• تاریخ انتشار خبر : دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۵ | کد خبر : 2389
  • داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
    کاندیدای ما قطعا دکتر روحانی است/ هیچ کس نمی داند هویدا را چه کسی کشت
     آرمان تبریز عضو مجمع نیروهای خط امام در گفت و گو با ایرنا از هر دری سخن می گوید، از انتخابات آتی ریاست جمهوری و نامزدهای احتمالی آن تا سالهای آغازین انقلاب و خاطرات آن زمان،از کارخانه جوراب استارلایت می گوید که مدتها سرپرستی آن را بر عهده داشت تا خاطرات دوران نمایندگی مجلس و […]

     آرمان تبریز عضو مجمع نیروهای خط امام در گفت و گو با ایرنا از هر دری سخن می گوید، از انتخابات آتی ریاست جمهوری و نامزدهای احتمالی آن تا سالهای آغازین انقلاب و خاطرات آن زمان،از کارخانه جوراب استارلایت می گوید که مدتها سرپرستی آن را بر عهده داشت تا خاطرات دوران نمایندگی مجلس و گفتنی های دیگر.

    به گزارش جماران، هادی غفاری سیاستمدار ۶۶ ساله تبریزی دارای مدرک لیسانس حقوق اسلامی است.

    پدر وی آیت آلله شهید حسین غفاری در مبارزات علیه نظام پهلوی، زیر شکنجه به شهادت رسد.

    وی نماینده سه دوره اول مجلس شورای اسلامی است ولی در انتخابات مجلس چهارم، پنجم و هفتم رد صلاحیت شد. در انتخابات دوره ششم مجلس صلاحیتش تایید شد اما رای لازم را نیاورد.

    وی در حال حاضر ریاست موسسه فرهنگی الهادی را بر عهده دارد.

    گفت و گو با هادی غفاری حدود ۴ ساعت طول کشید. از هر دری سخن رفت. انتخابات آتی ریاست جمهوری، دادگاه هویدا، دوستی با یاسرعرفات، درگیری با شورای اسلامی کارخانه استارلایت و غیره.

    بخش هایی از گفتگو در پی می آید:

    نامزد ما شخص روحانی است

    ارزیابی تان از انتخابات ریاست جمهوری آتی چیست؟

    تجربه نشان داده ریاست جمهوری در ایران معمولا دو دوره است مگر اینکه مشکلی حاد به وجود آمده باشد.

    یکی در مورد ابوالحسن بنی صدر که به دلیل تخلفات متعدد در اداره کشور و همکاری با نیروهای معاند عزل شد بعد هم از کشور رفت، ولی ایکاش که می ماند، مورد دوم هم شهید رجایی بود.

    سال اول انتخاب آقای روحانی در گرگان سخنرانی کردم مبنی بر اینکه اصل اسلام قبل از هر چیز به آزادی مردم باز می گردد.

    بر اساس آنچه قرآن اشاره دارد وقتی حضرت ابراهیم(ع) مامور از نو ساختن کعبه شد پس از پایان ساخت؛ چند حاجت از خداوند خواست که اولین آن داشتن حریت و امنیت برای جامعه، دوم اقتصاد سالم و سوم توفیق دینداری بود.

    یعنی دینداری بعد از دو خواسته نخست مطرح شده است. مطلوبیت اول حکومت، دین دار کردن مردم نیست. این وظیفه مبلغان دین، مراجع تقلید و دستگاههای تبلیغاتی مذهبی است. اینها باید مردم را به سمت دین هدایت کنند.

    وظیفه نخست حکومت، تامین امنیت و آزادی مردم است

    وظیفه نخست حکومت، تامین امنیت و آزادی مردم است. اما امروز مثل اینکه ماجرا برعکس شده است و انگار رئیس جمهور باید مواظب حجاب مردم باشد. رئیس جمهور مسئول حجاب مردم نیست بلکه مسئول تامین امنیت و آزادی مردم است. مسئول این است که کسی شب گرسنه نخوابد و مردم به چه کنم چه کنم دچار نشوند.

    من اصلاح طلب دنبال رئیس جمهوری هستم که در طرز تلقی از حکومت و نوع رفتار؛ مدافع این سه اصل و با آن اولویتی که گفتم باشد. البته متاسفانه اشخاص زیادی هستند که لیاقت اداره کشور را دارند ولی حضور آنها با موانع قانونی یا میلی روبه رو است. با این تفاصیل و با وجود این محدودیت ها، به آقای حسن روحانی می رسیم.

    ولی طبیعی است چک سفید امضا به هیچ کس نمی دهیم. افرادی که مجری ما هستند باید در راستای خواسته های مردم که در شعارهای اول انقلاب به صراحت ذکر شده است عمل کنند؛ استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی. خود این شعار از همین سخن حضرت ابراهیم(ع) گرفته شد و اسلامیت را بعد از استقلال، آزادی و جمهوریت آورده است.
    البته این سرزمین اسلامی است و اقسام فرقه های آن اهل کعبه اند و قبله شان یکی است.

    ما به آقای روحانی که با انبوه مشکلاتی که از قبل برایش باقی مانده بود مبارزه می کند به طور نسبی نمره قبولی می دهیم نه تجدیدی.
    برای اینکه می دانیم دنیای کنونی در چه وضعیتی است. خود را هم فریب نمی دهیم. شعار هم نمی دهیم که بروید کار فرهنگی کنید کار نظامی لازم نیست یا فقط باید قوای نظامی را تقویت کرد.

    ما اقتدار را یک منشور چند وجهی می بینیم . باید هم موشک قوی داشت هم پول قوی. از همه مهمتر پاکدستی دولت است. رده های اول، دوم و سوم دولت یعنی از رئیس جمهور گرفته تا فرمانداران باید کاملا پاکدست باشند. هر نظامی هم برای پاکدستی باید به یک قیدی پایبند باشد و آن شفافیت است. علی(ع) هم لیست اموال خود را منتشر کرد و به مردم گفت.

    بعد از چهارده معصوم هم پرونده عصمت بسته شد. حالا البته یک عده می گویند برخی افراد عصمت عملی دارند من نمی دانم این را دیگر از کجای معده شان درآورده اند! من تقریبا در همه نشست های اصلاح طلبی درباره انتخابات آینده حضور دارم و عضو هستم به طور قطع کاندیدای ما تا به اینجا حسن روحانی است.

    بنی صدر کیش شخصیت داشت

    شما به ابوالحسن بنی صدر رئیس جمهور معزول اشاره کردید و گفتید کاش وی در ایران باقی می ماند. سوالی پیش می آید مگر وی خائن نبود؟

    بنی صدر دو ویژگی داشت یکی اینکه به شدت خود محور بود. من معتقد نیستم وی در جنگ خیانت کرد. اگر هم با سپاه و ارتش مخالفت می کرد به خاطر این بود که می خواست پیروزی در جنگ را به نام خود تمام کند.

