورشت و حتی کنسرو برنج. روزهایی که غذای کنسروی داشتیم، به توصیه‌ی من حتماً سیر هم می‌خوردیم. سیر چون خاصیت آنتی اکسیدان دارد، بعد از غذای کنسروی لازم بود. نمی‌دانم کدام گروه قبل از ما دو قوطی ترشی سیر آورده بود که خیلی به دردمان خورد!

فصل ۲۰

کمپ امدادی ترکیه

از جلسات هفتگی که گاهی در دفتر هلال‌احمر سومالی تشکیل می‌شد و گاهی در یکی از هتل‌های موگادیشو کاملاً دست‌مان آمده بود که چه کشورها و چه سازمان‌هایی در سومالی فعالند. در میان کشورهای اسلامی، عربستان و قطر و امارات تنها در بخش امدادی حضور داشتند. آن هم نه به صورت اداره کردن کمپ‌های اضطراری و اسکان موقت. فقط پول آورده بودند و مایحتاج ‌خریده و توزیع می‌کردند. به هر جلسه‌ای رفتم، نماینده‌ی قطر با کیف پر از پول می آمد. تنها کشورهایی که تمام قد آمده بودند، هم برای امدادرسانی و هم برای ارایه‌ی خدمات بهداشتی و درمانی «ایران و ترکیه» بود. من نماینده‌ی ترکیه را در جلساتی که حضور داشتم، دیده بودم ولی از کم و کیف کارهایی که خصوصاً در حوزه‌ی درمان انجام می‌دادند، بی‌خبر بودم. فقط از دیگران شنیده بودم که ترکیه، بیمارستان سیار مجهزی در موگادیشو مستقر کرده و تقریباً تمامی خدماتی را که از یک بیمارستان انتظار می‌رود را ارایه می‌دهد.

یک روز آقای درّی به من گفت که؛ «دو، سه روزی است سرفه‌های زیادی می‌کنم و گلودرد دارم.» در چنین مواردی اولین احتمالی که در آن شرایط به ذهن ما می‌رسید، ابتلا به سل بود. خصوصاً که درّی به عنوان نیروی امدادی از نزدیک با آوارگان و ساکنین کمپ‌ها مراوده داشت. با وسایل معاینه‌ی ابتدایی که همان‌جا داشتم، معاینه‌ای کردم و دیدم شک بالینی ضعیفی برای ابتلا به سل وجود دارد. به درّی هم گفتم که: «اگر تو به سل مبتلا شده بودی، باید تب می‌کردی و از گلویت خلط بیرون می‌آمد و بدنت ضعف نشان می‌داد و تعریق زیادی می‌کردی. چنین علایمی در تو نمی‌بینم.» ولی چون مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید هم می‌ترسد و تجربه‌ی ابتلای قدیمی به مالاریا نگران‌مان کرده بود و خودم هم احتمال می‌دادم شاید بیماری در مراحل اولیه باشد، بهتر دیدیم تشخیص دقیق‌تری انجام بگیرد. به همین دلیل فردای آن روز درّی، من و عبدالسلام راهی کمپ ترکیه شدیم که شنیده‌ها می‌گفت: «تجهیزات تشخیصی پیشرفته‌ای با خود آورده‌اند.» ما دارو برای درمان انواع بیماری‌ها داشتیم ولی تجهیزات تشخیصی‌مان هنوز راه نیفتاده بود. –هنوز دستگاه رادیولوژی را پیدا نکرده بودم. به علاوه اگر هم بود، متخصصش نبود.

کمپ درمانی ترکیه درست کنار کاخ ریاست‌جمهوری سومالی بر پا شده بود. هیچ ساختمانی نداشت و مثل کمپ درمانی دیکفر ایران، با چادرهای بادی کمپ را ساخته بودند. جمعیت زیادی جلوی کمپ صف بسته و منتظر ورود بودند. جلوی ورودی هم ایست بازرسی و گیت گذاشته‌ بودند و همه را تفتیش می‌کردند. عبدالسلام گفت: «باید قبل از ورود هماهنگ کنیم.» (انگار قبلاً آمده بود و تجربه‌اش را داشت.) پیاده شدم و رفتم سمت ورودی. محافظین‌شان هم ترکیه‌ای بودند. با یکی که به استقبالم آمد به ترکی حرف زدم و موضوع را گفتم. خیلی از این‌که با یک ترک زبان هم صحبت شده، خوشحال شد و راهنمایی‌مان کرد به دفتر مدیر کمپ. مدیر کمپ پروفسور موسی، متخصص جراحی بود.
مردی خوش برخورد و جا افتاده. نشستیم و من ماجرا را به او گفتم. او هم گفت: «ما دستگاه رادیولوژی داریم.» درّی را بردند برای عکس‌برداری و من و پرفسور موسی کمی در مورد فعالیت‌های‌مان حرف زدیم. او که از ترک بودن من خوشحال شده بود، دیگر من را به نام صدا نمی‌کرد. به من می‌گفت: «تبریزلی گارداشیم!» یعنی برادر تبریزی‌ام. پروفسور موسی به من گفت که در این بیمارستان از ویزیت سرپایی همه‌ی مراجعان تا ویزیت تخصصی کودکان و زنان انجام می شود. علاوه بر آن عمل جراحی، زایمان و عمل‌های جراحی حین زایمان هم صورت می‌گیرد. عمل‌های جراحی را خود پرفسور موسی انجام می‌داد. متخصص کودکان، جوان خوش‌خنده‌ای بود که اصلیتی فلسطینی داشت ولی مقیم ترکیه بود. یک خانم دکتر هم متخصص و جراح زنان‌ بود.

ترک‌ها برخلاف ما که غیر از مدیران بخش‌ها باقی نیروهای‌مان از حفاظت گرفته تا درمان و خدمه سومالیایی‌اند، از نیروهای خودشان استفاده کرده بودند. البته به نظر من شیوه‌ی ما بهتر بود. اولاً به نوعی در آن‌جا اشتغال ایجاد کرده بودیم. ضمن آنکه مریض‌ها با هموطنان‌شان راحت‌تر بودند تا با یک عده غریبه. مزیت دیگر ما این بود که چون تجربه‌ی محرم‌سازی را در ایران داشتیم، می‌توانستیم به خوبی زن و مرد را در فرآیند درمان از هم جدا کنیم. این اتفاق با فرهنگ سومالی خیلی همخوانی داشت. برخلاف ما، ترکیه اصلاً چنین تفکیکی قایل نمی‌شد.

پروفسور موسی بعد از صحبت، مرا به دیدن بخش‌های مختلف بیمارستان برد. دیدم که واقعاً با کامل‌ترین تجهیزات در موگادیشو مستقر شده‌اند. انبار دارویی مجهز و بزرگی داشتند و مشغول کمک به مردم سومالی بودند. بعد رفتیم سراغ درّی. دستگاه رادیولوژی‌شان کاملاً دیجیتالی بود و نیازی به کلیشه نداشت. بعد از بررسی عکس مطمئن شدیم که مشکل درّی فقط حساسیت موسمی است و نگرانی ابتلا به سل بر طرف شد.

آن روز ترکیه‌ای‌ها میهمان‌نوازی خوبی از ما کردند. پرفسور موسی یک بار دیگر هم از من دعوت کرد تا برای دیدن یک عمل جراحی به کمپ‌شان بروم. می‌گفت: «دیدن عمل جراحی در چنین موقعیتی یک تجربه‌ی خوب برای هر پزشکی است.» من هم رفتم و سر عمل حاضر شدم.

خیال‌مان از بابت درّی راحت شد. در عملیات‌های امدادی، خودامدادی مهم‌تر از دیگرامدادی است. چرا که باید خودت سالم باشی تا بتوانی به دیگران هم کمک کنی.