    بنی صدر کتابی نوشته است به نام’ کیش شخصیت’؛ به قول آقای جلال الدین فارسی، انگار مقابل آیینه نشسته و این کتاب را نگاشته است.
    ایشان کیش شخصیت داشت و خود را همه کاره مملکت می دانست.
    بنی صدر با ما زاویه داشت اما تا پیش از اینکه به منافقین بپیوندد خائن نبود. وی می توانست بعد از برکناری، در کشور بماند و شهردار و استاندار شود ولی کیش شخصیت، وی را وادار کرد از ایران برود.

    برخی می گویند بنی صدر اگر می ماند اعدام می شد.

    قطعا اگر در کشور می ماند اعدام نمی شد. بنی صدر وقتی به منافقین پیوست خائن شد.

    اجماع اصولگرایان سر یک نامزد مشترک

    برخی اصولگرایان از جمله آقای باهنر، معتقدند عدم شرکت احمدی نژاد؛ احتمال اجماع این جریان سر یک نامزد مشترک را زیاد می کند. ارزیابی تان چیست؟

    اصولگرایان قطعا روی یک گزینه به وحدت می رسند. اگر احمدی نژاد می ماند دوقطبی به وجود می آمد و آنها نمی توانستند روی یک نفر اجماع کنند. حتی آقای مصباح یزدی هم با احمدی نژاد زاویه پیدا کرده است. همچنین خیلی از اصولگرایان محترم معتقد به ارزش های اصیل انقلاب نیز که افراد سالمی هستند( هر چند با روش کار و نظرات آنها موافق نیستم) نیز با احمدی نژاد مشکل دارند.

    نیامدن احمدی نژاد، آرای روحانی را کاهش می دهد. اگر وی نامزد می شد حتی جناح مخالف روحانی هم از ترس روی کار آمدن دار و دسته احمدی نژاد، به روحانی رای می دادند.

    چرا که در انتخابات ۹۲، مبارزه ای معتدل را شاهد بودیم و نامزدها با حیا بودند و مراعات یکدیگر را می کردند و حرفهای فریبکارانه نمی زدند و بگم بگم در نمی آوردند. اگر چه در برخی جاها مثل آن جایی که قالیباف بحث دانشگاه را مطرح کرد بین نامزد ها تنش ایجاد شد. که البته به نفع روحانی هم تمام شد چرا که قالیباف توپ را به جای زمین حریف، به زمین خودش شوت کرد.

    اگر احمدی نژاد در این انتخابات هم می آمد چون روشش پوپولیستی و تهاجمی است طرف مقابل نیز مصمم تر می شد و رای احمدی نژاد به شدت کاهش پیدا می کرد و این به طرفداران وی ضربه می زد.
    البته بگویم که این تحلیل را که احمدی نژاد قبلا آدم مفیدی بود و بعد به یک آدم مضر تبدیل شد را آبکی می دانم. احمدی نژاد از همان انتخابات ۸۴ شخصیت خودش را نشان داده بود. در هر صورت نیامدن وی، اصولگرایان را از یک شکست حتمی و تشتت آرا نجات داد.

    اصولگرایان دنبال چهره های سوخته نمی روند

    نامزد این دوره اصولگرایان را چه شخصی می دانید؟

    احساس من این است که اصولگرایان دنبال کسی می گردند که مهره سوخته نباشد مثل ضرغامی. آنها دنبال نسوخته ها می گردند نه سوخته ها.

    یعنی این گزینه آقای قالیباف نمی تواند باشد؟

    خیر. اصولگرایان دیگر به قالیباف مراجعه نمی کنند.

    چرا؟

    چون قالیباف برای خودش عددی است. آنها دنبال عدد نمی گردند. پی کسی هستند که بتوانند راحت از وی سواری بگیرند نه شخصی که بر آنها مسلط شود.

    اصولگرایان دنبال موج سواری هستند. قالیباف موجی نیست که بتوانند سوار آن شوند.

    چون آموزش چریکی دیده ایم این را می گویم که حتی افراد ورزیده نیز همه موج ها را نمی توانند سوار شوند. برخی آنقدر قوی اند که آدم را با خود می برند. ولی موج هایی هستند که می توان سوار آن شد. ما که آموزش چریکی دیده ایم موج ها را می شناسیم.

    روزگاری فکر می کردند از احمدی نژاد هم می توانند سواری بگیرند اما دیدند نشد و او مقابل رهبری هم ایستاد.

    البته رهبری در موضع اخیرشان بسیار عاقلانه رفتار کردند و به ایشان نگفتند که نیاید بلکه صرفا بیان کردند که آمدن شما را به مصلحت شما و کشور نمی دانم. یعنی رهبری نخواستند قانون شکنی کنند.

    در مجلس سوم ظاهرا اختلافاتی با برخی نمایندگان جناح راست داشته اید. گفته بودید تا می آمدم صحبت از شکم بارگان کنم عده ای به طعنه می گفتند ‘ استارلایت’ چه شد. جریان چه بود؟

    کارخانه جوراب استارلایت بعد از انقلاب ورشکسته شده بود. آقای میرحسین موسوی چند نفر را برای سرپرستی آن به احمد آقا پیشنهاد کرده بودند که من را برای این کار انتخاب کردند. کارخانه ۹ میلیون تومان زیان انباشته و مالیات عقب افتاده داشت. طوری که من به شوخی گفتم احمد آقا و میرحسین سر من کلاه گذاشتند! کمتر از ۳ سال آن زیان را پرداخت کردیم و حتی ۵۰ درصد سهام آن را از بنیاد مستضفعان خریدیم. اما همین دستاویز رقبای ما شده بود. تا می آمدم در مجلس انتقادی کنم آقای احمد توکلی بلند می شد و می گفت استارلایت چه شد؟
    این جریان مربوط به سالهای اول رهبری آیه الله خامنه ای بود. من هم روزی از این حرفها و تهمت ها به ستوه درآمدم و پیش رهبری رفتم و گفتم دیگر این کارخانه را نمی خواهم. ایشان دلیلش را پرسیدند. پاسخ دادم: به خاطر این کارخانه، همه چیز ما را زیر سوال می برند. ایشان گفتند: چه کسانی؟ گفتم: همین احمد توکلی یار و رفیق شما. رهبری گفتند من با شما رفیق ترم تا با آقای توکلی.

    خلاصه مدیریت کارخانه را تحویل دادم و رفتم.