فصل ۲۱

دوستان دیگرمان در سومالی

ترکیه علاوه بر هلال‌احمر از نیروهای داوطلب، دانشگاه‌های علوم پزشکی و حتی سازمان‌های مردم‌نهاد در امر درمان سود می‌برد. علاوه بر این چندین سازمان مردم‌نهاد دیگر هم در حوزه‌ی فرهنگ و آموزش فعال بودند. حضور ترکیه خیلی چشم‌گیر بود. حتی هلال‌احمر ترکیه علاوه بر جیره‌ی خشک، جیره‌ی گرم هم می‌داد.

ایران هم عمده‌ترین حضورش بعد از هلال‌احمر، معطوف به فعالیت‌های کمیته‌ی امداد بود. کمیته‌ی امداد هم در کار امدادرسانی وارد شده بود و جیره‌ی گرم و خشک به آوارگان می‌داد. علاوه بر آن در امر توانمندسازی آوارگان و اشتغال زنان بی‌سرپرست اقدامات خوبی کرده بود. نمونه‌اش همان کارگاه خیاطی بود که با حاج‌آقا بنی‌هاشمی در افتتاحش حضور داشتیم. بعد از آن یکسری کارهای فرهنگی هم مثل کمک به دارالقرآن‌ها و دارالایتام‌ها انجام شده بود.

یک گروه از پزشکان داوطلب هم به سرپرستی دکتر مقدم که متخصص کودکان بود، آمده بودند در سومالی‌لند و یک درمانگاه سیار راه‌اندازی کرده بودند. این درمانگاه ۱۵ روزی برپا بود و خدمات خوبی به مردم آن‌جا ارایه کرده بود. البته وضعیت اقتصادی و اجتماعی سومالی‌لند خیلی بهتر از موگادیشو بود. اولاً به لحاظ امنیت تهدید خاصی نداشتند. ضمن آنکه به دلیل قرار گرفتن در جنوب خط استوا، بارندگی خوب بود و دچار قحطی آن‌چنانی نشده بودند.

دو نفر از این پزشکان برای بازدید آمدند موگادیشو و به ما هم سری زدند. آقای ثنایی معاون کمیته‌ی امداد هم همراه‌شان بود. بعد از بازدید از درمانگاه مرکزی، گفتند که علاقه دارند از کمپ درمانی ترکیه هم بازدید کنند و از تجربیات آن‌ها برای فعالیت‌های بعدی‌شان استفاده کنند. چون خبر داشتند من به دلیل همزبانی، با ترکیه‌ای‌ها صمیمی هستم، از من خواستند واسطه‌ی این دیدار شوم. این دوستان می‌خواستند از فعالیت‌ها و تجهیزات کمپ ترکیه تصویربرداری کنند. طبیعتاً آن‌ها هم نمی‌گذاشتند. این ماجرا برای من که واسطه‌ی ورود آن‌ها به کمپ ترکیه شده بودم، اسباب دردسر شده بود. البته ترکیه‌ای‌ها استقبال خوبی از این گروه کردند.

در همان دیدار من به آقای ثنایی سه پیشنهاد کردم. گفتم: «اگر می‌خواهید کار ماندگار و اساسی انجام دهید، اولاً باید مشکل آب شرب و بهداشتی موگادیشو را حل کنید.» این شهر با این‌که در ساحل اقیانوس آرام قرار دارد ولی آب شربش غیربهداشتی است. برخی کشورهای غربی با زدن چاه عمیق اقداماتی برای تهیه‌ی آب شرب بهداشتی کرده بودند. گفتم: «منشا بسیاری از بیماری‌ها و مرگ و میر این مردم نبود آب سالم است.» دومین پیشنهادم این بود که بیمارستانی مجهز در موگادیشو احداث شود. گفتم: «ما تا کی باید این مردم را اسکان بدهیم و جیره‌شان را تهیه کنیم. بالاخره یک روز باید کمپ‌ها را جمع کنیم. هر چه زودتر بهتر.» سومین پیشنهادم ایجاد سیستم واکسیناسیون بود. کشور سومالی هیچ شبکه‌ی بهداشتی و درمانی نداشت. به همین دلیل خبری از واکسیناسیون هم نبود. عامل شیوع بسیاری از بیماری‌ها هم همین مساله بود. پیشنهاد کردم چون ایران تجارب خوبی در امر واکسیناسیون و ریشه‌کنی برخی بیماری‌ها مثل سل، مالاریا و فلج اطفال دارد، در این مورد پیشقدم شود.