    دستور امام برای ممنوعیت نماز جماعت در کارخانه ها در زمان جنگ

    مخالفان شما چه می گفتند؟

    نمی دانم. بگذارید مثالی بزنم. فردی درکارخانه بود که ۴۰ سانتی متر ریش گذاشته بود و هیچ کاری نمی کرد. از او پرسیدم بابت چه حقوق می گیری؟ گفت: بابت عضویت در شورای اسلامی کارخانه.
    سوال کردم: عضو شورای اسلامی یعنی چه؟! من آخوند هستم ولی بابت مدیریت کارخانه حقوق می گیرم نه کار فرهنگی! در شورای اسلامی چه کار می کنی؟

    گفت: عضو شورایم دیگر!

    گفتم: از فردا می روی قسمت نخ ریسی یا رنگرزی یا تعمیرات ماشین های کارخانه. ساعت کار اینجا هم ۸ تا ۱۴ است. یک ساعت آن هم به نهار و نماز می گذرد و در واقع شما ۵ ساعت کار می کنید. اگر بعد از ساعت ۱۴ کارهای شورا را انجام دادی من بابت آن اضافه کار به تو می دهم و لاغیر.

    من این را تا به حال جایی نگفته بودم ولی اکنون می گویم.ایشان دائما در مجلس بود و نمایندگان را علیه من تحریک می کرد یا از من به دادگاه ویژه روحانیت شکایت می کرد.

    بالاخره یک روز به ایشان گفتم شما دیگر از فردا به این کارخانه نیایید.
    بعد از چند روز نامه ای از یکی از بزرگان که من برای ایشان احترام بسیار زیادی قائل بوده و هستم آورد تا وی را به کار بازگردانم.

    اما من نامه را از او گرفتم و امضایش را با آب پاک و نامه را از وسط پاره کردم. گفتم این نامه را ببر و بگو غفاری نامه ات را پاره کرد.

    چند روز بعد آن آقای بزرگوار مرا خواست و گفت چرا این کار را کردی؟

    گفتم برای اینکه چرخ کارخانه باید بچرخد.

    گفت: کار خوبی کردی. ایشان یک نسبت دور فامیلی با من داشت. از طریق خانمش با همسر من صحبت کرده و من هم به اصرار خانمم، نامه را برای شما نوشتم وگرنه اصلا مایل به چنین کاری نبودم. دیدم امضای مرا آب زده و خراب کرده ای. آن را آورد و نشانم داد. حالا همین نامه پاره را ببر و در راهروی ورودی کارخانه نصب کن و بنویس این نامه فلان مقام محترم است ولی چون این کارخانه باید بر اصول حرفه ای بچرخد نه روابط خانوادگی؛ من آن را پاره کردم.

    من ابتدا این کار را قبول نکردم ولی با اصرار آن مقام محترم به این کار راضی شدم.

    یکی از کارهای دیگری که در استارلایت کردیم ممنوع کردن نماز جماعت در ساعت اداری بود. نماز جماعت برای عده ای شده بود بهانه ای برای کار نکردن. یک ساعت قبل از اذان آستین ها بالا می رفت برای وضو گرفتن. تعداد دستشویی هم محدود بود و تا این جمعیت وضو بگیرند حداقل نیم ساعت طول می کشید. بعد از نماز هم روضه خوانی و مداحی های چهل و پنج دقیقه ای به مناسبت های مختلف انجام می شد.

    بعضی افرادی هم که نمازخوان نبودند برای فرار از کار به نماز جماعت می آمدند. البته من مسئول نماز خواندن یا نخواندن کسی نبودم و حتی یک سخنرانی هم برای نماز در آن کارخانه نگذاشتم. معتقد بودم بهترین روش دعوت مردم به نماز، عمل افراد نمازخوان است.

    در کارخانه یک سالن وسیع را تبدیل به نماز خانه کرده بودند و یکی از آقایان که به هیچ عنوان کار نمی کرد شده بود امام جماعت.

    من شورای اسلامی کارخانه را منحل و نماز جماعت را هم ممنوع کردم.
    به امام هم موضوع را گفتم. ایشان به میرحسین گفت نماز جماعت را از کارخانه ها بردارید و این کار انجام شد.

    این اقدامات برای شما تبعاتی نداشت؟

    چرا. می گفتند شما شورای اسلامی را منحل کرده اید و مدام به من انگ می زدند. یک روز حتی یک پیرمردی که پدر شهید هم بود فریاد زد من می خواهم نماز جماعت بخوانم و شما مخالفید. پاسخ دادم بله مخالفم. ساعت ۱۴ که کار تمام شد نیم ساعت سرویس اتوبوس را نگه می دارم نماز جماعت برپا شود. بابت آن نیم ساعت هم به هر کس نماز بخواند اضافه کاری می دهم.

    همین کار را هم کردم ولی فکر می کنید چه اتفاقی افتاد. تعداد افرادی که برای نماز جماعت بعد از ساعت کاری توقف کردند به ۱۰ نفر هم نرسید.

    مخالفت ها با من زیاد بود.

    امام مخالف این رویه بودند؟

    بسیار زیاد. ایشان دستور دادند نماز جماعت در کارخانه ها تعطیل شود چرا که تولید به بهانه نماز، خوابیده بود.

    به خاطر همین مخالفت ها، طوری شده بود که حتی وقتی می رفتیم علیه آمریکا در جمعی صحبت کنیم می گفتند آقا جوراب استارلایت چه شد. البته کسانی غیر از احمد توکلی هم در مجلس این حرفها را می زدند ولی شاخص آنها توکلی بود.

    از هاید پارک لندن تا مجلس تهران

    شما قبل از انقلاب در هاید پارک لندن، سخنرانی هایی علیه نظام پهلوی داشتید. این پارک از نمادهای آزادی نسبی بیان در غرب است که در آن افراد با هر تفکری می توانند حرفهای خود را بزنند. اما آیا بعد از سرنگونی شاه، همین آزادی را برای مخالفان و منتقدان خود قائل بوده اید؟

    غفاری: خیر

    چرا؟

    به دلایل متعدد از جمله کم ظرفیتی ما ایرانی ها. در هاید پارک هر که هر چه می خواهد می گوید ولی وقتی از آنجا بیرون می آید نظم اجتماعی را محترم می شمرد و اعتراضات خود را در قالب حزب، روزنامه، شب نامه یا راهپیمایی پیگیری می کند.

    ولی اول انقلاب این طور نبود. مخالفان می خواستند با ما مسلحانه گفت و گو! کنند. در راهپیمایی چریک های فدایی خلق در سال ۵۸ که خود بنده آن را بر هم زدم؛ تظاهر کنندگان با در دست داشتن اسلحه شعار’ نان، مسکن، آزادی’ سر می دادند. مگر می شود با فشنگ دنبال نان و آزادی بود؟

    اگر آنها دنبال اعتراض غیر مسلحانه بودند ما به آنها اجازه می دادیم؛ اما راه پیمایی با اسلحه را هیچ حکومتی در هیچ جای دنیا اجازه نمی دهد.