بعدها فهمیدم که «انجمن حامی» که کارش در ایران حمایت از مادران بی‌سرپرست و بدسرپرست بود، فعالیت‌های خیلی خوبی در سومالی در حمایت از مادران جنگ‌زده انجام داده‌اند. با خانم اشرفی، رییس انجمن آشنا شدم و دیدم که خدمات توانمندسازی، آموزش و همچنین امدادرسانی به چنین زنانی ارایه می‌دهند.

در کل جو عمومی موگادیشو به نفع ایران بود و مردم نگاه مثبتی به فعالیت‌های نیروهای ایرانی داشتند. این را من از صحبت‌های کارکنان سومالیایی‌مان فهمیدم. در سومالی دیدگاهی کاملاً ضدآمریکایی حاکم بود. چون آمریکا «ژنرال عیدید» را که در میان مردم محبوب بود، ساقط کرده بود و بدبختی این‌ها هم از همان زمان شروع شده بود، تنفر از آمریکا در جامعه‌ی سومالی موج می‌زد. سابقه‌ی استعمار هم مزید بر علت شده بود که نسبت به غربی‌ها ظنین باشند. این سوء‌ظن نسبت به تمام افراد غیر مسلمان خصوصاً مسیحی‌ها وجود داشت. ولی نگرش عمومی نسبت به فعالیت‌ کشورهای مسلمان مثبت بود و با استقبال مواجه می‌شد.

در بین کشورهای اسلامی چون بیشترین فعالیت‌ها را ما و ترکیه داشتیم، حضورمان هم در سطح جامعه نمود بیشتری داشت. هر چند حضور ترکیه پررنگ‌تر از ما بود. ولی چون ترکیه به شکلی تک‌روی می‌کرد و بدون در نظر گرفتن روحیه‌ی ملی‌گرایانه‌ی مردم سومالی فقط خودش را تبلیغ می‌کرد، جو بدبینی نسبت به آن کشور هم کم کم زیاد می شد. ما که تابلوهای اماکن تحت کنترل ایران را می‌زدیم، کنار پرچم ایران و آرم هلال احمر جمهوری اسلامی، پرچم سومالی را هم نصب می کردیم. ولی ترکیه‌ای‌ها هر جا می‌رفتند، فقط پرچم خودشان بود. همه جای شهر هم پر بود از پرچم ترکیه. حتی دورتادور میدان اصلی شهر هم پرچم ترکیه نصب شده بود. این کارها ذهنیتی در بین مردم ایجاد کرده بود که نکند ترکیه خیالاتی برای سومالی داشته باشد؟! بالاخره سابقه‌ی استعمارزده‌ی سومالی ، مردم را نسبت به چنین کارهایی بدبین می‌کرد.

خوشبختانه در سومالی به خاطر مذهب‌شان که شافعی بود، تعصبات کور نسبت به شیعه و سنی وجود نداشت. همین‌که می‌دانستند، ایران یا ترکیه یا عربستان و بقیه کشورهای اسلامی هستند و مردم‌شان مسلمانند کافی بود. چند بار به من گفتند: «ملت ایران پولدار و غنی است.» چنین تصوری از کشور ما داشتند و خوشحال بودند که یک کشور مسلمان ثروتمند وجود دارد و به کمک‌شان آمده است.

فصل ۲۲

ماجرای تلخ

پزشکان بدون مرز

خبر داشتم که پزشکان بدون مرز هم در موگادیشو مستقر هستند. پزشکان بدون مرز به عنوان یک تشکل بشردوستانه‌ی بین‌المللی آوازه‌ای جهانی دارد و مورد احترام همه است. من هم به خاطر پزشک بودنم احترام زیادی برایشان قائل بودم. دوست داشتم فرصتی پیش بیاید و از نزدیک در جریان فعالیت‌هایشان قرار بگیریم. پزشکان بدون مرز عموماً از پزشکان کشورهای غربی و یا پزشکان مسیحی باقی کشورها تشکیل می‌شود.