    افرادی هم بودند که مجوز اعتراض های غیرمسلحانه بخواهند؟

    من هیچ برخورد شخصی با این اشخاص نکردم.

    مثلا ملی مذهبی ها؟

    نهضت آزادی از تریبون مجلس حرف می زد.

    شما پای همان تریبون آقای معین فر را کتک زدید.

    دروغ محض است. آن آقایی که این کار را کرد علی اکبر غفاری قره باغ نماینده ارومیه بود که پیرمرد مسنی هم بود. عمامه اش هم سیاه بود نه سفید. اما چون من هم غفاری ام، مطبوعات به اشتباه اسم مرا زدند.

    ایشان به صباغیان نماینده مجلس سیلی زد؟

    من سیلی زدن ایشان را ندیدم.

    اما معین فر گفته غفاری با کفش توی صورتم می زد.

    اگر گفته دروغ محض است. شاید من در دعوا بوده باشم ولی وی را نزدم. خدا رحمت کند آقای دکتر یدالله سحابی را، همان موقع در مجلس به من گفت آقای غفاری همین را می خواستید؟

    پاسخ دادم: ما که نزدیم ولی آقای معین فر چه کار به نظام دارد که می آید این حرفها را از تریبون مجلس علیه آن می زند.

    از زبان شما آن روز چه اتفاقی در مجلس افتاد؟

    آقای هاشم صباغیان نماینده مجلس از گروه نهضت آزادی برای نطق پای تریبون رفت. دو روز قبل آقای رفسنجانی حدود ۲۵ نماینده از جمله من، صادق خلخالی، مرتضی الویری، علی محمد بشارتی را جمع کرده و گفته بود آقای صباغیان می خواهد پس فردا حرفهای تندی در مجلس بزند اگر امام و من را دوست دارید خواهش می کنم وارد این تشنج ها نشوید و نگذارید مجلس شلوغ شود. امام نمی خواهد از او دفاع کنید بگذارید هر چه آقای صباغیان می خواهد بگوید و کاری به کارش نداشته باشید.

    روز حادثه، آقای صباغیان پشت تریبون رفت و شروع کرد به حرف زدن و هر چه خواست گفت.

    آقای علی محمد بشارتی که بعدا وزیر کشور شد خطاب به هاشمی گفت ایشان همه انقلاب را زیر سوال بردند باز هم شما می گویید سکوت کنیم که هاشمی پاسخ داد بله و باز هم می گویم سکوت کنید. لطفا ساکت باشید.

    ۱۰ دقیقه وقت که تمام شد آقای هاشمی زنگ زد ولی صباغیان پایین نیامد و ۱۰ دقیقه دیگر هم صحبت کرد. بعد از پایان ده دقیقه دوم؛ آقای هاشمی از وی خواست نطقش را پایان دهد ولی ایشان این کار را نکرد. هاشمی گفت آقای صباغیان شما می خواهید مشکل آفرینی کنید ولی دوستان ما وارد این بازی نمی شوند. صباغیان ۱۰ دقیقه دیگر هم حرف زد یک مرتبه آقای غفاری قره باغ بلند شد و به سمت تریبون رفت.

    صباغیان طی آن ۳۰ دقیقه چه گفت؟

    همه چیز را زیر سوال برد. هر چه ما به عنوان خط امامی می گفتیم را رد کرد. آن موقع مسائل کشور خیلی پیچیده بود. مساله نفاق بود، ناآرامی های کردستان بود و غیره.

    غفاری قره باغ گفت: آقای هاشمی اگر شما عرضه اداره مجلس را ندارید ما خودمان این کار را می کنیم.

    الان خاطرم نیست بین قره باغ و صباغیان چه حرفهایی رد و بدل شد و دروغ هم نمی توانم بگویم. ابتدای کار دعوا هم نشد. ولی وقتی صباغیان داشت از تریبون پایین می آمد ناخواسته دستش به عمامه قره باغ خورد و عمامه افتاد زیر پای نمایندگان.

    وقتی عمامه سید اولاد پیامبر(ص) زیر پا افتاد خون نمایندگان خط امام به جوش آمد و جنگ آغاز شد. مقصر هم به نظر من قطعا صباغیان بود.

    دعوا بر سر یک عکس در صحن مجلس

    عکسی هم از آقای هاشمی وجود دارد که در حال زدن لبخند در موقع این درگیری است.

    قبل از اینکه به این موضوع بپردازم باید خاطره ای تعریف کنم. من در طول نمایندگی ام در مجلس فرد پرکاری بودم. حتی نامه های مردم را هم در ساعت کاری مجلس جواب نمی دادم. حتی با رسانه ها مصاحبه نمی کردم چرا که آنرا در وقت اداری حرام می دانستم. سیگار هم نمی کشیدم در حالی که خیلی از نماینده ها سیگاری بودند و به لابی می آمدند و سیگار می کشیدند. از تلفن مجلس هم که ۱۰ خط داشت استفاده نمی کردم.

    یک روز بعد از ۲ ساعت نشستن روی صندلی مجلس و نطق کردن و نطق شنیدن و غیره، یک لحظه عمامه ام را برداشتم تا سرم را بخارانم؛ خمیازه ای هم کشیدم. یکمرتبه دیدم یک آقای خبرنگار دوربین را سمت من گرفت و از این حرکتم یک عکس گرفت. به سرعت از روی صندلی بلند شده و به سوی او رفتم و دوربین را از دستش گرفتم. خبرنگارها دورم جمع شدند. به او گفتم من دو ساعت اینجا نشسته بودم و کار می کردم یک عکس نگرفتی تا خمیازه کشیدم این کار را کردی؟!

    جواب داد: خبرنگار جماعت دنبال سو‍ژه است.

    من هم پاسخی به وی دادم و آمدم در دوربین را باز کنم تا فیلم هایش بسوزد ولی از من خواهش کرد این کار را نکنم. گفتم این کار را می کنم تا همه خبرنگاران بدانند با غفاری نمی توان شوخی کرد.

    دیگر خبرنگاران که آنجا بودند گفتند آقای غفاری این کار را نکن. ما اخیرا در دیداری که با آقای خامنه ای( تازه یک هفته بود ایشان رهبر شده بودند) داشتیم عکس های دسته جمعی با ایشان گرفته ایم و یادگاری است. من هم گفتم باشد به اتاق ظهور عکس مجلس می رویم من عکس خودم را قیچی می کنم و بقیه اش را به شما باز می گردانم.

    همین کار را هم کردم.