پزشک غیرمسیحی به ندرت در میان‌شان هست. یک روز دکتر محمد که قبلاً مدیر داخلی درمانگاه بود و با آمدن من از مسئولیتش کنار رفته بود، به من گفت: از طرف دوستش که مدیر داخلی مرکز واکسیناسیون پزشکان بدون مرز است، درخواست کرده‌اند که اگر برای هلال احمر ایران امکان دارد، بخشی از جیره‌ی غذایی‌شان را تامین کنیم.» دکتر محمد قبل از همکاری با ما، با پزشکان بدون مرز همکار بود و آنها را خوب می‌شناخت‌. گفتم: «باید از نزدیک فعالیت‌هایشان را ببینم، بعد در مورد کمک کردن تصمیم بگیرم.» او هم هماهنگ کرد. تا این‌که یک روز خبر دادند که می‌توانیم برای بازدید برویم. قشلاقی و آتش‌مرد هم علاقه داشتند، بیایند. آن‌ها را هم برداشتم و به همراه دکتر محمد روانه‌ی مراکز پزشکان بدون مرز شدیم.

«پزشکان بدون مرز» سه مرکز در موگادیشو داشت. اولین مرکزی که رفتیم، مرکز نگهداری بیماران سوء‌تغذیه و عفونی بود. مرکز کوچکی که با چادر برپا شده بود. از بدو ورود دیدم شرایط استریل بیمارستانی را به طور کامل رعایت می‌کنند. کفش‌هایمان را عوض کردیم و کاملاً استریل شدیم و بعد در داخل مرکز گشتی زدیم. مدیر داخلی آن‌جا خانم سومالیایی بود که مرکز را نشان‌مان داد.
مدیران داخلی مراکزشان را از سومالیایی‌ها انتخاب کرده بودند تا کارشان راحت‌تر پیش برود. یک پزشک فرانسوی هم بود. خانم راهنما گفت که هر هفته این‌جا به طور کامل گندزدایی می‌شود. برای من این شکل از استریل در شرایط بحرانی تجربه‌ی مهمی بود. بعد از آن‌جا رفتیم به مرکز بزرگ‌تری که برای مبارزه با مالاریا ایجاد کرده بودند.

پزشکان بدون مرز روی بهداشت تمرکز کرده بودند و انصافاً درگیر کارهای پایه‌ای بودند. در آن مرکز ضمن نگهداری بیماران مبتلا به مالاریا، آزمایشگاه مجهز تشخیصی هم داشتند. در تمام مراکز هم جیره‌ی گرم توزیع می‌شد. در این مرکز برای پیشگیری از مالاریا به مردم آموزش می دادند و از بیماران مبتلا هم نگهداری می‌کردند. البته قحطی یک اثر مثبت هم برای این منطقه داشت. باران که نمی‌بارید از تعداد برکه‌ها و گنداب‌ها به عنوان محل تکثیر پشه آنوفل و عامل اصلی انتقال بیماری کاسته شده بود و پشه‌ی مالاریا امکان زاد و ولد را از دست می داد. به همین دلیل از تعداد مبتلایان به مالاریا هم کم شده بود.

مرکز سوم، مرکز واکسیناسیون بود و عمدتاً مردم را در مقابل سرخک و دیگر بیماری‌ها واکسینه می‌کردند. در تمامی مراکز، تعدادی پزشک، پرستار و خدمه‌ی سومالیایی کار می‌کردند و چند پزشک خارجی هم بر کارشان نظارت داشتند. در این‌جا هم یک پزشک برزیلی که جوان خوش‌سیما و مو بوری بود با یک پزشک مالزیایی که مسیحی بود، حضور داشتند. واکسیناسیون یکی از کارهای اساسی بود که می‌شد برای این مردم انجام داد.