    در مورد صحبتی که شما کردید من هم این حرف را شنیده ام که علیه آقای هاشمی گفته می شود. چرا می گوئید آقای هاشمی داشته به آن دعوا می خندیده است؟ شاید در آن لحظه کسی حرفی زده باشد که وی خنده اش گرفته باشد. یا شاید نماینده ای پایش به چیزی گیر کرده و زمین خورده باشد و امثالهم. عکاس هم همان لحظه عکسی از آقای هاشمی در نمای بسته گرفته که نمایندگان دارند همدیگر را می زنند و ایشان لبخند بر لب دارد. اینکه این عکس را بگیری و بین این لبخند و کتک کاری با صباغیان رابطه و نسبت برقرار کنی از مروت و انصاف نیست.

    شما قبل از انقلاب یک کلت کمری داشتید؟

    بله و با آن نجوا و دردل می کردم. با آن به دنبال آزادی مردم می گشتم و تضمین کننده همه آزادی هایی می دانستم که بیش از هزار سال بود که از ما گرفته بودند.

    یک شب به تفنگم گفتم اگر من کشته شدم تو شهادت بده که من برای گرفتن حقوق مردم تو را به دست گرفتم. آن اسحه را بعد از انقلاب تحویل دادم.

    یک خودکار نیز از یاسرعرفات هدیه گرفته بودید که از فاصله یکی دومتری با هدف، می توانست شلیک کند و آدم بکشد با عرفات رفیق بودید؟

    فراوان. عرفات آن موقع غیر از عرفات سالهای پایانی عمر بود. قبل از انقلاب در اردوگاهش زندگی می کردیم. یک چریک محض بود. حتی تا این اواخر ازدواج نکرد و می گفت من با فلسطین ازدواج کرده ام و فلسطین که آزاد شد جشن دامادی من است.

    بسیار شبها تا صبح با یکدیگر حرف می زدیم و او مدام از آرزوها و آرمانهایش برای آزادی فلسطین صحبت می کرد.

    مدام می گفت آزادی را با تفنگ می گیریم و آزادی از خان اسلحه رد می شود.

    ابوعمار! آرمانهایت کجا رفت؟

    خاطره خاصی هم از او دارید؟

    سال بعد از اینکه ایشان از لبنان بیرون رفت و با اسرائیل و آمریکا بست و خود را خلع سلاح کرد او را هنگام طواف کعبه دیدم. در محافظت شدید بادیگاردها و پلیس سعودی. خواستم پیشش بروم ماموران نگذاشتند فریاد زدم: ابوعمار! ابوعمار! مرا دید و به معاونش گفت بگذارید بیاید.
    رفتم و پیشش و گفتم خجالت نکشیدی؟ این طور می خواستی آزادی را اسلحه بگیری؟ آرمانهایت کجا رفت؟ از ترس موش فرار کردی؟!

    گفت: چاره ای نداشتم. همه ما را تنها گذاشته بودند.

    گفتم: مگر در انقلاب ما، همه امام و یارانش را تنها نگذاشته بودند پس چرا ما تسلیم نشدیم. تو خانواده مرا می شناسی. مگر پدر پیرم زیر شکنجه شهید نشد! مادر ۸۰ ساله ام شکنجه روحی نشد! خواهرم به اعدام محکوم نشد و خودم زندان نرفتم و چند سال از دست ساواک آواره نبودم!؟

    عرفات کم آورد و گفت الان در طواف هستیم و با من جدال نکن. شب به اردوگاه بیا با هم صحبت کنیم.

    به اردوگاه مجهزی که برای او در مکه برپا شده بود رفتم و حدود ۴ ساعت با هم حرف زدیم. شام آوردند گفتم نمی خورم. ناراحت شد و گفت چرا؟ پاسخ دادم: شما به آرمان فلسطین خیانت کردی و من شام تو را نمی خورم.

    بعد از آن عرفات را ندیدید؟

    چرا. مکرر او را دیدم از جمله در آلمان و لبنان. رفاقتمان اصلا از بین نرفت اما انتقاداتم به وی پابرجا بود.

    به نظر شما اسرائیل او را به قتل رساند؟

    بعید می دانم. چرا بکشد؟ عرفات دیگر ضرری برای آنها نداشت. یک عنصر بی ضرر را چرا بکشند؟! من حتی به مرگ صدام حسین مشکوکم و قتل اسامه بن لادن را اصلا باور نمی کنم.

    چرا؟

    برای اینکه سیاست بی پدر و مادر است. می دانید این دیالوگ مال کیست؟

    خیر.

    مال هارون الرشید است پدر مامون. «الملک عقیم» یعنی حکومت پدر و مادر نمی شناسد.

    هیچ کس نمی داند هویدا را چه کسی کشت

    ظاهرا دعوایی با آیت الله محمد یزدی در مجلس هم داشتید.

    بحث داشتیم نه دعوا. من آقای یزدی را همین الان هم قبول دارم. ایشان به من خیلی کمک کرده و در چند دوره که صلاحیت من توسط شورای نگهبان رد شده یک تنه وارد عمل شده و تمام تلاش خود را کرده تا صلاحیتم مجددا تایید شد. من با نظرات آیه الله یزدی که یک اصولگرای مطلق است موافق نیستم ولی ایشان را خیلی دوست دارم.

    آدم بسیار سالمی است و همه اتهامات مالی هم که به ایشان می زنند دروغ است. می گفتند لاستیک دنا مال ایشان است به همان اندازه که کمیته امداد متعلق به آقای عسگر اولادی بود لاستیک دنا هم مال آقای یزدی است.

    ایشان را به سلامت قبول دارم. برای انقلاب رنج بسیاری کشیده و تبعید شده است. جزو روحانیون شاخص ضد شاه بود. بعد از انقلاب هم جزو مدیران امام بود. وقتی هم مسئول قوه قضائیه بود هر ایرادی که به دستگاه قضایی داشتیم پیش او می رفتیم و می گفتیم و خودشان به طور مستقیم وارد عمل می شد و جلوی تخلفات را می گرفت.

    شما در دادگاه هویدا نیز کنار وی نشسته بودید؟

    فقط در یکی از دادگاهایش بودم. یک کلمه هم صحبت نکردم.

    در کتاب معمای هویدا ادعا می شود که شما هویدا را قبل از اعدام با کلت کمری کشته اید؟

    هیچ کس جز خلخالی، هویدا و خدا نمی داند چه کسی او را کشت. هر کس بگوید غفاری یا هر کس دیگری این کار را کرد صددرصد دروغ می گوید. خلخالی بعد از پایان دادگاه همه را از سالن بیرون کرد و خودش ماند و هویدا.

    صدای تیر هم نشنیدید؟

    من نشنیدم. حتی آن روز بحث نشد که هویدا کشته شده است. خبر آن چند روز بعد منتشر شد.

    هیچ وقت حتی به طور خصوصی از آقای خلخالی نپرسیدید چه کسی هویدا را اعدام کرد؟

    هیچ وقت. چون اینقدر جو آلوده بود اگر حرفی می زدیم حالت دفاع از هویدا پیدا می کرد. اما راجع به نویسنده کتاب معمای هویدا یعنی عباس میلانی باید بگویم که وی آدم بسیار کم شرفی است. کتابش را از ابتدا تا انتها خوانده ام. ایشان هیچ اطلاعی از داخل کشور نداشته و صرفا داستان سرایی کرده است. خود من آن موقع در بطن تمام حوادث کشور بوده ام.

    رای همین اگر کسی راجع به آن دوران اظهار نظر کند سریع می فهم راست می گوید یا اوت می زند. میلانی هر چه نوشته دروغ و خیالپردازی است معلوم است اصلا در صحنه ایران نبوده است. من تمام آدمهای آن موقع که دست به قلم بودند را می شناختم. میلانی در کار نبود.
    این اتهامات را افرادی سر زبان ها انداخته اند که قصد انتقام گیری از بچه های انقلاب را دارند.

    آقای هویدا فرد قابل دفاعی نبود. ۵ اداره مهم زیر نظر مستقیم نخست وزیری شاه اداره می شد که یکی از آنها اوقاف بود. پول حرم امام رضا(ع) را می گرفت و کارش پرورش آخوندهای مزدور طرفدار شاه بود. می خواست از طریق پولهای اوقاف آخوندها را بخرد و از آنها جاسوسی کند.

    دومین اداره ای که مستقیم زیر نظر هویدا بود ساواک بود. دست ایشان در تمام قتل هایی که به دست ساواک انجام شد به خون آلوده است.
    استفعای ۱۸ شهریور هویدا هم یک حرکت عوام فریبانه بود که به دستور شاه صورت گرفت. شاه می خواست دست به اصلاحات صوری بزند تا انقلاب را بخواباند. شاه که تیمور بختیار اولین رئیس ساواک را کشته بود ابایی از قربانی کردن دیگر عواملش نداشت.

    حتی برادر کوچکتر خود علی پهلوی را نیز به زندان انداخت. شما علی پهلوی را ندیده بودید. بسیار انسان شریفی بود از پدر و مادرهم با شاه یکی و برادر تنی وی بود. بعد از شهریور ۲۰ به همراه سپهبد قرنی می خواست علیه شاه کودتا کند که ناموفق ماند.

    وی فردی مسلمان و متدین بود و حتی فامیل خود را از پهلوی به اسلامی تغییر داده و با نام علی اسلامی شناخته می شد.

    هویدا از رو به رو تیرخورده بود نه از پشت سر

    پای صحبت های علی پهلوی نشسته بودید. مخالفتش با شاه چه بود؟

    شاه را یک موجود کثیف و عیاش می دانست و می گفت وی هیچ اراده ای برای اداره مملکت ندارد و افسارش دست خارجی هاست.

    ضمن اینکه او را دیکتاتور محض می دانست. می گفت محمد رضا هیچ کس جز خودش را قبول ندارد و این باعث بدبختی اش می شود. می گفت شاه حاضر نمی شود هیچ کس بر امور مالی دربار و دستگاه سلطنت نظارت کند. می گفت اشرف کشور را اداره می کند. می گفت پس از روی کارآمدن دولت مصدق، نخست وزیر چند روز قبل از کودتای ۲۸ مرداد به شاه اخطار داده بود که اشرف باید ظرف ۳ روز ایران را ترک کند.

    میلانی دروغ اندر دروغ گفته است. گفته است من از پشت با شلیک دو گلوله هویدا را کشتم. من جنازه هویدا را دیده ام تیرهایی که به بدن وی خورده از روبروست نه از پشت سر.

    بهتر نبود هویدا در دادگاهی با حضور وکیل مدافع محاکمه می شد؟ با توجه به قوانین جاری، به احتمال بسیار قوی، باز حکم اعدام برای وی صادر می شد چرا که حتی بر اساس قانون اساسی مشروطه، حتی وزرا نیز باید از انجام هر دستور غیرقانونی شاه امتناع یا استفعا کنند. یا اینکه به وی اجازه داده می شد تا خاطرات ۱۳ سال صدارت یا به قول خودش، خاطراتش از شهریور ۲۰ تا ۵۷ را به رشته تحریر درآورد و بعد مجازات شود؟ این طور وجهه کار بهتر نبود؟

    چون در جریان قطعی داستان هستم بگذارید چیزی را صریحا به شما بگویم. نمی دانم داستان فرودگاه انتبه را شنیده اید یا خیر؟ یک سری از نیروهای یاسر عرفات عده ای از سران اسرائیلی را در آنجا گروگان گرفتند. همان موقع عده ای به عرفات گفتند اینها را زودتر بکشید وگرنه آمریکایی ها نجاتش می دهند. اما عرفات گفت نه نگهشان می داریم برای معامله با اسرائیل خوبند. فردای آنروز دهها هلی کوپتر و جنگنده به آن فرودگاه حمله کردند و تمامی گروگانگیرها را کشتند و گروگان ها را آزاد کردند.

    این جریان مال قبل از انقلاب اسلامی است اما خاطره آن در گوش یاران انقلاب اسلامی از جمله من و خلخالی و صدها انقلابی دیگر مانده بود.
    در همان دادگاه خلخالی گفت هویدا به من گفته اگر اعدام مرا تنها دو ماه عقب بیندازی ۲۰ میلیون تومان پول به تو می دهم. آن موقع با ۶۰۰ هزار تومان پول می شد یک آپارتمان سه طبقه شیک در یک منطقه خوب تهران خرید.

    وضع ما هم اینقدر خراب بود که پول نهار بچه هایی که دادگاه را تشکیل داده بودند را نداشتیم چرا که بودجه دست دولت موقت بود و تا به ما پول بدهد طول می کشید. ضمن اینکه جهت دولت موقت با ما متفاوت بود.
    با این تفاصیل چه تضمینی وجود داشت که آنچه در فرودگاه انتبه اتفاق افتاده بود در مورد هویدا رخ ندهد؟ شواهد نشان می داد که وی از طریق آدمهای بیرون زندان، تلاش زیادی را برای آزادی خود انجام می داد.

    ضمن اینکه نگرانی هایی از کودتای سلطنت طلبان هم وجود داشت. سران ارتش شاه هنوز زنده بودند. از طرفی همه در دادگاه موافق اعدام وی بودند. پدر برادران رضایی که از بنیانگذاران اولیه سازمان مجاهدین خلق بودند و توسط ساواک اعدام شده بودند در همان دادگاه بلند شد و به شدت از اعدام هویدا دفاع کرد.