 

پزشک برزیلی همراه‌مان شد و بخش‌های مختلف مرکز را نشان‌مان داد. از بیماران مبتلا نگهداری می‌شد و سیستم واکسیناسیون هم ایجاد شده بود. این اتفاق و وجود چنین مرکزی در کشوری مثل سومالی که از سیستم بهداشتی بی‌بهره بود و فقط اسماً وزارت صحه داشت، خیلی مهم و ضروری بود. بعد از بازدید از این مرکز، از مدیر مرکز اجازه خواستم و چند عکس یادگاری با پزشکان بدون مرز گرفتیم. اجازه‌ی تصویربرداری ندادند و تیر مستند‌سازها به سنگ خورد. با پزشک برزیلی و مالزیایی عکس گرفتیم و برگشتیم. من گزارش بازدیدم را به تهران فرستادم و برای کمک جیره‌ای به آن‌ها کسب تکلیف کردم. مدیر داخلی‌شان هم پیگیر دریافت کمک بود.

دو سه روز از دیدارمان نگذشته بود که از تهران با من تماس گرفتند. من هم از همه جا بی‌خبر بودم. پرسیدند: «آن‌جا اتفاقی افتاده؟» گفتم: «نه! بی‌خبرم.» گفتند: «دو تا از پزشکان بدون مرز را کشته‌اند.» بعد هم توصیه کردند که تا مشخص شدن قضیه بیرون نروم. چون احتمال می‌دادند کار نیروهای الشباب باشد و بخواهند پزشکان دیگری را هم بکشند. تماس که قطع شد، رفتم سراغ اخبار. دیدم بله پزشک برزیلی و مالزیایی را کشته‌اند.

 

اخبار کشته شدن‌شان هم ضد و نقیض بود. گاهی می‌گفتند؛ کار نیروهای الشباب است و گاهی تکذیب می‌شد. سر همین قضیه، دو، سه روزی خانه‌نشین شدم و کنترل از راه دور، کمپ‌ها را مدیریت کردم. در همین حین از دکتر محمد جویای ماجرا شدم. او گفت: «کار نیروهای الشباب نیست. انگار مسئول انبار مرکز واکسیناسیون را که سومالیایی بوده، سر موضوعی اخراج می‌کنند. او هم معترض می‌شود و بگو مگو پیش می‌آید. نگو طرف مسلح بوده، کلت را درمی‌آورد و این دو  پزشک بینوا را ‌به قتل می رساند.»

با شنیدن ماجرا واقعاً حالم خراب شد. از یک طرف ترس بر من چیره شد که خود این مردم امدادگرها را می‌کشند و اطراف ما هم پر است از نیروهای مسلح. از طرف دیگر ناراحت بودم که این پزشک‌ها چه گناهی داشتند؟! از آن سر دنیا داوطلبانه با تخصص‌شان آمده بودند این‌جا وسط بیماری سل و مالاریا و سرخک و با این ناامنی، به این مردم کمک می‌کردند. وضعیت ما فرق می‌کرد.

بالاخره ما برای ماموریت آمده بودیم. وظیفه‌مان بود ولی این‌ها هیچ اجبار و ماموریتی نداشتند. واقعاً بی‌انصافی بود چنین آدم‌هایی را به گلوله ببندی. هر کسی زیر بار چنین خطری نمی‌رود که با بیماری‌هایی مثل مالاریا و سل دست و پنجه نرم کند تا مثلاً یک سومالیایی کم‌تر به این بیماری‌ها مبتلا شود و یک کودک بیش‌تر عمر کند. من زمانی که پرستار بودم، یادم است که در خود تبریز وقتی شیوع بیماری وبا دهن به دهن می گشت، خیلی از پزشک‌ها زود مرخصی گرفتند و بیمارستان‌ها خالی شد! حالا وبا بیماری مهمی نبود ولی تاب و توان مقابله با این را هم نداشتند. چه برسد به این‌که جانت را برداری و بیایی توی شاخ آفریقا، توی کشوری که زمین و زمانش بهم ریخته، وسط بیماری‌های خطرناک به داد مردم برسی. تا چند روز بعد از آن اتفاق حالم خوش نبود. ولی بالاخره اتفاقی بود که افتاده بود و من باید دنبال ماموریت خودم می‌رفتم. ادامه دارد …