    پس چپ ها هم موافق بودند؟

    راست ها هم موافق بودند.

    فقط دولت موقت مخالف بود؟

    مخالف نبودند ولی می گفتند در این کار عجله نکنید. ضمن اینکه هویدا آدم فرهنگی نبود. فردوست یک آدم فرهنگی بود که از ۵ سالگی با شاه بزرگ شده بود و خاطرات بسیاری از وی داشت. پدرش باغبان رضا خان بود. فردوست چیزهای بسیاری درباره نظام پهلوی نوشته که بسیاری از آنها هنوز هم محرمانه است و در مرکز اسناد وزارت اطلاعات نگه داری می شود.

    دفن هویدا در اسرائیل

    هویدا کجا دفن شد؟

    تا جایی که من در جریانم، خواهرش آمده بود پیش خلخالی و جنازه را خواسته بود.

    آن موقع مردم می ریختند و قبر روسای ساواک را آتش می زدند. امکان چنین کاری برای جنازه هویدا هم وجود داشت.

    خلخالی به من گفت با احمد آقا تماس بگیر ببین نظر امام چیست؟

    تماس گرفتم و منتظر جواب شدم. احمد آقا یک ربع بعد زنگ زد و گفت امام می گویند جسد را هر جا می خواهند می توانند ببرند ولی هزینه انتقالش با خودشان است.

    چونکه حمل جسد با هواپیما نیاز به پول داشت.

    این اتفاق مربوط به چند روز پس از اعدام هویداست؟

    کمتر از یک هفته. یک روز که به پزشکی قانونی رفته بودم خواهرش پیش من آمد و گفت می خواهیم جسد را به آنکارا ببریم.

    پرسیدم بعد از آن؟

    گفت: اگر بگویم نمی گذارید ببریم.

    گفتم: نه، امام گفته اند مشکلی ندارد.

    گفت: شهر عکای اسرائیل.

    جسد را به همان جا بردند و نزدیک قبر پدرش خاک کردند.

    اما آیت الله خلخالی در خاطرات خود می گوید سه ماه بعد از اعدام هویدا، جسد وی توسط ابراهیم یزدی و غیره از سردخانه ربوده شد.

    شاید تا آن موقع جسد را هنوز نبرده بودند.

    شما فرمودید در همان هفته های اول بردند؟!

    خاطرات آقای خلخالی در اواخر عمر ایشان نوشته شده است. البته شاید هم ۳ ماه بعد برده باشند چون آن روز من فقط پرسیدم کجا می برید و خواهرش گفت به اسرائیل.

    هویدا بهایی بود؟

    بله.

    چرا در کیفرخواستش، اتهام بهایی گری ذکر نشده بود؟

    چرا هست. آقای خلخالی خودش در دادگاه گفت.

    اما متن کیفرخواستش اینجا مقابل من است. چنین اتهامی وجود ندارد.

    به کیفرخواست کاری ندارم. بهایی بودن آن موقع اتهام نبود.

    ظاهرا در دادگاه با هویدا شوخی هم کرده اید؟

    بله. هویدا در لبنان درس خوانده ولی عربی را خوب بلد نبود. به من گفت توکُلت علی الله.

    هر آدمی می داند توکَلت علی الله است. به او گفتم نترس نیم ساعت دیگر کُلت علی الله هستی! گفت آقای خلخالی غفاری مرا تهدید می کند.

    شما می دانستید قرار است اعدام شود؟

    پس توقع داشتید به هویدا مدال افتخار بدهیم!

    خبرنگاران سرشناس دادگاه هویدا

    خلخالی جواب داد آقای هویدا اینهمه آدم کشته ای عیب نداشته حالا یکی تهدیدت می کند عیب دارد؟

    چند خبرنگار در دادگاه هویدا بودند که بعدا به چهره هایی سرشناس تبدیل شدند. آقای علی لاریجانی که اکنون رئیس مجلس است. غلامعلی حداد عادل که دستیار فیلمبردار بود و اکنون رئیس فرهنگستان ادب فارسی است. برادرش مجید حدادعادل که فیلمبردار دادگاه بود و بعدها شهید شد. رسول صدر عاملی که خبرنگار روزنامه اطلاعات بود و بعدها کارگردان سینما شد.

    این را در جریان نبودم.

    آقای علی مطهری نایب رئیس فعلی مجلس می گوید شهید مطهری از همان روزهای اول انقلاب وقتی می شنید برخی جوانها می گویند حیف گلوله که خرج این ایادی شاه بکنیم و همه شان باید اعدام شوند به آنها اعتراض می کرد و می گفت در اسلام حتی حقوق مجرم هم محفوظ است. رویکرد شهید مطهری نسبت به وقایع اول انقلاب چه بود؟

    شهید مطهری بسیار رئوف و مهربان بود ولی می گفت کسانی که واقعا دستشان به خون مردم آلوده است باید اعدام شوند.

    من نوجوان بودم و پیش ایشان درس طلبگی می خواندم. زیست بسیار ساده ای داشتند. حتی رنگ موکت خانه شان جلوی چشمم است: کبریتی روشن. در ایستگاه قنات یا خیابان دولت فعلی زندگی می کرد. کف خانه اش به طور کامل پوشیده از موکت بود و فرش نداشت. قفسه های آهنی آبی رنگ که لبریز از کتاب بود در خانه عرض اندام می کرد.
    ایشان نظرش با امثال آیت الله خلخالی متفاوت بود. برخی مجتهدین از جمله آقای خلخالی می گفت علم قاضی برای محکومیت یک متهم حجت است و قاضی می تواند بر مبنای آن عمل کند. به طور مثال وقتی قاضی دیده فردی قتل کرده بدون نیاز به هیچ ادله و شاهد دیگری می تواند حکم قصاص وی را صادر کند.

    اما آقای مطهری نظر دیگری داشت. ایشان می گفت قاضی حق ندارد به علم خود استناد کند بلکه بر اساس روایتی معروف از معصوم(ع) بایست با ادله و قسم جرم متهم را ثابت یا وی را تبرئه کند.

    قطعا آقای خلخالی مجتهدی مسلم بود. این را بدون بروبرگرد می گویم. علمش کف دستش بود و فقه را خوب می دانست و برخلاف آنچه می گویند بسیار آدم رئوف و مهربانی هم بود. امروز که من این حرفها را می زنم دفاع از خلخالی نه نان دارد نه آب، بلکه نان ما را آجر نیز می کند ولی نباید چون دست ایشان از دنیا کوتاه است هر نسبتی را می خواهیم به او بدهیم.

    بعد از انقلاب خلخالی سر برخی موضوعات که اکثر آنها هم نزاع های سیاسی بود تخریب شد.

    حتی شایعه کرده بودند او معتادان مواد مخدر را اعدام می کند در حالیکه این دروغ محض بود. ایشان حتی یک معتاد را اعدام نکرده است. فقط قاچاقچی ها اعدام می شدند. من و شما شب اول قبر باید جواب دهیم.

    مطهری معتقد بود محاکمات انقلابی حتما باید مشروع و قانونی باشد. برای همین شورای انقلاب را موظف کرد برای دادگاههای انقلاب قانون بنویسند. در حکم خود من برای دادگاههای انقلاب نوشته بودند باید بر اساس قوانینی که به تصویب شورای انقلاب رسیده است عمل کنم.
    در مورد دادگاه هویدا هم من اعتراضی از ایشان نشنیدم چرا که هویدا قانونی محاکمه شد.

    البته باید توجه داشت این اتفاقات سال ۵۸ اتفاق افتاد که کمتر از ۷ ماه از ۱۷ شهریور گذشته بود.

    هم بند دکتر شریعتی

    شما با دکتر شریعتی هم هم بند بوده اید؟ ظاهرا به ایشان علاقه دارید.

    ۴۰ روز با ایشان در یک بند بودم. من بعد از امام و پدرم ایشان را قبول دارم. آدم روشنفکر و بسیار متدینی بود. نمازش را هم اول وقت می خواند. فردی متدین و متعبد بود ولی اهل خنگوله بازی هم نبود. واقعا او به سفر حج نرفته بود بلکه پرواز کرده بود.

    اعتقاد دارید ایشان را هم ساواک کشته باشد؟

    مرگ دکتر مشکوک است. همین طور مرگ حاج اقا مصطفی خمینی.

    چطور؟

    آقا مصطفی سالم سالم بود و هیچ مشکلی نداشت.

    تقاضای کالبد شکافی ایشان را نکردید؟

    نه امام نگذاشتند.

    چرا؟

    گفتند مرگ حق است.

    پزشکی قانونی دلیل مرگ را چه می دانست؟

    سکته قلبی

    مصطفی خمینی آدم دانشمندی بود

    اگر واقعا ایشان و شریعتی را به شهادت رسانده باشند انگیزه شان چه بوده است؟

    خفه کردن نهضت و خاموش کردن امام.

    اگر مصطفی می ماند یقینا جای پدرش را می گرفت. سوادش کمتر از امام نیز نبود. حدود ۴۰ جلد کتاب نوشته بود. فردی علمی، جدی و در عین حال شوخ طبع تر از امام بود. فردی کاریزما بود. صدای بمی هم داشت و به شوخی می گفتیم آقا مصطفی بلندگو قورت داده است.
    یادم هست نوجوان که بودم به همراه پدرم سر درس امام رفتیم. امام شروع به درس دادن کرد اما آقا مصطفی اشکالی را به درس ایشان گرفت. امام توضیح داد اما آقا مصطفی دوباره اشکال دیگری به همان مبحث گرفت. دوباره امام توضیح داد اما آقا مصطفی سه باره اشکال دیگری را مطرح کرد.

    امام گفت صبر کن خانه که رفتیم با هم می نشینیم درباره این موضوع بحث می کنیم.

    خلع لباس روحانی نماها

    شما مدتی هم قاضی دادگاه انقلاب در شمال کشور بوده اید. ظاهرا بیش از ده فرد معمم و روحانی نما را خلع لباس کرده اید.

    بله. مدتی هم رئیس بسیج کل کشور بودم. در طول جنگ هم نماینده آقای هاشمی در امور رسیدگی به مجروحین جنگ بودم. آقای هاشمی آن موقع در واقع فرمانده کل قوا بود.

    جالب است بدانید من بابت این مسئولیت هایم بعد از انقلاب دیناری حقوق نگرفته ام.

    بله. من ۱۶ آخوند را خلع لباس کرده ام . یکی از آنها در تنکابن قاچاقچی تریاک بود. آن موقع هروئین در ایران نبود و تریاک زیاد معامله می شد.

    از آخوندهای درباری بود؟

    نه. فردی مفت خور بود. عمده فروش تریاک بود که کاخی را از محل همین درآمد در بالای کوهی در تنکابن برای خود ساخته بود. من این کاخ را مصادره کردم و او را نیز وادار به ترک آن شهر کردم. یک روز رئیس ژاندارمری تنکابن با یک دسته گل پیش من آمد. گفت آقای غفاری من شاید نمازم را هم درست نخوانم ولی ارادتی به آقای خمینی دارم؛ امام هم نمی گفت؛ در رژیم اعلیحضرت هم بزرگ شده ام ولی شما اقتدار مرا در منطقه زنده کردید.

    گفتم چطور؟

    گفت: این آخوندی که شما او را خلع لباس کرده اید هر وقت می آمدیم به خاطر مواد فروشی بازداشتش کنیم سریع عبا و عمامه اش را زمین می زد و روستائیان را علیه ژاندارمری می شوراند. برای همین جرات برخورد با وی را نداشتیم اما شما این کار را کردید.

    آخوند دیگری بود که خیلی ابراز تمایل می کرد که عضو کمیته های انقلاب شود. من از قبل انقلاب او را می شناختم. هر موقع راه پیمایی به نفع شاه بود در صف جلو می ایستاد و عکسی بزرگ از رضا خان را در دست می گرفت و به نفع شاه شعار می داد.

    آخوند دیگر فردی قرتی بود که برای دختر خانم ها کلاس درس می گذاشت و هر چند وقت یکبار دختری پیش من می آمد و می گفت توسط او مورد آزار و اذیت قرار گرفته است.

    آخوند دیگری هم بود که یک روز عبا، عمامه، شلوار، کفش زرد می پوشید فردا روز با رنگ قرمز اینها را ست می کرد. از او پرسیدم آخر کجای روحانیت شیعه گفته اند آخوند باید عمامه قرمز سرش کند؟!

    گفت: با این کار می خواهم در دل جوانها نفوذ کنم و آنها را جذب دین کنم.

    آخوند دیگری بود که می خواست بعد از انقلاب نماینده مجلس شود. معلم تعلیمات دینی بود اما عکسی هم در جمع دخترهای بسیار بدپوشش داشت آنهم در روز به اصطلاح’ آزاد مردان و آزاد زنان’ تقویم شاهنشاهی یعنی روز صدور فرمان کشف حجاب توسط رضا خان.
    از او پرسیدم پیامبر چند سال عمر کرد گفت: ۴۳ سال! گفتم حضرت امیر گفت:۵۲ سال. گفتم چند تا از جنگ های پیامبر را نام ببر گفت: غزوه جمل!

    کاملا تعطیل بود.همه شان را خلع لباس کردم.

    داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
    تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب تابناك وب